تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

شکست.افتاد و شکست.

لعنتی!همیشه باید اتفاقی بیفتد.یکبار هم نمی توانم کاری را درست انجام بدهم.همین یکی کم بود که بالاخره این هم اتفاق افتاد.

اگر روزی برسد که همه چیز بشکند،همه چیز نابود شود و از بین برود چه اتفاقی می افتد؟حتما هیچ اتفاقی.آدمها که همه رفته اند .گیریم این وسایل هم بروند .بروند و بشکنند .مثل همه آدمهایی که رفتند و مرا شکستند.

بدم می آید.از همه ،از همه ،حتی از تو لیوان لعنتی،از تو که سر خوردی و افتادی،دلم به حالت نمی سوزد،خودت خواستی بیفتی.حالا هم رفتی.راحت شدی؟فکر کردی تو هم بروی من تنها می شوم؟نه جانم تنها نمی شوم.هنوز هم هستند.قفسه ها را ببین،همه هستند.هستند.

نازنین چقدر نامردی کرد در حق من.دوستم بود،خواهرم بود،رفت.تو که دیگر هیچ اشکالی ندارد که رفتی.برو،برو فکر نکن تنها می شوم بی تو،نگاه کن!

داشتیم تو خیابان راه می رفتیم.10 سال با هم از این خیابان گذشته بودیم،هیچ وقت هیچی نگفت از حرفایی که بار آخر گفت.چرا؟چرا؟چرا اینقدر عوض شده بود؟انگار عقلش پاره سنگ برداشته بود.

از خدا حرف می زد.از خدا.نازنین از خدا حرف می زد.از چیزایی که هیچ وقت نمی گفت.

از فروغ که برایش خواندم به نظرش مسخره می آمد،فروغ به نظرش مسخره بود!

نگاهش کردم.

-راستی نازنین چادر پوشیدی؟چی شده؟خیلی وقته ندیده بودمت.حالا فکر کنم خیلی عوض شدی.

فاصله دارم ازت.

....

"نازنین منم قبول دارم.خدا رو قبول دارم.وقتی تنها می شم فقط اونو دارم"

هر چی گفتم نمی شنید انگار.داد زدم نازنین با توام حرف بزن!حرف بزن!

گفت:"دیگه با تو نمیام خیابون.دیگه نمیام!"

به همین راحتی گفت نمیام.بعد از آن دیگر نیامد،به همین راحتی !به همین راحتی!به همین راحتی!

عوض شده بود.به نظر خودش راه درست را پیدا کرده بود اما گمان کنم همان راه قبلی را هم یادش رفته بود.

آره!نازنین رفت.تو هم رفتی.اشکالی ندارد.بیا !اینها را هم با خودت ببر !

نفهمیدم چی شد.قفسه را با هر چی داخلش بود هل دادم و ریختم.

همه چیز شکست.همه چیز شکست.شکست.درست مثل من.

نویسنده :مهدیه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پروفسور ایکس یک آدم فراموشکار است.البته این جمله برایم خیلی آشناست.آنقدر آشنا که هیچوقت فراموشش نمی کنم.درست مثل اسمم که هیچ وقت یادم نمیره.پروفسورایکس.

نمی دانم چه کسی هستی که داری خاطرات مرا می خوانی اما مهم نیست.حتی اگر هم بدانم زود فراموش می کنم و چه آشنا باشی و چه غریبه همه تان در ذهنم یکجا هستید.شاید تو قسمت فراموشی.

داشتم می گفتم.

دیروز شبکه تلویزیونی "با شما"از من برای مصاحبه در مورد تحقیقاتی که تا به حال انجام داده ام دعوت کرده بود.چون سابقه فراموشکاری داشتم با ماشینم نرفتم که خیابانها را گم کنم.تاکسی گرفتم و یکراست به شبکه "با شما"رفتم.

به آقایی که مسئول اطلاعات بود گفتم:من پروفسور ایکس هستم .جهت مصاحبه از من دعوت شده بود قرار شد آقای اچ ساعت 9 اینجا دنبالم بیایند.

آقای مسئول از حرف من جا خورد و گفت :ببخشید اما آقای اچ کارمند شبکه "از شما"هستند نه اینجا.

نمی دانم چرا اسمها را اینقدر شبیه به هم انتخاب می کنند!

به ساعتم نگاه کردم.رأس 9 بود.حالا باز باید تاکسی می گرفتم و یکراست می رفتم شبکه "از شما"

بالاخره رسیدم.البته با نیم ساعت تأخیر.آقای اچ کهخیلی وقت منتظرم بود.با دیدن من دوید و گفت:پروفسور خوش آمدید .چقدر دیر!من هم با شرمندگی و مثل همیشه سری تکان دادم و با عجله به داخل ساختمان رفتیم.همه چیز آماده بود.از تمام چیزهایی که برای ضبط برنامه لازم بودفقط جای من روی صندلی خالی بود.

سریع نشستم و با نفسی عمیق آماده ضبط برنامه شدم.مجری برنامه در رابطه با اسم و سوابق کاری من صحبت کرد و بعد از سلام و خوش آمد گویی اولین سوال را در رابطه با کشف روابط خاص بین اعداد را از من پرسید.مختصری توضیح دادم.شاید در حدود یک دقیقه.بعد از آن هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نمی آمد مسأله اصلی در آن تحقیق چه بوده است!اعصابم به هم ریخته بود مجری مبهوت مانده بود و کارگردان دائماً کات می داد.

آقای اچ که کمی از فراموشکاری من آگاه بود نزدیکم آمد و با مهربانی پرسید:پروفسور!خلاصه ای از مطالب مورد نظرتان را روی کاغذ نیاورده اید؟آماده نیست؟

تازه یادم آمد که طی هفته گذشته با کمک زنم همه را نوشته بودم و آماده کرده بودم.اما....مثل اینکه توی تاکسی جا گذاشته ام .تاکسی اول یا دوم؟نمی دانم.حتی نمی دانم تاکسی را از کجا گرفته ام .حالا ساعت 5/10 شده بود .همه خسته بودند و عصبی.

آقای اچ با محبت زیادی گفت:پروفسور!اگر اجازه بدهید شما را به منزلتان می رسانم و روزهای آینده دوباره در خدمتتان خواهیم بود.

با شرمندگی از همه عذر خواهی کردم و به همراه آقای اچ سوار ماشینش شدم.چند متری که جلو تر رفتیم آقای اچ پرسید:پروفسور!به کدام خیابان باید بروم؟

یک لحظه تمام بدنم یخ زد.بعد از اینهمه خستگی یادم رفته بود آدرس منزلم کجاست.به آقای اچ هم خجالت می کشیدم بگویم آدرس منزلم را فراموش کرده ام.به روی خودم نیاوردم و با آرامش گفتم:شما لطفاً همین نزدیکیها نگهدارید من با مترو می روم.

آقای اچ با تعجب نگاهم کرد و گفت:پروفسور!حالتان خوب است؟

با آرامش گفتم:بله.

گفت:اما پروفسور!ما در این شهر مترو نداریم!

باز هم یادم آمد دو سال پیش که در شهر دی زندگی می کردیم،منزلمان نزدیک ایستگاه مترو بود.

نویسنده : مهدیه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

در را كه باز مي كرد از راهي  كه  دو سوي  آن درخت هاي  سبز سر به فلك  كشيده بودند مي رفت تا به چشم انداز بي انتهاي گل هاي باغ برسد و صندلي كه مقابل گل ها مي گذاشت تا درعطر سكر آور آن ها غرق شود.

آن جا در فضايي بين خواب و بيداري « لو» و« يو»  ستاره هايي بودند كه  مي درخشيدند  و او  به سفري دور و دراز در كهكشاني ناشناس مي رفت . در انتهاي  سفر ، شهاب  قرمزي بود كه از ميان آن ها سقوط مي كرد و در شعله هايي سركش به رنگ هاي مختلف بيدار مي شد سبز، قرمز، سفيد و رنگ هايي كه نمي شد توصيف شان كرد و تنها او بود و سكوت سنگين باغ ... نمي شد با گل ها حرف بزند ، نمي شد آن ها را لمس كند . هر چه مي خواست بگويد در گوش هايش زنگ مي زد و انعكاس آن ناگزير او را در روياي دور و دراز« لو» و« يو» فرو مي برد، زوجي كه در نزديكي باغ فروشگاهي را اداره مي كردند. و او عصرها از شدت فشار تنهايي و سكون به فروشگاه پناه مي برد تا در خطوط  و انحناي  ريز اشياء عجيبي كه از آن سوي آب ها آورده بودند محو شود . آن وقت نگاه پرسشگر «لو» او را به خود مي آورد. مجبور مي شد راجع به طرز كار دستگاهي كه مقابل اش بود سوالي  بپرسد بدون آن كه پاسخ براي او اهميتي داشته باشد. يك روزكه در فروشگاه  داشت در رنگ آبي چشمان « لو» غرق مي شد ، پيش از آن كه در آن آبي مشوش نفس هاي آخرش را بكشد هر دوي  آن ها را براي  شام به خانه  دعوت كرد. هفته ي بعد در حاليكه  با اشتياق به حرف هاي  «لو» گوش مي داد «يو» در سكوت از پنجره  خانه به گل ها خيره شده بود . «لو» از وضعيت آب و هوا مي گفت و ساعت حركت كشتي هايي كه در يك لحظه عرض و طول اقيانوس ها را طي مي كردند و ساكنانشان به شهرها سرازير مي شدند. «لو» از سرد شدن خورشيد و انهدام زمين مي گفت . و «يو» در حالي كه به گل ها خيره مانده بود با جمله اي توضيحات او را كامل مي كرد.

 از وسعت نظر اين دو بيگانه به اعجاب فرو رفته بود.  بعد از صرف شام «يو» شيشه اي بزرگ كه با نوارهاي طلايي و نقره اي تزيين شده بود به او هديه داد. در شيشه مايع قرمز رنگي بود.

 پرسيد:« لو اين ديگه چه جور نوشيدنيه؟»

 يو پاسخ داد «يك بطري خون خالص كه به طريق خاصي تهيه شده، با مواد نگه دارند ه اي كه بدن انسان را در مدت كوتاهي متحول مي كنه.»

مزه اي گس دردهان اش و بوي عجيبي در دماغ اش پيچيد. در حالي كه سعي مي كرد حالت تهوع اش را نشان ندهد از «لو» تشكر كرد. بعد از رفتن آن ها بطري را با نوار طلايي دورش در يكي از قفسه ها گذاشت. چند روز بعد كه به فروشگاه رفت تا از دستگاه هاي عجيبي كه جديدا" براي فروش آورده بودند ديدن كند «لو» او را به پشت بام برد و  ديد كه تمام  بام پر از گل هايي است كه آب از طريق دستگاهي عجيب، قطره قطره به آن ها مي رسد. يكي از گل ها را لمس كرد. جامد و بدون انعطاف بود. آن را بو كرد اما بويي نمي داد .

لو خنديد و گفت : «مصنوعيه اما در خاك به عمل مي آد»

بعد با هم به فروشگاه رفتند و لو به او يك بطري بازكن هديه داد. او فكركرد با اين وسيله مي تواند در آن بطري را باز كند و بازحالت تهوع عجيبي به او دست داد. «يو» براي هفته ي بعد او را به خانه اش دعوت كرد . تمام هفته را مانده بود كه به آن ها چه هديه اي بدهد تا اين كه درست روز قبل از مهماني فكري به خاطرش رسيد. ميان گل ها رفت . دسته اي از گل هاي قرمز را  چيد بعد دسته اي گل سفيد ودر انتها تعدادي از گل هايي كه رنگ سبز عجيبي داشتند. آن ها را در ديگ مسي جوشاند . تبخير كرد و در شيشه ي قديمي بزرگي ريخت . دم غروب قبل از اين كه راه بيفتد شيشه ي مخصوص را كه براي ميزبانانش كنار گذاشته بود برداشت . در خانه ي آن ها همه چيز در هندسه ي غريبي موج مي زد . بعد از شام ، تمام مدتي كه با آن ها حرف مي زد سعي مي كرد نگاه اش به كريستال هايي كه با نخ هايي نامريي از سقف  آويزان  بودند نيفتد . چند دقيقه  قبل از اين  كه خداحافظي كند شيشه ي بزرگ رابه «لو» هديه داد. «يو» در شيشه را باز كرد .

«چه عطر عجيبي!» و پرسيد: «اين چطور تهيه شده و از چيه؟»

 لبخندي  زد و گفت : «خون تمام گل هاي باغ بدون مواد نگه دارند ه . هم مي تونيد بخوريد و هم اين كه با آب قاطي كنيد و پاي گل ها ي مصنوعيتون بريزين. آن ها هم عطري شبيه اين پيدا مي كنن.» بعد به شيشه اشاره اي كرد و ادامه داد: «عطر گل هاي باغ من و آن وقت كف دست اش را دوبار روي سينه  فشار داد.»

حالا هر صبح «لو» روي پشت بام چند قطر ه  گلاب در آب پاش اتوماتيك مي ريزد . «يو» در خانه با «لو» از تجارتي جديد صحبت مي كند . «يو» يك روز در هفته به باغ بزرگ مي رود و به گل ها خيره مي شود . «لو» از پشت  بام  به  سوي  آن ها  سرك  مي كشد و به كشتي هايي فكر مي كند كه در يك لحظه اقيانوس ها را طي مي كنند و مردمي كه براي تجارتي جديد به سوي باغ بزرگ سرازير مي شوند.

نویسنده:بهمن نمازی

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل …
ــ نخير ۴۰روبل … !
ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

نویسنده:آنتوان چخوف

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

قطار مسافری از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قراردارد به حركت در آمد. در يكی از واگن‌های درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آن‌ما دقايقي پيش غذای مختصری خورده بودند و اكنون به پشتی نيمكت‌‌ها يله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست.
در باز می‌شود و اندامی بلند و چوب سان ، با كلاهی سرخ و پالتو شيك و پيكی كه انسان را به ياد شخصيتی از اپرت يا از آثار ژول ورن می‌اندازد ، وارد واگن می‌شود.

قطار مسافری از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قراردارد به حركت در آمد. در يكی از واگن‌های درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آن‌ما دقايقي پيش غذای مختصری خورده بودند و اكنون به پشتی نيمكت‌‌ها يله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست.
در باز می‌شود و اندامی بلند و چوب سان ، با كلاهی سرخ و پالتو شيك و پيكی كه انسان را به ياد شخصيتی از اپرت يا از آثار ژول ورن می‌اندازد ، وارد واگن می‌شود.
اندام، در وسط واگن می‌ايستد، لحظه‌ای فس فس می‌كند ، چشم‌های نيمه بسته‌اش را مدتی دراز به نيمكت‌ها می‌دوزد و زير لب من من كنان می‌گويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در می‌آيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می‌دوزد ، آنگاه با خوشحالی فرياد می‌زند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرف‌ها!
ايوان آلكسي يويچ چوب سان يكه می‌خورد و نگاه عاری از هشياری‌اش را به مسافر می‌دوزد ، او را به جا می‌آورد، دست‌هايش را از سر خوشحالی به هم می‌مالد و می‌گويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ ای، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه، پدر جان، واگنم را گم كرده‌ام. و من ابله هر چه زور می‌زنم نمی‌توانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب می‌خورد و زير لب می‌خندد و اضافه می‌كند:
ــ پيشامد است برادر، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويی تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدی خيلی راه داريم خوب است گيلاس ديگری هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر می‌كردم و می‌خوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانه‌ها دويدم و در حالی كه قطار راه افتاده بود به يكی از واگن‌ها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟
پتر پترويچ می‌گويد:
ــ پيدا است كه كمی سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خداحافظ!
ــ هوا تاريك است، می‌ترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدی كه برسيم واگن خودتان را پيدا می‌كنيد. بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه می‌كشد و دو دل روبروی پتر پترويچ می‌نشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روی سوزن نشسته است. پتر پترويچ می‌پرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطی كرده ام كه خودم هم نمی‌دانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و می‌بردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه های خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قيافه ی من چيزی دستگيرتان نمی‌شود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس می‌زدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلی احمقانه ای داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سيری تماشا می‌كردم. آره پدر جان، حس می‌كنم كه دارم به يك ابله مبدل می‌شوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم می‌فرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توی قطار!
تبريك ها و تهنيت گويی ها شروع می‌شود و بارانی از سوال های مختلف بر سر تازه داماد می‌بارد. پتر پترويچ خنده كنان می‌گويد:
ــ به ، به! … پس بی جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتی در تكميل خودفريبی ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی می‌كنم! نه تشويشی، نه دلهره اي ، نه فكری … فقط احساس … احساسی كه نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختی ؟ در همه ی عمرم اينقدر خوش نبوده ام!
چشم هايش را می‌بندد و سر تكان می‌دهد و اضافه می‌كند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشت هاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرف ها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه می‌كند … لبخندش در انتظار من است … می‌روم در كنارش می‌نشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را می‌گيرم …
سر می‌جنباند و با احساس خوشبختي می‌خندد و اضافه می‌كند:
ــ بعد ، سرم ام را می‌گذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه می‌كنم. می‌گيرم، در چنين لحظه اي سكوت برقرار می‌شود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!
ــ خواهش می‌كنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را در آغوش می‌گیرند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه می‌دهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويس ها براي خودفريبي افزونتر، به بوفه ي ايستگاه می‌رود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا می‌اندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاق هايي رخ می‌دهد كه در داستان ها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم می‌آيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش می‌گيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت می‌كند و خواب از چشمشان می‌ربايد، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا می‌كند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول می‌خورد و آب دهانش را بيرون می‌پاشد و دست هايش را تكان می‌دهد و يك بند پرگويي می‌دهدكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده می‌گذرد. تازه داماد خطاب به او گويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي ۲۰۹ كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!
ــ اطاعت می‌شود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي ۲۰۹ ندارد. ۲۱۹ داريم!
ــ ۲۱۹ باشد! چه فرق می‌كند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد!
سپس سر را بين دست ها می‌گيرد و ناله وار ادامه می‌دهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نمی‌شود!
يكي از مسافرها می‌گويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز می‌كند و می‌گويد:
ــ شما صحيح می‌فرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم می‌توانيد خوشبخت شويد، اما نمی‌خواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احترازمی‌كنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع می‌شود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي می‌كنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمی‌شود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد می‌كند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو!
ــ شما می‌فرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل می‌شود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب می‌دهد:
ــ جفنگ می‌گوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق می‌افتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمی‌بينم. به ندرت اتفاق می‌افتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نمی‌خواهم بشنوم. خوب آقايان، انگار داريم به ايستگاه بعدي می‌رسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف می‌بريد يا به طرف هاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد می‌گويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ می‌رويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو می‌رويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته می‌پرسد:
ــ به مسكو می‌رويم؟
ــ عجيب است آقا … بليت تان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما می‌شود. تازه داماد بر می‌خيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خودمی‌دوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح می‌گويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت می‌كرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد می‌پرد. سرش را بين دست ها می‌گيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم می‌زند و می‌گويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش می‌دهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانم تان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه می‌رسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان می‌گويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع می‌كنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال می‌گذارند.


اندام، در وسط واگن می‌ايستد، لحظه‌ای فس فس می‌كند ، چشم‌های نيمه بسته‌اش را مدتی دراز به نيمكت‌ها می‌دوزد و زير لب من من كنان می‌گويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در می‌آيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد می‌دوزد ، آنگاه با خوشحالی فرياد می‌زند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرف‌ها!
ايوان آلكسي يويچ چوب سان يكه می‌خورد و نگاه عاری از هشياری‌اش را به مسافر می‌دوزد ، او را به جا می‌آورد، دست‌هايش را از سر خوشحالی به هم می‌مالد و می‌گويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ ای، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه، پدر جان، واگنم را گم كرده‌ام. و من ابله هر چه زور می‌زنم نمی‌توانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب می‌خورد و زير لب می‌خندد و اضافه می‌كند:
ــ پيشامد است برادر، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويی تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدی خيلی راه داريم خوب است گيلاس ديگری هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر می‌كردم و می‌خوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانه‌ها دويدم و در حالی كه قطار راه افتاده بود به يكی از واگن‌ها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟
پتر پترويچ می‌گويد:
ــ پيدا است كه كمی سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خداحافظ!
ــ هوا تاريك است، می‌ترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدی كه برسيم واگن خودتان را پيدا می‌كنيد. بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه می‌كشد و دو دل روبروی پتر پترويچ می‌نشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روی سوزن نشسته است. پتر پترويچ می‌پرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطی كرده ام كه خودم هم نمی‌دانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و می‌بردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه های خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قيافه ی من چيزی دستگيرتان نمی‌شود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس می‌زدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلی احمقانه ای داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سيری تماشا می‌كردم. آره پدر جان، حس می‌كنم كه دارم به يك ابله مبدل می‌شوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم می‌فرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توی قطار!
تبريك ها و تهنيت گويی ها شروع می‌شود و بارانی از سوال های مختلف بر سر تازه داماد می‌بارد. پتر پترويچ خنده كنان می‌گويد:
ــ به ، به! … پس بی جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتی در تكميل خودفريبی ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی می‌كنم! نه تشويشی، نه دلهره اي ، نه فكری … فقط احساس … احساسی كه نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختی ؟ در همه ی عمرم اينقدر خوش نبوده ام!
چشم هايش را می‌بندد و سر تكان می‌دهد و اضافه می‌كند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشت هاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرف ها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه می‌كند … لبخندش در انتظار من است … می‌روم در كنارش می‌نشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را می‌گيرم …
سر می‌جنباند و با احساس خوشبختي می‌خندد و اضافه می‌كند:
ــ بعد ، سرم ام را می‌گذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه می‌كنم. می‌گيرم، در چنين لحظه اي سكوت برقرار می‌شود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!
ــ خواهش می‌كنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را در آغوش می‌گیرند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه می‌دهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويس ها براي خودفريبي افزونتر، به بوفه ي ايستگاه می‌رود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا می‌اندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاق هايي رخ می‌دهد كه در داستان ها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم می‌آيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش می‌گيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت می‌كند و خواب از چشمشان می‌ربايد، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا می‌كند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول می‌خورد و آب دهانش را بيرون می‌پاشد و دست هايش را تكان می‌دهد و يك بند پرگويي می‌دهدكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده می‌گذرد. تازه داماد خطاب به او گويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي ۲۰۹ كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!
ــ اطاعت می‌شود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي ۲۰۹ ندارد. ۲۱۹ داريم!
ــ ۲۱۹ باشد! چه فرق می‌كند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد!
سپس سر را بين دست ها می‌گيرد و ناله وار ادامه می‌دهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نمی‌شود!
يكي از مسافرها می‌گويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز می‌كند و می‌گويد:
ــ شما صحيح می‌فرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم می‌توانيد خوشبخت شويد، اما نمی‌خواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احترازمی‌كنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع می‌شود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي می‌كنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمی‌شود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد می‌كند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو!
ــ شما می‌فرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل می‌شود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب می‌دهد:
ــ جفنگ می‌گوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق می‌افتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمی‌بينم. به ندرت اتفاق می‌افتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نمی‌خواهم بشنوم. خوب آقايان، انگار داريم به ايستگاه بعدي می‌رسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف می‌بريد يا به طرف هاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد می‌گويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ می‌رويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو می‌رويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته می‌پرسد:
ــ به مسكو می‌رويم؟
ــ عجيب است آقا … بليت تان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما می‌شود. تازه داماد بر می‌خيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خودمی‌دوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح می‌گويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت می‌كرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد می‌پرد. سرش را بين دست ها می‌گيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم می‌زند و می‌گويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش می‌دهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانم تان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه می‌رسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان می‌گويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع می‌كنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال می‌گذارند.

نویسنده: آنتوان چخوف

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

من به سر به‌نیست کردن شخصیت داستان‌هایم عادت کرده‌ام، پس بهتر است قبل از هر چیز مقدمات کار را فراهم کنم. فکر می‌کنم هوا بارانی باشد بهتر است اما مرده کشی توی باران خیلی سخت و زجرآور است و نباید روز روشن بمیرد. شب عاقلانه‌تر به نظر می‌آید، چون بیش‌تر تصادف‌ها در شب اتفاق می‌افتد. داستان را شروع می‌کنم: در سیاهی قیرگون شب، مردی آرام آرام، طرف خیابان گام برمی‌دارد، خیابان در خلوت شبانگاهی، سنگینی اندام او را تحمل می‌کند، ماه حلقه‌ای در آسمان انداخته‌است. مرد به تک درختی رو می‌کند که صدای جغد از آن می‌آید. عقربک‌های ساعت مچی‌اش روی دوازده مانده‌اند ... اما این‌که نشد مقدمه داستان، مرد چرا باید سر قرار حاضر شود؟ با چه کسی ملاقات دارد،آن‌هم درنیمه شب. از زندگی او مختصری که می‌دانم می‌نویسم: سال‌هاست شعر می‌گوید. در محفل‌ها و نشست‌های ادبی، آن قدر جنجال به پا کرده که شهرتی فراهم نموده و برای همین گاه‌گاهی با نوشتن نامه یا تماس تلفنی از او برای ملاقات، وقت قبلی می‌گیرند و او همیشه قرار ملاقات ‌ها را در پارک نزدیک خانه‌اش انتخاب می‌کند. من برای نوشتن این داستان طرح آماده نکرده‌ام و این شخصیت داستان است که طرف مرگ پیش می‌رود. نگران و آسیمه سر، پیاده رو کنار پارک را دور می‌زند. در شبی که ماه به آسمان و زمین صفا داده‌است، چرا باید خطری پیش رو باشد، صدای دوست قدیمی‌اش بود، همان صدای خش دار همیشگی، بله، اشتباه نکرده‌است او همیشه‌ی خدا دیر می‌رسد.
 الو، سلام سلام خوبی تو؟
 بله، خوبم می‌آیی بیرون، هواخوری؟ هوا؟
 الان چه وقت هوا خوری است؟
 اتفاقاً بهترین وقت... .
مرد سیگاری روشن می‌کند، پک می‌زند، صدای بوق ماشین را می‌شنود. پیکان مدل قدیمی سبز رنگی چند قدمی او پارک می‌کند. مرد لحظه‌ای مردد می‌ماند. لحظه‌ای از پیاده رو به خیابان پا می‌گذارد و مات و مبهوت می‌ایستد. ماشین با گازی تند به جلو خیز بر می‌دارد. اندام مرد ولو می‌شود، ‌پیکان دنده عقب می‌گیرد و زوزه لاستیک‌ها در پارک می‌پیچد، با سیاهی شب فرار می‌کند... . اما این یک تصادف ساده است، مثل همه‌ی تصادف‌هایی که منجر به مرگ می‌شوند چه کسی می‌تواند راننده‌ی متخلفی را که از محل حادثه فرار کرده‌است پیدا کند؟ این روزها کسی به فکر این جور داستان‌ها نیست. چرا هیچ و پوچ سرم را درد بیاورم. از قدیم گفته‌اند سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند. برای همین شاید، نوشته‌ام را پاره می‌کنم و یا شاید عنوان داستان را عوض کنم و بنویسم این فقط یک شوخی دوستانه‌ بود.

نویسنده :حسین نوروزی پور

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 8 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

نوروز

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin