تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

سیگار را توی زیر سیگاری خاموش کرد.خودش هم نمی دانست چندمین سیگاری است که در آن روز کشیده.نمی دانست ساعت چند است .پرده را هم کنار نزد که ببیند هوا روشن است یا تاریک.دیگر برایش فرقی نمی کرد زمان زود بگذرد یا دیر.اتاقش روشن باشد یا تاریک.احساس گمشده ای در بیابان را داشت.تنهای تنها بدون هیچ یار و همراهی .چشمهایش از شدت گریه پف کرده بود و صورتش سرخ شده بود.احساس تنهایی هیچ وقت رهایش نمی کرد.از زمانی که به خاطر داشت تا به حال که بیش از چهل سال از عمرش می گذشت.یادگذشته هم آرامش نمی کرد.ازدواجی که با عشق آغاز شده بود.سالهایی که با همسرش گذرانده بود بدون هیچ فرزندی...خوشحال بود که کسی را به دنیا نیاورده تا او هم آواره و حیران نشود.همسرش را رها کرده بود تا او را از چنگ دلتنگیهای مدامش نجات دهد .تا این احساس تنهایی را بیش از آنچه بود منتقل نکند.حالا دیگر به ظاهر هم تنها مانده بود.دلخوشی اش کتابهایی بودند که از صبح تا شب دورش ریخته بود و می خواند و یا روبه روی آینه نشسته بود و به چشمهایش نگاه می کرد.سوخت و همه جا تار شد از پشت پرده اشک  تصویر لرزان خودش را می دید ،اشکهایش فرو ریختند .به تنهایی اش فکر می کرد.به اینکه حتی یک نفر هم نیست تا درد دلش را ،خواسته هایش را و دنیایش را برای او باز گو کند.دوستی و همدمی تا وقت دلتنگی سر بر شانه هایش بگذارد و بگرید.

صدای خنده دختر جوانی از کوچه می آمد.پرده را کنار زد.چند ساعتی از طلوع خورشید گذشته بود.شب قبل باران باریده بود.لباسهایش را پوشید.کیفش را برداشت و بیرون رفت.راه همیشگی اش را بدون نگاهی به اطراف در پیش گرفت.مثل همیشه به سمت پارک می رفت.پارک همان نزدیکی ها بود.

چاله های پارک پر از آب شده بود و چمنها با رنگهای سبز روشن زیر قطره های باران روحی تازه کرده بودند.نیمکتها همه خیس بودند و اصولا وقتی هم که نیمکتها خشک بودند او بیشتر دوست داشت روی زمین بنشیند.درختی را نشانه کرد .رفت و به همان درخت تکیه زد.پایش را توی سینه اش جمع کرد .از کیفش کبریت و سیگاری در آورد و آنرا روی پایش گذاشت.

خیره به آدمهایی که می آمدند و می رفتند به دختر خندانی که از پشت پنجره دیدش و حالا آنجا بود نگاه می کردهنوز هم شاد و خندان بود.شاید خودش هم نمی دانست چرا اینقدر می خندید؟

-سیگار داری؟

به خودش آمد و زنی را دید که همیشه در پارک پرسه می زد.او هم کنار مینا به درخت تکیه زد و پاهایش را دراز کرد.سیگاری از کیفش در آورد و با آتش سیگارش روشن کرد.دستش را دراز کرد و با احتیاط آنرا به زن داد.بعد از مدتها تنهایی دوست داشت با کسی صحبت کند.مثل اینکه در ازای سیگار چند کلمه ای حرف از زن می خواست.پرسید:"تو همیشه اینجایی .چیکار می کنی؟" احساس کرد همین دو جمله کافیست و ساکت ماند مثل کسی که منتظر شنیدن بود نگاهش کرد.

زن دود سیگار را با حسرتی بیرون داد.نفس عمیقی کشید و گفت:دیگر برایم فرقی نمی کند زمان زود بگذرد یا دیر.هوا روشن باشد یا تاریک.احساس گمشده ای در بیابان را دارم .تنهای تنها بی هیچ یار و یاوری .ازدواجم با عشق آغاز شد .اما جدا شدم تا دلتنگیهای مدامم را با جان و روحش نریزم.دلخوشی ام کتابهایی بود که هیشه دور وبرم ریخته بود یا رو به روی آینه نشسته بودم و به چشمهایم نگاه می کردم...

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

هیچ وقت از فندک خوشش نمی آمد.کبریت را برداشت .یکبار!دوبار!و روشنش کرد،دستهایش می لرزید،سیگار از لای انگشتانش افتاد.کبریت تا نیمه سوخته بود.

چرا؟چرا؟من چه اشتباهی کرده بودم؟

سیگار را برداشت،آتش به انگشتانش رسیده بود که محکم پک زد .روشن شد و کبریت را بی آنکه خاموش کند،انداخت.برایش مهم نبود کجا می افتد و چه می شود،حتی اگر روی لباسش می افتاد!حتی اگر روی فرشی می افتاد که در مورد نقشهایش کلی با هم حرف زده بودند و با سختی زیاد آنرا تا جنگل آورده بودند و یا حتی اگر روی کاغذهایی می افتاد که پخش زمین بودند و موقع خواندن کتابها کنار دستشان می گذاشتند و گاه و بی گاه چیزهایی یادداشت می کردند.

اصلا نفهمید!پکهای عصبی و با فاصله.

داشتیم می خندیدیم.همینجا!همینجا روبروی من نشسته بود!زیر همین قاب عکس فروغ!شازده احتجاب را آوردم.کنارم نشست.حالا دیگر روبرویم نبود،به دیواری که رویش را پر از برگهای خشک چنار کرده بودیم تکیه زدیم و شروع کردیم به خواندن .برای چندمین بار بود که با هم می خواندیمش.او می خواند و من!با هم!

"شازده نگاه کرد به خطوط نازک و مینیاتوری صورت فخرالنساء که آن همه نزدیک بود و دور"

برگشت و به من نگاه کرد

سیگارش به نیمه رسیده بود.

نگاهم می کرد!من فقط بهش گفتم اگر فکر می کنی شازده ای که شازده اینطور نگاه نمی کرد.گوش کن!ورق زدم.پیدایش کردم!"نصف شب می آمدم،مست،که ببینم،که خطوط چهره اش آرام باشد،که عینکش را برداشته باشد،که پلکها بسته باشند."

و زل زدم توی چشماش!

سیگارش به آخر رسیده بود.دوباره کبریت ،دوباره پک محکم.دودهایی که می رقصیدند در درونش و در بیرون آرامش می کردند.چشمهایش مثل دلش می سوخت.اشکهایش سرازیر شد.

"اینهمه سرخاب و سفیداب روی لپهای چاقت نمال ،تو باید یادبگیری مثل فخرالنساء خودت را بزک کنی،می فهمی؟"

و باز نگاهم کرد!دود سیگارش را توی صورتم رها کرد.شستم را از دهانم در آوردم،شاید این باعث شده اینقدر نگاهم کند و دنبال شباهت دیگری بین من و فخرالنساء می گردد.

دود را با ولع تنفس می کنم.برایم عزیز است .هم آرامشش و هم اینکه آغشته به نفس اوست.سرم را روی شانه اش می گذارم تا دیگر چشمهایم را نبیند.

سیگار بعدی را روشن کرد.به فخرالنساء فکر می کرد که چقدر شازده  تحت تأثیرش قرار می گرفت با ابهتی همیشگی که آن زن داشت و به فخری کلفت خانه آن دو که شازده تمام خواسته هایش را با او ارضا می کرد.اما همیشه دوست داشت او فخری نباشد،فخرالنساء باشد!

کتاب را بست .سیگار را به طرفم گرفت.می دانست که همیشه مایلم سیگار او را ادامه بدهم.با خوشحالی نشستم و پک زدم.باز هم نگاهم می کرد. از صفحاتی که خوانده بودیم حرف می زد و مثل همیشه بررسی اش می کردیم.هیچ چیز عجیبی نبود.فقط نگاههایش تغییر کرده بودند.نمی فهمیدمشان،یا شاید نمی خواستم بفهمم.

از دوستی مان سالها می گذشت و این نگاههای تازه،عجیب ترین اتفاق دوستی مان بودند.

سیگاری دیگر.

فضا برایم سنگین بود،با خنده گفتم:من نه فخری ام و نه فخرالنساء.بعد هم رفتم و گل میخکی را که نمی دانم!اصلا نمی دانم چرا خریده بودم برایش آوردم و به طرفش گرفتم.باز هم نگاهم کرد.فهمیدم چه حماقتی کرده ام که در این شرایط گل میخک آورده ام و باز هم فخرالنساء از گلبرگهای این میخک بیرون آمد.

سیگاری دیگر.شاید آن میخک یاد آوری نزدیکی بود به فخرالنساء و علاقه اش به میخک

بلند شد،روبرویم ایستاد.گل میخک را گرفت و برخلاف همیشه که با یک بوس کوچولو از هم جدا می شدیم.با نگاهی دیگر خداحافظی کرد و گفت:من برای همیشه می روم!دیگر سراغم نیا!

کتش را برداشت و رفت!

سیگاری دیگر

گفتم صبر کن ! بیا لااقل برای آخرین بار شازده را تمام کنیم!برگرد!

اما برنگشت.اصلا انگار صدایم را نمی شنید.همچنان می رفت.دویدم.کتاب را برداشتم و از لابه لای درختها و برگهای در هم تنیده جنگلخودم را به او رساندم.بیا!لا اقل این را با خودت ببر!از من ناراحتی؟و بازهم سکوت بود و حتی دیگر نگاه هم نکرد!صدای رها شدن شاخه ها و برخوردشان با هم تنها پاسخ صدا بود به منرفت!رفت!

شازده را نیمه تمام به او داده بود.هیچ مقاومتی نکرد.دلش می خواست التماس کند.اما نکرد.برگشت و در چوبی کلبه و سنگچین ها را نگاه کرد که با چه عشقی آنرا ساخته بودند .با هر تکه چوبی و سنگی چه داستانها خوانده بودند،بحثشان شده بود،فریاد زده بودند،اما هیچ وقت مثل آن روز نبودند .

وارد کلبه شد،نشست .سرش را بین دستانش گرفت و به کبریتهای سوخته و ته سیگار های روی فرش نگاه می کرد.ساعتها نشست .نزدیک صبح بود که تصمیم گرفت او هم صبح زود کلبه را به همان شکل  رها کند و برای همیشه برود.

اگر شازده شده و من فخری یا فخر النساء،بگذار سیگارم را تنها تمام کنم .شاید اینطور بهتر باشد،آن وقت دیگر روزی به ناچار کس دیگری نمی شوم تا در کنار جسدی که عشق اوست تن به شازده بدهم  و یا خون از دهانم سرازیر باشد و شمد سفید رویم و شازده را با فخری از آن بالا تماشا کنم.

                                                           

 

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin