تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

سعی می کند بوي عفونت اسهال و عرق خشک را نادیده بگیرد . دکتر سپاه صلح آزمایش گرفتن از بدنی که داشت تلف می شد، تمام کرد و سرش را به علامت تلاشی بیهوده تکان داد، اما مادر او کنار بسترش زانو زد و با چشمانی باز شروع به عجز و لابه کرد.

دکتر نعلبکی پر از مایع قهوه اي را تکان داد«. دیگه بهش از اینا ندید »



«. اما خودش التماس می کنه، انگار که دوا باشه. حالشو بهتر می کنه »

دکتر دستش را کنار ابرویش برد و جواب داد«. فقط براي یک مدت. همین باعث بیم بیماریش شده » مادر با چشمی نیمه باز نگاه می کند، لب هایی خشک، بازویی خمیده.

دکتر هیس می کند. ،« قبلاً بهت گفتم »

«ایناین »

او نعلبکی را می گیرد و اخم میکند.

«. این آب. این پر از باکتریه. جوشوندن لازم داره »

«من قدرت خرید نفت ندارم »

حالا، مثل همیشه وقتی به این قسمت می رسند، دکتر سرش را تکان می دهد.

نویسنده: لیلا صادقی

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

۸ مارس روز جهانی زن گرامی

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

ده سال از آخر ین بار که تو را د یدم می گذرد. زخمها هنوز تازه اند. با تردید می گویی «. هنوز هم دوست داشتنی هستی .به سختی می گویم « اوه استیون، چطوري »

« ویکتوریا چقدر خوشحالم که دوباره می بینمت. تمومش کردم . اولین رمانم رو فروختم . خب بگو زندگی با تو چه کرده؟»

من به همسرم فکر می کنم و به دوسالی که با هم بودیم. به طفلی فکر می کنم که گفتی زندگی ات را ویران می کند و به پزشکی که به من گفت عوارض سقط جنین باعث نازایی من شده است.

 جلوي اشکهایم را می گیرم، بغضم را فرو می دهم و لبخند می زنم« مواظب خودت باش استیون »

و به سرعت دور می شوم.

نویسنده: هما توکلی

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پیدایش نمی کنم . همین نزدیکی ها بو د. در کنار آن سپیدار پیر . کلبه ایی بود چوبی که آن پیرمرد خود ساخته بود .گذرم که به آنجا می افتاد، از دور صداي جادویی فلوتش را می شنیدم . گوش نواز، مست کننده، سحر آمیز که من را می کشید سوي خود.طلسمم می کرد . به خود که می آمدم آنجا بودم . داخل کلبه، گرم صحبت با او . با او که چهره یی آشنا داشت برایم و حرفهاي شیرین نیز .... شکایتی نداشت از هیچ کس و هیچ جا، و این چه غریب می نمود براي من که از همه کس و همه جا دلگیر بودم . خداي من آنجا برایم پناهگاهی بود . امروز آمدم با این قصد که بپرسم او کیست؟ از کجا آمده؟ اینجا چه می کند... نمی دانم . پیدایش نمی کنم . جایی همین حوالی بود . در کنار آن سپیدار پیر . لیکن امروز هیچ صدایی نمی آید .

هیچ اثري از او و کلبه اش نیست.

نویسنده: ناشناس

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 1 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

عروسکهایم را گرفت و گفت:« تو دیگر بزرگ شده اي »

 چشمهایم را گرفت و گفت:«. با هم ببینیم »

 دستهایم را گرفت و گفت:«قشنگند، مال من »

ماهی هایم را گرفت و گفت :«گناه دارند، توي خشکی می میرند »

اشکهایم را گرفت و گفت:«من همراه توام اینها را میخواهی چکار »

پاهایم را گرفت و گفت:«. با هم پرواز می کنیم »

 و بوسه یی گرفت و گفت:«! حالا یک زن شده اي »

نویسنده:ناشناس

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

زن دلش می خواهد برود کنار پنجره. ناخن هایش را بجود و فکر کند و فکر کند و فکر کند.

اما آنقدر لوله و سیم به بدنش وصل شده که نمی تواند جم بخورد.

زن خیال می کند مردن سخت نیست.

اشک هایش تمام نمی شود. اولین باري نیست که گریه می کند. نه! اما اولین بار است که گریه آرامش نمی کند.

نویسنده: ناشناس

در انتظار مرگ

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پیرمردي لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو رو ي صندلی اتوبوس نشسته بود . دختري جوان، روبه رو ي او، چشم از گل ها برنمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل ر ا به دختر داد و گفت :میدانم از این گل هاخو ش ات آمده. به زنم می گو یم که داد مشان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود.

دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پا یین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهرمی شد.

 

نویسنده : بنت کرف

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 9 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

در شب سرد پائیزي گورستان، باد سردي می وزید. اجساد، یکی یکی، دیر و زود خود را به پشت درخت ها ي باغ کلیسا رسانیدند. باز هم، جا ي آقا ي میلتون خالی بود . جسد شهردار اسبق، رو به اجساد    دیگر، گلو یش را صاف کرد و خانم ها ! آقایان! امشب هم طبق روال هر هفته، بحث رو با خلاصه اي از مباحث جلسه قبل شروع می کنیم. گفت:... هفته پیش، در مورد زوزه سگ ها در نیمه شب که باعث ناراحتی اجساد محترم آقا و خانم جیمز شده بود....

 جسد مورفی، عرق فروش پیر، صدا یش درآمد  که :بابا ! شماها مث اینکه اصلا حالی تون نیست! الآن شش هفته است که جاي آقا ي میلتون تو جلسات خالیه و هیچ کس هم به روي خودش نمیآره! نکنه بلائی سرش اومده باشه؟ شا ید سنگ قبرش رو سرش گیر کرده . شاید مور و ملخ تو قبرش جمع شدن، آخه مردم ! مگه شماها جسد نیستین؟ چرا هیچ کسی به فکر اون بیچاره نیست؟ نکنه زبونم لال، بلائی سرش اومده و مرده باشه .

باد سرد، باز وزیدن گرفت و اجساد، همگی به فکر فرو رفتند.

نویسنده:ناشناس

گورستان

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

وقتی که چنان تصادف مهیبی کردم، تا چند لحظه گو ئی در خوابم و هیچ چیز را تشخیص نمی دادم . بعد از ثانیه هائی،خودم را پیدا کردم و به سرعت، به سمت ماشین واژگون ام دو یدم. بدن زخمی ام، هنوز با کمربند راننده به صندلی چسبیده بود . با تمام قوا، فر یاد زدم و کمک خواستم . صورت راننده ي جیپی که با من تصادف کرده بود، بر آسفالت پخش شده بود و نیم تنه ي پائین زنش هم به آن سو ي جاده پرتاب شده بود . یعنی هر دو ي آن ها به همین راحتی مرده بودند؟ لااقل از این خوش حال بودم که در اتومبیل من، جز خودم هیچ سرنشینی نبوده! کشان کشان، تن پاره ام را تا نیم تنه از پنجره به بیرون کشیدم. در این لحظه، وجود سردي را در پشت سرم احساس کردم. به محض آن که رو ي برگرداندم، راننده ي جیپ و زن اش را د یدم که به من لبخند می ز دند . مرد، به صدا ي گنگی گفت :

«کار از کار گذشته است. بیا برویم »

نویسنده: ناشناس

مرگ

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

مرد کام آخر را گرفت و سیگار ته مانده ي رمقش را سوزاند و به ریه هاي مرد فرستاد.مرد سیگار را زمین انداخت و پاشنه اش را بر تنش فشرد. هیکل سیگار زیر پاي مرد از سرخی خالی شد و مچاله ماند زیر نرمه اي از خاك. تنها دودي کمرنگ از سیاهی سرش آرام توي برگ هاي کنارش می خزید.

نسیمی به مچاله ي تن سیگار خورد و سراندش کمی آنطرفتر . جایی که برگ ها یی خشک روزها بود  بریده از درختشان روي زمین بودند. نسیم باز به تن سیگار وزید. سرخی در درونش زنده شد. برگی خود را به او نزدیکتر کرد.

ساعتی بعد همه ي جنگل سوخته بود.

نویسنده : خوزه آرکادیوي اول

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

خودم را مرتب کردم، راست ایستادم، سرم را بالا گرفتم.یک قطره باران از لبه عینکم لغزید و سقوط کرد روي لبم، با زبانم به آرامی بلعیدمش، لذت بخش بود، درونم خالی شد.

«. آخ، کاش بودي لامصب »

هر وقت که منتظر قطار بودم حس می کردم که حتما یک بهانه اي هست که یک آدم دیوانه از هل دادن من به روي ریلهاي قطار لذت ببرد، به این دلیل همیشه، اینجا، لبه مرگ می ایستادم . بعضی از اوقات از ترس حتی به پشت سرم هم نگاه نمی کردم، فقط با خودم می گفتم«لعنتی هلم بده دیگه »

نوشته: نیما نیلیان

انتظار

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

همینطور که روي صندلی نشسته بودم، پیر شدم . پوست صورتم شروع کرد به چروك خوردن . دستهایم به لرزه افتاد و دندانهایم ریخت. موهاي سرم سفید شد و گردنم مثل گلبرگ خشکیده ي آفتابگردان، بر تنه ام آویزان شد. نفسم به شماره افتاد، چشمانم درست نمی دید و گوشهایم سوت می کشید.

پیر شده بودم. شاید در یک ربع ساعت، پنجاه سال از عمرم گذشت.با انگشتان تکیده ام دسته هاي صندلی را چسبیدم تا از رویش سقوط نکنم . تمام بدنم به رعشه افتاده بود و دندانهایم به هم          می خورد . یک تکه از گوشت صورتم جدا شد و بر زمین افتاد . موریانه ها که از چند دقیقه پیش به جان صندلی افتاده بودند، پایه راستش را جدا کردند . تعادلم را از دست دادم و افتادم . دست چپم زیر بدنم ماند ولی توان حرکت نداشتم. ساعت به ربع رسید . از جایم برخاستم، لباسهایم را که دوباره اندازه ام شده بود تکاندم و روي صندلی که حالا پایه اش سالم بود نشستم.

نویسنده : ناشناس

رویای آدمی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

ماموندا نگاهی به مدال طلاي دور گردن اش انداخت، تمام مدتی که روي سکو ایستاده بود مدال را با نوك انگشتا ن اش لمس می کرد.او می دانست هنگام پایین آمدن از روي سکو پاي اش پیچ خواهد خورد، جلوي جمعیت به آن عظیمی با مخ ولو خواهدشد و مدال اش خواهد شکست، او می دانست پاي اش را که توي رخت کن بگذارد، مربی اش عصبانی از خطاي دقیقه ششمش مدا ل اش را از او خواهد گرفت، او می دانست که در راه خانه مدالش را گم خواهد کرد و یا احتمال می داد دزدي تلاش کند مدا ل اش را بدزد و بخواهد خودش را هم بکشد!

او می دانست زمانی که به خانه برسد با مادرش سر این موضوع که مدال اش را کجاي دیوار آویزان کند دعوا خواهد کرد

و مادر عصبانی اش مدال را از پنجره آشپزخانه به بیرون خواهد انداخت.

نوشته : لنا عباسی

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

از خواب که بیدار شدم خوشحال بودم. می دانستم امروز عید می شود و خنسا می آید که مرا به خانه مان ببرد. مادربزرگم سفره هفت سینش را رو ي میز گرد ي چیده بود، و آجیل و شیرینی و میوه را رو ي میز وسط . پارچه ي سفید ي هم روش کشیده بود، لابد به این خاطر که من دست نزنم یکوقت!خانه ساکت بود، ماهی هاي حوض زاد و ولد کرده بودند، هزارتا. و کلاغ هاي کاج می گفتند: برف، برف.

مادربزرگم گفت « دو تا نان بگیر صبحانه بخوریم »  و از کیفش یک اسکناس دو تومانی به دستم داد و گفت :بگذار توي جیبت بقیه اش را گم نکنی! و من از آن دالان تاریک و دراز که می گذشتم، خدا خدا    می کردم خنسا را ببینم. بازارچه نایب السلطنه سرتاسر خیس بود. نم بارانی نمی دانم کی باریده بود که سبزه ها تازه شوند لابد! و نانوایی شلوغ بود.

مشدعلی خرده چوب می ریخت و تنور گُر می گرفت.

اگر خنسا زودتر می آمد به خانه مان می رفتم که لباس نو بپوشم، کفش مشکی نو، و بعد با مامانم برمی گشتم خانه ي مادربزرگ، بعد می رفتیم جاها ي دیگر . مهمانی. با خواهرهام، و سعید که تازه اول دبستان بود . تا سیزده بدر توي خانه ي خودمان...

تا ظهر منتظر ماندم، دور و بر باغچه پلکیدم که مادربزرگم بنفشه کاشته بود و حسابی باغچه را خوشگل کرده بود.

داشت عید می شد و خنسا نمی آمد.

نوشته : عباس معروفی

 

کودکی

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 8 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود . فقط چند قدم د یگر مانده بود ... بالاخره رسید...حالا در بالاتر ین نقطه ي دنیا ا یستاده بود ... با غرور پشت ش را راست کرد و به دور و بر نگاه ی انداخت ... بله! اینجا بلندتر ین جا ي جهان بود ...

بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد کشید:

آهاي! به من نگاه کنید! دیگر بالاتر از من چیزي می بینید؟ چه کسی را جز من یاراي ا ین کار بود؟ این من هستم ...

 تنهاي تنها ...در اوج

پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد. باز یک مزاحم د یگر روي لانه ي نیمه سازش ایستاده بود.

 نویسنده: ناشناس

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 8 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پیراهن بلند سیاهی تنش بود و بازوان عریانش زیر هاله اي از سایه ي حریر می لرزید. مرد سرش را ژل زده بود و تنش بوي روکش پلاستیکی اتوبوس هاي شهري را می داد. زن همین طور که دماغش را بالا می کشید گفت:هفته پیش یکی از هم کلاسی هاي سابقم فوت کرد. دختر نازنینی بود. هیکل باریکی داشت و همیشه موهاي سیاه بلندش را از عقب سفت می بست.

زن خم شد تا دستمالی بردارد . مرد جعبه ي دستمال کاغذي را به سمت زن گرفت و در حالی که شانه هایش را می مالید گقت :« دوست صمیمی بودید؟»

شوهر زن در نزده وارد شد و همین طور که کفش هایش را می کند گفت«شرمنده »و یک بطري شیشه اي و چند قوطی نوشابه از نایلون سیاهی بیرون آورد و روي پیشخوان آشپزخانه گذاشت . زن از اتاق خارج شد.شوهرش با دو لیوان بلند پر از یخ نشست جاي زن.« راستی خبر داري مهري هفته ي پیش خودکشی کرد »

مرد داشت لیوانش را پر می کرد.

نوشته: پونه بریرانی

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 6 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پاهاي درخت بگذارند و با اشاره سر به بگم اشاره کرد که شروع کند.بگم بسم الله گفت و خطبه عقد را با صداي بلند خواند . همه به جنازه نگاه کردیم . بگم یکبار دیگر هم خطبه را خواند .صورت ملیحه زیر کتان بود . بگم خطبه اش را براي دومین بار خواند. پدر گریه اش را قورت داد و روي زمین نشست .کف دست اش را روي کتان جایی که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت. حالا ملیحه براي درخت گز عقد شده بود.

 

  نوشته: بیژن نجدی

سفر

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin