کاغذهایم تمام شده...
سکوت،سکوت،سکوت... احساس رها شدن می کرد،از پیله ای که دور خودش تنیده بود.تیک تاک ساعت و هر از گاهی صدای قطره های آب که چکه چکه می ریختند روی ظرفهایی که نشسته بودشان هنوز و صدای نفس های خودش. دلش می خواست صدا ها را خاموش کند ،تا فقط خودش بماند و سکوت ...بلند شد .شیر آب را محکم بست ،اما منصرف شد از ساکت کردن ساعت ،تیک تاکش مثل همیشه که توی انشای بچه های دبستان می گوید،به او هم می گفت که لحظه ها با شتاب می گذرند.و صدای نفس هایش را که می خواست حبس کند...تیک تاک ساعت دلگرمش می کردبه گذشت همه چیز،نفس هم می آید و روزی برای همیشه می رود. احساس رضایت می کرد،بعد از مدتها با خودش تنها بود.شب...سکوت و...او.حالا نشسته بود و از سر رضایت می اندیشید به اینکه چه بوده و چه می خواهد و چه باید باشد. آرامش می کرد هرچه بود از صدای سکوت و ساعت و نفس،روز که می شد،کابوسهایش تازه شروع می شد. تنهای تنها بود،در تنهایی مطلق،ظلمات بود با اینکه روز بود،نفسش می گرفت،می افتاد به گریه،فکر می کرد،عمیق فرو می رفت در نبودن خودش،جام زهری که هر روز بالا می گرفت برای خلاصی اش تا روزی که لب باز کند و در حلقومش بریزد و هر روز چندین بار لب باز می کرد و باز جام دور می شد و لبهایش را بر هم می گذاشت.نیرویی جام زهر به دستش می داد و چیزی آنرا از لبش دور می کرد.مانده بود در این برزخ"نمی دانم چه کنم با زندگی ام".قدم می زد هر روز چند ساعت و می چرخید دور تا دور اتاقها را.پریشان بود .درست مثل موهایش وقتی که می ریخت شان دور خودش و تابشان می داد. موسیقی اگر می شنید،دیوانه می شد تا آخرین حدش و فریاد می کشید.گاهی سبک می شد و به آسمان می رفت و گاهی آنقدر سنگین بود که به زمین می چسبید و هی فرو می رفت. روز که می شد،همه چیز گویا دشمنش می شد،از هوا و دیوار گرفته ،تا دست و پا و انگشتهایش.از خودش می ترسید و از آینه...روز به سینه اش سنگینی می کرد. حالا اما دراز کشیده بود سبکبار و آسوده،نقشهای قالی هم به رویش می خندیدند،پیچ و تابشان گره می خورد به دستهایش ...گلها می خزیدند تا در آغوشش بگیرند،دیوارها برایش بوسه می فرستادند و آسمان از پنجره زیر چشمی نگاه می کرد و با رضایت می خندید.. ذهنش پیوند خورده بود به گذشته ها و می رفت به آینده،با سرعت می رفت،خلأ وجودش را می خواست هر طور شده پر کند.خلأ وسط سینه اش بود .درست وسط سینه اش و کنار قلبش. دالان تنگ و تاریکی که تمام روز به درون کشیده بودش،پس اش می داد به عقب،به نوری که در شب دیده بود.رهایش کرد درست وسط نور... 
| Design By : Night Skin |

