کاغذهایم تمام شده...
سعی می کند بوي عفونت اسها دکتر نعلبکی پر از مایع قهوه اي را تکان داد« « دکتر دستش را کنار ابرویش برد و جواب داد« دکتر هیس می کند « او نعلبکی را می گیرد و اخم میکند « « حالا، م نویسنده: لیلا صادقی ۸ مارس روز جهانی زن گرامی ده سا « ویکتوریا چقدر خوشحالم که دوباره می بینمت. تمومش کردم . اولین رمانم رو فروختم . خب بگو زندگی با تو چه کرده؟» من به همسرم فکر می کنم و به دوسالی که با هم بودیم. به طفلی فکر می کنم که گفتی زندگی ات را ویران می کند و به پزشکی که به من گفت عوارض سقط جنین باعث نازایی من شده است. و به سرعت دور می شوم. نویسنده: هما توکلی پیدایش نمی کنم هی نویسنده: ناشناس عروسکهایم را گرفت و گفت:« اشکهایم را گرفت و گفت:«من همراه توام اینها را میخواهی چکار » نویسنده:ناشناس زن دلش می خواهد برود کنار پنجره اما آنقدر لوله و سیم به بدنش وصل شده که نمی تواند جم بخورد زن خیا اشک هایش تمام نمی شود نویسنده: ناشناس پیرمردي لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو رو ي صندلی اتوبوس نشسته بود دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پا یین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهرمی شد نویسنده : بنت کرف در شب سرد پا باد سرد، باز وزیدن گرفت و اجساد، همگی به فکر فرو رفتند. نویسنده:ناشناس وقتی که چنان ت « نویسنده: ناشناس مرد کام آخر را گرفت و سیگار ته مانده ي رمقش را سوزاند و به ریه هاي مرد فرستاد نسیمی به مچاله ي تن سیگار خورد و سراندش کمی آنطرفتر ساعتی بعد همه ي جنگل سوخته بود نویسنده : خوزه آرکادیوي اول خودم را مرتب کردم، راست ایستادم، سرم را بالا گرفتم « هر وقت که منتظر قطار بودم حس می کردم که حتما یک بهانه اي هست که یک آدم دیوانه از هل دادن من به روي ریلهاي قطار لذت ببرد، به این دلیل همیشه، اینجا، لبه مر نوشته: نیما نیلیان همینطور که روي صندلی نشسته بودم، پیر شدم پیر شده بودم نویسنده : ناشناس ماموندا نگاهی به مدا او می دانست زمانی که به خانه برسد با مادرش سر این موضوع که مدال اش را کجاي دیوار آویزان کند دعوا خواهد کرد و مادر عصبانی اش مدال را از پنجره آشپزخانه به بیرون خواهد انداخت. نوشته : لنا عباسی از خواب که بیدار شدم خوشحا مادربزرگم گفت « دو تا نان بگیر صبحانه بخوریم » مشدعلی خرده چوب می ریخت و تنور گُر می گرفت اگر خنسا زودتر می آمد به خانه مان می رفتم که لباس نو ب تا ظهر منتظر ماندم، دور و بر باغچه پلکیدم که مادربزرگم بنفشه کاشته بود و حسابی باغچه را خوشگل کرده بود داشت عید می شد و خنسا نمی آمد نوشته : عباس معروفی تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد کشید آهاي پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد نویسنده: ناشناس پیراهن بلند سیاهی تنش بود و بازوان عریانش زیر هاله اي از سایه ي حریر می لرزید زن خم شد تا دستمالی بردارد . مرد جعبه ي دستمال کاغذي را به سمت زن گرفت و در حالی که شانه هایش را می مالید گقت :« دوست صمیمی بودید؟» شوهر زن در نزده وارد شد و همین طور که کفش هایش را می کند گفت«شرمنده »و یک بطري شیشه اي و چند قوطی نوشابه از نایلون سیاهی بیرون آورد و روي پیشخوان آشپزخانه گذاشت . زن از اتاق خارج شد.شوهرش با دو لیوان بلند پر از یخ نشست جاي زن.« راستی خبر داري مهري هفته ي پیش خودکشی کرد » مرد داشت لیوانش را پر می کرد. نوشته: پونه بریرانی پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پاهاي درخت بگذارند و با اشاره سر به بگم اشاره کرد که شروع کند نوشته: بیژن نجدی












| Design By : Night Skin |

