تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

 

      آخرین بشقاب سرویس چینی اش حالا روی زمین بود.اشکهایش سرازیر شده بود،اگرچه همیشه  به خودش قول می داد که اینبار دیگر گریه نمی کنم،اما تمام سختی هایی که او تا به حال کشیده بود تا ب و توانش را گرفته بود ،زندگی که او می خواست این نبود؛شوهری که با عشق انتخابش کرده بود هر روز و به هر بهانه ای داد و بیداد راه می انداخت.سارا به خودش می پیچید و دیگر نمی دانست چطور باید با او برخورد کند،چقدر دوران عاشقی خوب بود.ای کاش هیچوقت ازدواج نمی کرد.

روزی که برای خرید به مغازه میوه فروشی رفته بود ،توت فرنگی های سرخ هوش از سرش پرانده بود،حالا که چند ماه بود که مادرش مرده بود،مسئولیت خرید و خانه با او بود،یکی از توت فرنگی ها را برداشت،بزرگ و رسیده بود،توت فرنگی را که به جایش برگرداند ،دستی مردانه دراز شد و همان را بلند کرد،نیم نگاهی به او و توت فرنگی انداخت و گفت:"فصل توت فرنگی هم رسیده!"اولین بار بود که از شنیدن صدای مردانه ای به خودش لرزید،بی اعتنا از مقداری توت فرنگی خرید و از مغازه بیرون رفت.آنقدر خودش را سریع به خانه رساند که هیچ خاطره ای از مسیر در ذهنش نمانده بود،کلید را با سرعت از کیفش درآورد یادش افتاد که سیب زمینی نخریده که اصلا برای همان هم رفته بود.با دودلی پله های مارپیچ آپارتمان را گذراند،طبقه سوم دوباره در و دوباره کلید،وارد شد،با خودش فکر کردامشب شام چیزی می پزم که سیب زمینی لازم نداشته باشد.

لباسهایش را که عوض می کرد،مدام به فکر لرزش اندامش با شنیدن صدای آن مرد می افتاد ،با خودش می گفت:"یعنی عاشق شده ام؟"تا به حال چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود.

بوی روغن داغ همه جا را گرفته بود،با اکراه کارهایش را انجام داد و از آشپزخانه بیرون آمد،دیگر هوا تاریک شده بود.به ذهنش فشار می آورد تا قیافه آن مرد را به خاطر بیاورد وحتی صدایش را و جمله ای که او گفته بود را بارها با خود تکرار کرد:"فصل توت فرنگی هم رسیده."نمی دانست چند ساعت گذشته که پدرش مثل همیشه با تک زنگ کوتاهی کلید را چرخاند و وارد شد و خندان به تنها دخترش سلام کرد.سارا با بی توجهی جوابی داد و طبق عادت همیشگی اش برای آوردن چای و شام به آشپزخانه رفت که پدرش گفت:"عجب توت فرنگی هایی خریدی بابا!چند تا بشور و بیار با هم بخوریم ،من که خیلی هوس کردم."سارا که داشت بشقابها را آماده می کردجا خورد.تازه یادش افتاد که پاکت توت فرنگی ها را توی راهروی سالن گذاشته و یادش رفته است.

توت فرنگی های تمیز واقعا خوشمزه بودند،با مزه هر کدام از آنها صدای آن مرد را می شنید که:"فصل توت فرنگی هم رسیده"انگار این جمله باعث می شد مزه آنها به مزاقش خوشتر بیاید.

فردا با دقت آماده شد و بیشتر از هر روز جلوی آینه به خودش نگاه کرد و بعد با ترس و اضطراب از خانه بیرون رفت.این بار به قصد خرید سیب زمینی.

اگرچه از مواجهه با آن مرد مضطرب بود اما بدش نمی آمد که دوباره او را ببیند.نزدیک میوه فروشی که رسیدبا احتیاط به داخل نگاه کرد،خبری از آن غریبه نبود،به سرعت وارد شد و از ترس اینکه مبادا فراموش کند سریع و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:"دو کیلو سیب زمینی لطفا!"مغازه دار سلام کرد و یک پاکت به دستش داد.شرمگین از بی نزاکتی اش سر خودش را گرم کارش کرد. پول خریدش را حساب کرد و تقریبا با جرأتی که پیدا کرده بود،خارج شد.اما هنوز از محدوده مغازه نگذشته بود که توی پیاده رو همان مرد را دید،طوری وانمود کرد که انگار او را ندیده اما متوجه سلام کوتاه مرد شد،این اتفاق کافی بود تا تمام حواسش به او جلب شود.فکرهای شب و روزش از او مردی ساخته بود که گویا بهتر از او در دنیا وجود نداشت.

دیدارهای آن دو آنقدر تکرار شد که که دیگر رویاهای سارا اتفاقات روزهایش بود نه ساخته و پرداخته ذهنش.

عشق اتفاقی آنها اعتماد نفسی به مرد داده بود که بالاخره پا پیش گذاشت و از سارا خواستگاری کرد.مخالفتهای اولیه پدرش بماند.اما در نهایت آن دو ازدواج کردند و شاید سارا هیچ روزی در زندگی مشترک به شادی روز ازدواجش نبود.

تازه بعد از اولین روز ازدواجشان بود که متوجه بددلی ها و بد اخلاقی های حمید شد.اوایل چشم پوشی می کرد و نادیده می گرفت تا هم تحمل کردن برای خودش آسان باشد و هم به این گمان بود که عشقشان با این صبوری پایدارتر خواهد شد.

حمید هر وقت عصبانی می شد به ظرفها هجوم می برد و دانه دانه آنها را می شکست.لیوان،بشقاب،پارچ،هرچه به دستش می آمد.

سارا همینطور که آخرین تکه ها را جمع می کرد و اشک می ریخت به این فکر می کرد چه سودی دارد فرزندی که در راه است به دنیا بیاید و یا هر روز مشاجره آنها را بشنود و یا بین پدر و مادر یکی را انتخاب کند و تا آخر عمر سرخورده این ماجرا باشد.

حالا هر روز سارا قرص می خورد به امید اینکه فرزندش را از شر دنیا خلاص کند .به روزهای آخر رسیده بود اما هنوز خبری از مرگ جنینش نبود.روز آخر به امید اینکه مرده به دنیا بیاید به بیمارستان رفت.هیچ شوقی حتی در آخرین لحظات هم به او دست نداده بود تا شادی مادر شدن در رگهایش بدود.با رنج و درد فراوان که باعث شد لحظه ای از غمهای زندگی اش غافل شود ،بچه به دنیا آمد و صدای گریه اش در گوش سارا پیچید.به جای لبخند رضایت اشک نا امیدی از چشمانش جاری شد.آنقدر زجر کشیده بود که وقتی دکتر با تردید و احتیاط به او گفت فرزندش عقب مانده ذهنی است ،هیچ احساس ندامتی در خودش حس نکرد.

 


 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin