کاغذهایم تمام شده...
وقتی فلاکت آدم را قوی می کند، حتی اگر تف هم به صورتت بیندازند ،باکی نداری از بی حرمتی ای که به تو شده... مدام با خودش کلنجار می رفت،با دیگران و عقایدشان،به فلاکت رسیده بود...قوی شده بود...ایستادگی در برابر هر کس و هر چیز برایش آسان بود به خصوص در برابر خودش... حالش از خودش به هم می خورد.لبریز شده بود از نفرتی که در برگرفته بودش ،باید فکری می کرد برای خلاصی از این نکبت و نفرت... خودش را لخت کرد ،با برگ تن پوش ساخت و به کوهی رفت که همیشه از دور تماشایش می کرد... می خواست خودش را پیدا کند، از اینهمه تکرار خسته بود...حتی از تکرار رفتن در پی یافتن خودش... این بار اما امیدوار تر بود از همیشه... انسانی را در وجودش داشت که می بایست باشد و می خواست باشد... حامله شده بود،درد می کشید... لحظات آخر بود،باید به دنیا می آمد،وقتش رسیده بود... درد...فریاد...درد...درد...درد...فریاد...خون... و... بعد از آنهمه رنج و تجربه باز متولد شد.در آغوشش گرفت،نوازشش کرد،ناباورانه نگاهش کرد و طرحی را که برای آینده اش ریخته بود باز مرور کرد در ذهنش... از زادن و زاده شدن شادمان بود،بار سنگینی از دوشش برداشته بود...خودش...نه دیگری... بزرگ می شد و بزرگتر ،زودتر از زمان معمول برای رشد یک انسان،گذشته را می ساخت به شکل آینده ی رویاهایش...برگ می شد...بزرگتر و امیدش پررنگ تر. بر خلاف روزهای اول که بی تاب می شد و درد چنگ می انداخت به وجودش و تحمل کردن برایش دشوار تر می نمود از زندگی کردنی آن چنان،که از آن رها کرده بود خودش را،حالا سبکبار بود و امیدوار... سختی ها لذت شده بودند برایش و زخمها التیامی بر درد بودنش... وقتی با خودش تمرین می کرد و بزرگ می شد،بهترین لحظات زندگی اش بود. داشت کم کم یاد می گرفت چطور می خواهد باشد و که باید باشد؟ آنقدر به سرعت بزرگ شد که دیگر وقت رفتنش رسید.پارچه ها را بافته بود و لباس ها را دوخته...پوشید و از کوه سرازیر شد. بعد از مدتها می رفت که خودش باشد و رها زندگی کند. طاقتش تمام شده بود.باید فکرش را عملی می کرد.خودش را لخت کرد.با برگ تن پوش ساخت و راهی کوهی شد که همیشه از دور فقط تماشایش می کرد... آینه بزرگ و قدی،توی راهرو بود.کارش این چند روز شده بود این که جلو آینه بایستد و خودش را تماشا کند. ایستاد.چشم دوخت به چشمهای درون آینه.مردمکها کوچک و بزرگ می شدند،کوچک،بزرگ،بزرگتر و ناگهان کوچک.... من....من کی هستم؟ چند بار اسم خودش را تکرار کرد،هر چه بیشتر می گفت غریبه تر می شد از خودش،تا جایی که دیگر می ترسید از دیوارهای پشت سر.از دستها.پاها.از چشمهایش....از خودش می ترسید.بیشتر خیره شد به چشمهای تصویر.بزرگ و کوچک،بزرگ و کوچک،کوچک،کوچک،بزرگ و ناگهان دالانی از حفره های خالی مردمکها باز شد و جاذبه ای قوی به درون کشاندش،بی اختیار می رفت در تاریکی مطلق و صدایش می پیچید و تکرار می شد....من کی هستم؟ توده ای بزرگ و سنگین درون سرش جابجا می شد. پیش می رفت بی آنکه بخواهد.سرش سوراخ سوراخ می شد از میخهایی که در آن فرو می رفت و تنش از خارهایی که در تاریکی فقط وجودشان را بر دیوارها احساس می کرد. احساس می کرد تمام حجم بدنش از دهانش بیرون خواهد ریخت.دستش را جلوی دهانش گرفت،انگشتها به حرکت در آمدند،چنگ زدند به صورتش،موهایش را می کشیدند.صدای موهایی که از ریشه جدا می شد و پوست صورتش که خراش بر می داشت،پیچیده بود توی سرش.با درد میخها و خارها می آمیخت.انگشتها حلقه زدند دور گلویش و فشار می دادند.....فشار....و ناگهان رهایش می کردند. در آن تاریکی مطلق،چشمهایش را که می بست.باز تاریک تر می شد.تاریک تر. غریبه بود با همه .دستهایش همچنان چنگ می زدند و می دراندند. توان فریاد زدن نداشت.ساکت مانده بود،اما صدا می چرخید توی سرش،تمام بدنش را پر کرده بود ....ناگهان،بازوها ترکیدند.رانها.سینه و صورتش حتی...صدا بیرون پرید:"من کی هستم؟"و پیچید...و باز هم پیچید. باد می وزید.خاک به آسمان بلند می شد،آفتاب می تابید.کوهها پاگره کرده به هم،چشم به او دوخته بودند.فریاد می زد و چاله می کند.دست نگه داشت.آرام نشست روی زانوهایش...سرش را فرو برد و دستها بی تابانه چاله را پر از خاک کرند.آرام تر شد،آرامتر....آرامتر. دستها فارغ از کار بزرگ بی حرکت ایستادند.دیگر سوالی درون سرش هی تکرار نمی شد. آرام شده بود....آرام تر 

| Design By : Night Skin |

