کاغذهایم تمام شده...
خوش حال می شوم در مدتی که نیستم مهمان وبلاگ دیگرم هم باشید... سر گشته در این مرحله چون گوی بماندیم زان سوی نرفتیم و از این سوی بماندیم تو آب روان بودی رفتی سوی دریا ما سنگ و کلوخ ایم و ته جوی بماندیم قسمتی از شعری است که بعد از مرگ هدایت سروده شده توسط "مسعود فرزاد" ... باز هم تقدیم به صادق هدایت... نام این پست را به پیشنهاد دوست عزیزم رضا(گولم)ترنج نهادم و شعری از "خواجوی کرمانی"که در کامنت نوشته: گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم ... می نشینم درست وسط نقش قالی،دستم را دراز می کنم و دور می زنم و خط می کشم دور تا دورم را.می سوزد انگشتم...فرو می روم ،استوانه ای که در اعماقش نشسته ام...حتی وقتی می ایستم باز هم با نوری که آن بالا بالا ها می بینم خیلی فاصله دارم. چشمم به آینه می افتد .عروسکم را بوسیدم و جلو آینه رفتم،چقدر شبیه هم بودیم.حالا بعد از این همه سال هنوز هم شبیه اش هستم،انگار فقط قد کشیده ام... آتش درونم زبانه می کشد.جام را بالا می برم و به سلامتی ی آینه می نوشم!استوانه تنگ می شود... تنگ تر.فشارم می دهد ،صدای استخوان های عروسک را می شنوم که می شکند،خرد می شود... له شده انگار و من هنوز مستم.دردش چقدر لذت داشت... حتمن نقش قالی آن بالا تکمیل شده ،من درست آن نقطه ی سبز وسط ترنجم اما توی زمین،احساس خوبی دارم،عروسک له شده و مست است هنوز ... به سلامتی ی آینه...! زشت و زیبایی وجود ندارد اما،که آینه نشانش دهد،اصلن انگار خوب و بدی نیست توی این دنیا... شاید به ازل برگشته ام... زشت و زیبا کدام است؟درست و نادرست؟!هیچ نیست این جا فقط انسان است ... فراوان... نگاهشان می کنم.چشم هایم را به چشم هایشان می دوزم ... بعضی ها چقدر آشنایند...پیش می روم... همه چیز نیست می شود.چرا تاریک شد؟تاریک و پر خون است...می کِشندم...گریه می کنم.نا آشنایند این ها همه... کجا رفتند ؟! از شیره ی جان انسانی می مکم... در چشم هایش خیره می شوم... نیست... آشنا نیست... عروسکم را می بوسم چقدر پر از خوب و بد شده این جا... چه اتفاقی افتاده؟ می گویند"بلی"بر زبانم جاری شده... من نگفتم...یادم هست،نگفتم!حتی نشنیدم"الست بربکم"... من فقط به چشم های آشنا نگاه کردم و ناگهان همه جا تاریک شد... تاریک شد و همه گم شدند. شبیه عروسکم شده ام... حالا هم که عروسک خرد شده و توی زمین است... این همه سال چقدر مرا با درست و نادرست به بازی گرفته بودند... حالا دوباره انگار برگشته ام به جایی که باید می بودم. سرم را بلند می کنم.نشسته ام وسط قالی ... پدر و مادر آمده اند عروسکشان را از من می خواهند!نمی توانم... نه!نمی توانم... به آینه نگاه می کنم... جام را بالا می برم و می زنم به جامی که"او"درون آینه در دست دارد.به چشم هایش خیره می شوم... چقدر آشناست... مستم... این بار از نگاه های آشنا... 
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی
| Design By : Night Skin |
