تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

 

سرم درد می کند.اعصابم به هم ریخته.هیچ چیز سرجایش نیست.اگر به این زندگی یکروز نرسی ببین به چه روزی می افتد.چرا من از اول یاد نگرفته ام یا لا اقل خودم را موظف نکرده ام که هر ظرفی را همان اول که کثیف شد بشویم که حالا آشپز خانه اینقدر شلوغ نشود؟

یکروز است که فقط خوانده ام و خورده ام!بعید هم نیست و حالا این وضع باید هم پیش می آمد.تازه اگر فنجانهای تمیزم تمام نشده بود و هنوز چند دست دیگر فنجان داشتم کار به کجا می کشید؟

راستی که چقدر قهوه خورده ام قهوه با گز،قهوه با پولکی،قهوه با عسل،قهوه با شکلات،قهوه با شیرینی،قهوه با شکر،قهوه با قند حتی!!!

عجب وضعی پیش آمده!باید همه اینها را بشویم.

پیش بندم را می بندم و دستکشها را می پوشم.شیر را باز می کنم تا آخر،تا شاید با فشار آب داغ این ته مانده های قهوه و شکر و... جدا شود!

ای کاش زودتر شستنشان تمام شود،حواسم به بقیه کتاب است"ببینم آیا مجتمع مرکزی مجسمه ها را می تواند به فروش برساند یا نه؟""سرنوشت کوزه گر چه می شود؟"

خدا را شکر بالاخره داغی آب کار خودش را کرد ،حالا فقط به نوبت فنجانها را زیر آب می گذارم و هر کدام در برابر آب تسلیم شدند با اسکاج صیقل می خورند و بعد یک آبکشی کامل و آخر هم خشک می شوند درست مثل سفالهای پیرمرد!و بعد هم مجتمع مرکزی!ببخشید!قفسه ظرفها!

یکی دو تا هم نیستند که به این زودی تمام شوند.دو ساعتی را مهمان آشپزخانه هستم.پاهای تنبلم باید عادت کنند!پیرمرد و دخترش چقدر تحمل می کردند تا هزار و دویست عروسک سفالی را در آن فرصت کوتاه بسازند.پس من هم می توانم دوساعتی را تحمل کنم!

آهنگی که همیشه بک گراند زندگی ام هست پخش می شود و من می شویم.شرشر آب و نوای آهنگ هم حواسم را به خودشان جلب نمی کنند.آنقدر جمله های" ساراماگو" در ذهنم مرور می شود که اصلا فراموش کرده ام در حال شستن فنجانها هستم،طوری که بعد از آخرین فنجان هنوز هم به دنبال فنجان کثیف می گشتم!

چقدر عالی!تمام شدند!

دستکشهایم را در آوردم و پرتشان کردم به نمی دانم کجا و پیش بند را هم همینطور!با سرعت از آشپز خانه بیرون دویدم و دستی به موهایم کشیدم.با نفسی عمیق آماده خواندن شدم.

اما راستی چرا من اینقدر قهوه خوردم؟سابقه نداشت اینهمه قهوه بخورم!

به ذهنم فشار آوردم .بالاخره جرقه زد!من دیروز به یکی از دوستانم قول داده بودم احساسم را موقع نوشیدن یک فنجان قهوه بنویسم!چقدر فراموشکارم.

سعی کردم آرام باشم تا بتوانم حسم را خوب درک کنم ،با آرامش به آشپزخانه برگشتم و باز هم با آرامش قهوه را آماده کردم.اگر چه کمی وقت گرفت اما برای آرام شدن روح هیجان زده از داستانم ،لازم بود.

بالاخره آماده شد.

از فنجانهای بزرگ نارنجی با خالهای سیاه و سبز را که بسیار دوست دارم یکی آوردم .قهوه را آهسته درونش ریختم و آنرا با دقت داخل نعلبکی بزرگش گذاشتم .اول تصمیم گرفتم قهوه را تلخ بخورم اما تلخ تر از آن بود که تحملش کنم،کمی شکر اضافه کردم و خوب هم زدم تا حل شود.حالا،بخاری را که از قهوه بلند می شد به بینی ام نزدیک کردم .بویش تا اعماق مغزم فرو رفت و سردردم را تسکین داد .آنقدر با چشمهای بسته بوییدمش تا هم سرد شود و هم بخارش تا جایی که دوست دارد در سرم بپیچد و دور بزند...بعد یک جرعه برای شروع!تمام گلویم را گرم می کند و تا جایی که دنبالش می کنم گرما هم ادامه دارد.جرعه بعد!غلظتش دهانم را نوازش می دهد و دوباره همان گرما گلویم را ملایم می کند.احساس کمی تلخی و کمی شیرینی زبانم را به خودش مشغول کرده است .سرم آرام گرفته .بدنم از انقباض خارج شده است و دوست دارم یکبار دیگر بخار از فنجان قهوه بلند شود تا من بوی قهوه را همراه با آن گرمای ملایم به مغزم بفرستم.

آرام گرفته ام.احساس غالب در من و در هنگام نوشیدن قهوه آرامش است.یادم باشد!این بارزترین احساسم بود.

گفته بود از همسرت هم بپرس.

یک فنجان قهوه دیگر می ریزم.

-علی !قهوه می خوری؟

فنجان را از من گرفت و تشکر کرد.

-احساستو موقع خوردنش به من بگو!

نگاهم کرد.منظورم را نفهمیده بود.شاید با خودش می گفت چرا بعد از اینهمه مدت حالا احساس مرا می پرسد.موضوع را برایش گفتم .بعد از انتظار تا تمام شدن قهوه اش گفت بنویس:"تلخی،آرامش،مخدر،کارهای نکرده!"

و بعد هم مشغول کارش شد .البته من دوستی ندارم که از او هم بپرسم !چون او گفته بود از دوستانت هم بپرس.حالا فعلا همین احساس کافیست.

زودتر برایش بنویسم تا سرم دوباره به کتاب گرم نشده و آشپزخانه دوباره شلوغ نشده است.

"دخمه"منتظر من است!

برای فریبا بابک

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

سبزی های خوبی خریده ای!

ظرف  و سبزی ها را می آورم و شروع می کنم به سبزی پاک کردن.هر وقت سبزی پاک می کنم ،یاد فروغ می افتم.

-علی! اینکه به جای گشنیز،جعفری داده!

حرصم در آمده ،با عصبانیت می گویم:فکر کنم این  سبزی فروش فرق بین جعفری و گشنیز را نمی داند.

با ناراحتی از اینکه این جعفریها را که هم کم هستند و هم تنها چه کنم،جدایشان می کنم و کنار سینی مرتب می چینم،ذهنم مشغول شده به اینکه با این جعفری ها چه کاری می توانم انجام دهم؟

-علی!این جعفری ها فقط به درد کوکو می خورند!

چقدر بدم می آید از سبزی خوردنهایی که جعفری و اسفناج هم دارد!یادم باشد فردا تره بخرم تا بتوانم کوکو بپزم.

از این طرز فکر کردن و حرفهای خودم تعجب می کنم!چقدر شبیه خانمها صحبت می کنم!!

صدای خانمهای کوچه می آید.

-علی!چقدر این زنها بیکارند!

-چی شده به یاد بیکاری زنها افتاده ای؟

-:صدایشان از کوچه می آید.

حواسم به جای سبزی ها به کوچه و صداهایش پرت می شود.

صدای تابستان می آید از کوچه،صدای بچه هایی که دنبال توپ می دوند و فریاد می زنند و زنهایی که از تنهایی  و شاید هم ناچاری به هم پناه آورده اند تا در سایه غیبتی جانانه  و حرفی موذیانه آرامشی یابند و تنهایی هایشان را قسمت کنند.زنهایی که زندگیهاشان در همین خلاصه می شود:ازدواج،زایش،کوچه،حرف،غذا پختن و شاید پاک کردن سبزی ها!

......

-وای!جعفری ها و گشنیزها را با هم قاطی کردم!حواسم پرت شده!

راستی من کی یاد گرفتم کدامها سبزی خوردن هستند و کدام آش و...

احساس ناراحتی می کنم .من که از این چیزها اصلا سر در نمی آوردم ،حالا از سبزی فروش هم ایراد می گیرم.درست مثل مادرم!

نکند بزرگ شده ام!پس چرا هیچ وقت احساس نمی کنم به جمع آدم بزرگها پیوسته ام !

چه ناراحتی ابلهانه ای !

راستی!شاید حواس سبزی فروش هم به صدای زنهای خیابان پرت شده بود که به جای گشنیز،جعفری داده بود!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin