تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده...




















کاغذهایم تمام شده...

به دنیا که آمدیم... یادت هست؟

 

سرش را از روی زمین بلند کرد،به دست هایش نگاهی انداخت،می سوختند.پوستش برگشته بود و رنگ گوشت فرو می رفت توی مردمک ها،دخترهای زیادی بازی می کردند و یکی هم بالای سرش ایستاده بود و با ترس نگاهش می کرد.چه اتفاقی افتاده بود؟خرگوش های خوش حالی که دور پسرک و شمع ها یش می چرخیدند چقدر نا آشنا بودند روی دفتری که حالا توی دستش بود.دختر می گفت:دیکته داریم!دیکته؟!چه لغت عجیبی.... تکرار کرد... دیکته؟!

انگار روی ابرها داشت راه می رفت،سرش تمام تنش را بالا می کشید،همه چیز نا آشنا بود.

دستمال توالت را گرفت و کشید،می چرخید و می چرخید و نوار باریک دستمال مثل طنابی از توالت تا اتاق کشیده شده بود .با چه ترفندهای و نگاه های غمگینی دستمال را  گرفتند و نشاندند... چه اتفاقی افتاده بود که خودش هم نمی دانست؟همیشه یک نفر مواظبش بود.

روی فرش ها که می نشست و داغ می شد چه لذتی داشت ،اگر چه مادر همه چیز را وحتی او را به زور می شست.

گل سرخ را که دید ،رفت به بعد از ظهرهایی که می نشست و حرف هایش را برای گل ها می گفت ... انگار از یک دریچه ی تنگ به دالانی وسیع می رفت...آدم ها و اشیا متفاوت که همگی آشنا بودند حالا...

چقدر دلش می خواست هرگز چیزی به خاطرش نیامده بود و همه کس و همه چیز برای همیشه نا آشنا می ماند.

تکه ای نان در دهان گذاشت و با صدای بلند گفت :پارو!صدای خودش را شنید.چقدر غریبه بود با صدایی که از حنجره اش آمد و از دهانش بیرون پرید و توی سرش پیچید،انگار آرامش بدنش به هم ریخته بود و خاری گلویش را بریده بود و کاسه ی سرش مثل یک کوزه در دست دیوانه ای که هی درونش فریاد بزند بازیچه ی صدایی نا آشنا شده بود،هی می پیچید،می پیچید...

 

****

 

کارش شده بود این که دراز بکشد روی تخت و چشم بدوزد به سقف،آن قدر خیره نگاه می کرد تا خوابش ببرد و البته خوابش می برد پیش از آن که فکر های آزار دهنده سراغش بیایند و او مثل آن شب به یک جست پایین بیاید و بدود تا به حمام برود...

به آشپزخانه رفت و هر چه قرص بود حل کرد توی آب لیوان ،دوش که باز بود و بخار همه جا را گرفته بود و وان بزرگ و کثیف دهان باز کرده بود تا ببلعدش ،لیوان را نزدیک آورد و نزدیک تر،چشم هایش را بست و سرکشید.معده اش نمی پذیرفت انگار و بینی اش تحمل آن همه بوهایدرهم و برهم را نداشت.نصفش را بالا آورد...کثیفی ی وان چه اهمیتی داشت حالا که باید تنش را به خاک می مالیدند و اصلن خودش خاک  می شد.خزید و رفت توی آب،پاهایش را شل کرد تا بالا بیاید،بالاتر و بالاتر،نوک انگشتها از آب بیرون آمد،خندید!انگار اولین بار بود که پاهایش را می دید.به یاد تولدش افتاد که چرایش را خودش هم نمی دانست.خیلی وقت ها پیش می آمد که چرایی ی خیلی چیزها را نمی دانست... اصلن چطور ممکن است آدم یاد چیزی بیفتد که آن را ندیده  و درک هم نکرده آن را؟چه حسی و نیرویی است درون آدم ها که می کشاندشان به چیزی که خودشان نمی دانند چیست و برای چه هست؟مثل همیشه در این چرا های تو در تو غرق شد و بعد مثل همیشه گفت چرا باید در هر چیزی پی ی دلیلی گشت؟

حالش باز به هم خورد،سرش سنگین شده بود و در آن گیر و دار سوزش معده و عق هایی که از اعماق درونش بالا می آمد و سرگیجه ی دوست داشتنی ای که مثل گیجی های زمان مستی بود فکر کرد "حالا می روم به سمت آن دو ماهه ای که همان بهتر که به دنیا نیامد"...

وسط این گیر و دار که سرش کم کم داشت می رفت زیر آب ،باید برادر کوچک و فضولش را شاشی آن قدر فشار می داد که می دوید به سمت توالت و بعد از خلاصی از آن همه آب که داشت می ترکاندش ،بیاید به سمت صدای آبی که از حمام می آمد و در را باز می کرد تا کنجکاوی اش را پاسخی گفته باشد یا به خیال خودش پدرو مادرش را به دام بیندازد آن وقت شب!

باز باید بار تنهای اش را چند روزی می بست توی چمدان و روی تخت بیمارستان بغل می کرد یا توی راهرو های سرد و بی روح آن جا با خودش این ور و آن ور می برد...

این خیره نگاه کردن ها به سقف،خودش می آمد  و سقف مثل مادری که برای طفلش لالایی می خواند ،می خواباندش تا باز حمام و لیوان و بیمارستان تکرار نشود...

 

این طور نوشتن واقعن که کار دشواری است ،خودت هم نمی دانی که بعد از این چه خواهی نوشت و کی می نویسی؟یک روز ناخوشی و نمی نویسی یک روز احساس می کنی باید بنویسی!زیباست این تجربه ی تازه...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

پارس می کرد بی هیچ توجهی

 

از پنجره به بیرون نگاه کرد، صدایش را تعقیب می کرد در تاریکی ی شب،بی هیچ نوری،در فاصله ای کمتر از نیم متر ایستاده بود و پارس می کرد.تنها یک دیوار فاصله بود میان شان.همیشه انگار فاصله ای هست که آدم را نگه می دارد از هر چه تهدیدش می کند و یا هر چه بی هیچ تهدیدی می ترساندش.همین که دیوارها برداشته شد،انگار همه چیز یکی می شود در هم فرو می رود... فرو می رود... همه چیز یکی می شود، فاصله ای نیست....

زندگی ها که منطبق شد و روی هم افتاد دیگر دست و دلت همیشه باید بلرزد که یک جای کار می لنگد،دست خودت هم نیست.

وقتی با ناف وصل شده ای به مادرت،وقتی نطفه ای از کمر پدر تو را به دنیا می آورد،می آیند تا زندگی ات را منطبق کنند بر هم، راه بگذارند پیش رویت.

پدر از کارش بر می گشت، به نمایشگاه کتاب سری زده بود و کلی کتاب  با خودش آورده بود،برای هر کدام یکی و برای او چند تا ،همه هم از یک نویسنده ،از همان هایی که پدر می پسندیدشان و حالا که دخترش به راهی خلاف افتاده بود به گمانش،نیز بود تا ذهنش پالایش شود.

کتاب ها را گرفت و خواند ،هیچ چیز حتی ورق پاره ای هم ناخوانده نمانده بود در خانه ،همه چیز از چشم و ذهن و گاه صدایش گذشته بود.

اعتیادش از همان جا شروع شد. از همان وقت هایی که با اضطراب ،کتاب های امانت گرفته شده را می پیچید لای روزنامه  و می خواند.همیشه کتاب درسی کنار دستش بود و گوشه ی آشپز خانه ،جایی که هیچ کس متوجه حضورش نبود به خواندن مشغول می شد.اگر هم مادر سر می رسید،زیر یخچال بهترین مخفی گاه بود برای کتاب های ممنوعه ای که می خواند.

دالان های پر از خار بر در و دیواری که هر روز از آن ها می گذشت و هر لحظه،تیرهایی که از هر سمت به سویش می آمد،نفسی که می رفت و به سختی بر می گشت،همه چیز انگار...

نایلون را با حالتی بچگانه روی سرش می کشید ،مادر بود که فریاد می زد تا دوباره تکرار نشود.حس خوبی بود وقتی با یک دست بینی اش را می گرفت و با دیگری دهانش را ... طناب ها هر کجا ممکن بود در ذهنش آویزان شوند،گاهی از درخت،گاهی نرده و گاهی حتی از آهن های بی رمق و بی طاقت لبه ی بام.

وقتی که می چپانندت توی قالبی که منطبقت کنند بر هرچه می خواهند ،تو حالا هر چه می خواهی تلاش کن...

پارس می کرد و دور می شد بی هیچ توجهی که کسی ایستاده این طرف و نگاهش می کند...

 

--

دو سه روزی نیستم .وقتی بر می گردم ،احتمالن باز هم می نویسم بقیه اش را!تمرین و آزمون خوبی است برای نوشتن.

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |

می خواهم داستان جزیره را در چند قسمت بنویسم.و هر کدام را همان وقت که بنویسم درون وبلاگ خواهم گذاشت بی هیچ ویرایشی.به نظر کار دشواری است اما سعی خودم را خواهم کرد و منتظر نظرات شما هم می مانم و استفاده می کنم.

 

پناه گاهی برای لیلا

 

پارو که می خورد توی آب ،موج بر می داشت و آرام آرام دور می شد.قلبش از ناباوری ی این رهایی داشت می ترکید اما دست ها را با آرامش تکان می داد،پاروها تکان می خوردند ،موج ها دور...دور...

تا چشم کار می کرد آب بود،هوا آرام و موافق. تن را رها کرد در آسودگی ی خیال و بی واهمه ی آب و هوا و قایق  فرو رفت توی خودش.

تمام دارایی اش را با وسواس چیده بود توی قایقی که حالا روان بود.

بچه ها فریاد می زدند"لیلا"!و همه جیغ کشان به سمتی فرار می کردند و این شده بود تفریح و بازی شان که همدیگر را بترسانند از او.

از کنار لیلا گذشت.اولین بار بود که احساس عمیق درد انسان ها و تنهایی را می فهمید.وقتی آن قدر با سواد شد که بتواند بنویسد علی و لیلا ،آن قدر خوش حال بود که  به هر بهانه ای از خانه بیرون می زد تا لیلا را ببیند.

بشقاب انگور را گرفت طرف او ،دود سیگارش را فرستاد توی هوا و با شک به چشم هایش خیره شد.انگورها را برداشت  و گذاشت روی دامنش و دوباره پک زد .نشستن جایز نبود.پدر اگر می فهمید عصبانی می شد حتمن.

لیلا با ان لباس های رنگارنگ و دامن های پرچین اش و علی با آن کلاه نمدی و کت بلند ؛انگار که از دوره ی قاجار پرتشان کرده بودند دور میدانی که کلی مدرن شده بود حالا...

انگار لال بود.اصلن حرف نمی زد فقط نگاه می کرد و سیگار می کشید ،آن قدر که سیگار شده بود از اجزاء صورت و دستش.همیشه هم "تیر"می کشید.جوی آب مزه ی دهان لیلا را می برد به همه جای شهر ،آن دورها که قدم لیلا سال ها بود نرسیده بود به آن جا ،درست مثل صدایش که تا به حال کسی نشنیده بود.

آدامس تعارفش کرد،با سر گفت نه!ترسید و دوید به سمت خانه! چه شده که لیلا از من چیزی نمی گیرد؟

تمام فکر کودکانه اش را لیلا پر کرده بود با آن دست ها و موهای حنایی.

مادر که کاسه ی آش را به دستش داد تا ببرد برای لیلا .با تردید بیرون رفت.اگر باز هم قبول نکرد چه؟چرا از من عصبانی شده؟... کاسه را گرفت و برای اولین بار جلوی چشمانش برخاست و در چوبی را باز کرد و رفت تو!داد زد:بیا تو!

پاهایش سست شد ... پس لال  نبود؟حالا که عصبانی شده چه بلایی می خواهد سرم بیاورد؟... بوی کاه  گل و راهروی تاریک مکیدش به درون،محو زیبایی اش شده بود با آن دیوارهای گاه گلی.جلوتر نرفت تا این که با کاسه ی خالی برگشت...قدش فقط کمی بلند تر از زانوی لیلا بود.

فردا که از مدرسه بر می گشت،سری که به نشانه ی سلام تکان داد ،اشاره کرد بیا بشین!همه چیز غیر طبیعی شده بود انگار... دل به دریا زد و نشست.دود را که بیرون داد و دهان که باز کرد حرفی بگوید ،دهان بی دندانش را دید،لیلا چقدر پیر بود...

"پسرم توی تظاهرات،توی همین میدون شهید شد،هنوز انقلاب نشده بود،اون عکس پسرمه... می بینی؟"دوباره به سیگارش پک زد.

آسمان آبی بود و هنوز از باد و باران خبری نبود به این زودی ها،دست هایش را فروبرد توی آبی که نمی دانست به کجا می بردش...

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin