کاغذهایم تمام شده...
روی لباس ها دستی کشید و در چمدان را بست.نشست روی تخت. دلش بدجوری گرفته بود. انگار از تمام عمرش داشت خداحافظی می کرد.سفری که به ناچار باید می رفت و احتمالن برای همیشه. برای این چند جمله آخر خیلی فکر کرد؛ خیلی بد است،کلیشه ای شده، همه همین را می گویند.پیش از سفر همه همین حال را دارند.پس چه جملاتی بهتر است ؟ با چه حسی؟چرا هیچ وقت نمی توانم آن چه را می خواهم بنویسم؟ چرا؟ سرش گیج رفت و افتاد کف زمین .انگار میلیون ها مورچه توی سرش راه می رفتند،همه با یک آهنگ و همزمان پا می کوبیدند و وول می خوردند ... تکه ای از سرش جدا شد تکه ای از دستش و کم کم انگار که خمیری توی آب افتاده باشد روی زمین نه به شکل انسان که به شکل توده ای از تکه تکه های گوشت روی زمین بود.خون مثل حرکت جوهر روی کاغذ پخش می شد و تا زیر تخت می رسید، حالا می توانست ذهنش را رها کند تا بنویسد. چمدانش را بست . دلش گرفت ازیادآوری همه چیزهایی که باید ترک می کرد.بازش کرد. لباس ها را یکی یکی بیرون آورد و دور انداخت،خالی شد، چمدانش را هم پرت کرد به گوشه ای . همه آن چه داشت را و تمام خاطراتی که در هر کدام نهفته بود را در شعله های آتش سوزاند تا خودش را رها کرده باشد از قید و بند خاطرات.پشت کرد به خانه و راه افتاد توی جاده ای که همیشه قدم می زد. نمی توانست بسوزاند ،نمی توانست نابودش کند... خم شد و تکه سنگ کوچکی برداشت و فرو کرد توی جیبش و قدم زنان دور شد. سعی کرد فکر نکند به هیچ چیز،به هر چیزی که مربوط به چند لحظه پیش بود نباید فکر می کرد. بی حوصله بلند شد و تکه هایش را گذاشت کنار هم، چشم هایش که انگار ورم کرده بودند توی حدقه جا نمی شدند ، با کف دست فشار داد و محکم شان کرد. خون ها را جمع کرد و سر کشید.راضی نبود... چمدانش را بست... چه لزومی دارد که چمدانی باشد؟ از خانه بیرون آمد و در را بست، احساس رهایی می کرد که مثل یک مست بی پروای هیچ چیز،همه چیز را به حال خود گذاشته بود تا زمان بر آن ها بگذرد ، تا نابودشان کند، تا هیچ نماند از آن ها حتا یادی در خاطر او... قلم را توی دستش چرخاند و بعد سه نقطه گذاشت آخر نوشته اش... نقطه ها بالا و پایین می پریدند ، می آمدند و خودشان را می کوبیدند به سرش ،اما نمی خواست ادامه بدهد و باز بنویسد، هنوز راضی نبود.دفتر را محکم بست و نقطه ها برای همیشه ماندند آخر نوشته ای که نا تمام بود. چشم هایش هنوز نافرمانی می کردند و به راحتی نمی چرخیدند. از خانه بیرون آمد و در را بست.چشم هایش را بست و دوان دوان به سمتی رفت که نمی دانست کجاست.پایش گیر کرد به تنه یک درخت و افتاد.سرش به زمین خورد و شکاف بزرگی برداشت. از آن شکاف میلیون ها مورچه راه افتادند و لابلای خاک ها و سنگ ها گم شدند.دیگر احساس آرامش می کرد. لیوان روی میز افتاد،شیرها ریخت روی زمین،دوید دستمال آورد و فرش را پاک کرد... کتاب هایش را برداشت تا از فضای سنگین اطرافش دور شود،دستی بزرگ "اشعار کامل پینک فلوید"و "زندگی تئاتری من"را از دستش کشید و از بالای سرش پرت کرد ان طرف اتاق... ظرف های زیادی شکسته بود در زندگی شان اما کتاب که پرت شد انگار تمام زندگی مچاله شد در گوشه ای و رفت تا... ** جزیره ها تمام شد!
به دنیا که آمدیم... یادت هست؟ سرش را از روی زمین بلند کرد،به دست هایش نگاهی انداخت،می سوختند.پوستش برگشته بود و رنگ گوشت فرو می رفت توی مردمک ها،دخترهای زیادی بازی می کردند و یکی هم بالای سرش ایستاده بود و با ترس نگاهش می کرد.چه اتفاقی افتاده بود؟خرگوش های خوش حالی که دور پسرک و شمع ها یش می چرخیدند چقدر نا آشنا بودند روی دفتری که حالا توی دستش بود.دختر می گفت:دیکته داریم!دیکته؟!چه لغت عجیبی.... تکرار کرد... دیکته؟! انگار روی ابرها داشت راه می رفت،سرش تمام تنش را بالا می کشید،همه چیز نا آشنا بود. دستمال توالت را گرفت و کشید،می چرخید و می چرخید و نوار باریک دستمال مثل طنابی از توالت تا اتاق کشیده شده بود .با چه ترفندهای و نگاه های غمگینی دستمال را گرفتند و نشاندند... چه اتفاقی افتاده بود که خودش هم نمی دانست؟همیشه یک نفر مواظبش بود. روی فرش ها که می نشست و داغ می شد چه لذتی داشت ،اگر چه مادر همه چیز را وحتی او را به زور می شست. گل سرخ را که دید ،رفت به بعد از ظهرهایی که می نشست و حرف هایش را برای گل ها می گفت ... انگار از یک دریچه ی تنگ به دالانی وسیع می رفت...آدم ها و اشیا متفاوت که همگی آشنا بودند حالا... چقدر دلش می خواست هرگز چیزی به خاطرش نیامده بود و همه کس و همه چیز برای همیشه نا آشنا می ماند. تکه ای نان در دهان گذاشت و با صدای بلند گفت :پارو!صدای خودش را شنید.چقدر غریبه بود با صدایی که از حنجره اش آمد و از دهانش بیرون پرید و توی سرش پیچید،انگار آرامش بدنش به هم ریخته بود و خاری گلویش را بریده بود و کاسه ی سرش مثل یک کوزه در دست دیوانه ای که هی درونش فریاد بزند بازیچه ی صدایی نا آشنا شده بود،هی می پیچید،می پیچید... **** کارش شده بود این که دراز بکشد روی تخت و چشم بدوزد به سقف،آن قدر خیره نگاه می کرد تا خوابش ببرد و البته خوابش می برد پیش از آن که فکر های آزار دهنده سراغش بیایند و او مثل آن شب به یک جست پایین بیاید و بدود تا به حمام برود... به آشپزخانه رفت و هر چه قرص بود حل کرد توی آب لیوان ،دوش که باز بود و بخار همه جا را گرفته بود و وان بزرگ و کثیف دهان باز کرده بود تا ببلعدش ،لیوان را نزدیک آورد و نزدیک تر،چشم هایش را بست و سرکشید.معده اش نمی پذیرفت انگار و بینی اش تحمل آن همه بوهایدرهم و برهم را نداشت.نصفش را بالا آورد...کثیفی ی وان چه اهمیتی داشت حالا که باید تنش را به خاک می مالیدند و اصلن خودش خاک می شد.خزید و رفت توی آب،پاهایش را شل کرد تا بالا بیاید،بالاتر و بالاتر،نوک انگشتها از آب بیرون آمد،خندید!انگار اولین بار بود که پاهایش را می دید.به یاد تولدش افتاد که چرایش را خودش هم نمی دانست.خیلی وقت ها پیش می آمد که چرایی ی خیلی چیزها را نمی دانست... اصلن چطور ممکن است آدم یاد چیزی بیفتد که آن را ندیده و درک هم نکرده آن را؟چه حسی و نیرویی است درون آدم ها که می کشاندشان به چیزی که خودشان نمی دانند چیست و برای چه هست؟مثل همیشه در این چرا های تو در تو غرق شد و بعد مثل همیشه گفت چرا باید در هر چیزی پی ی دلیلی گشت؟ حالش باز به هم خورد،سرش سنگین شده بود و در آن گیر و دار سوزش معده و عق هایی که از اعماق درونش بالا می آمد و سرگیجه ی دوست داشتنی ای که مثل گیجی های زمان مستی بود فکر کرد "حالا می روم به سمت آن دو ماهه ای که همان بهتر که به دنیا نیامد"... وسط این گیر و دار که سرش کم کم داشت می رفت زیر آب ،باید برادر کوچک و فضولش را شاشی آن قدر فشار می داد که می دوید به سمت توالت و بعد از خلاصی از آن همه آب که داشت می ترکاندش ،بیاید به سمت صدای آبی که از حمام می آمد و در را باز می کرد تا کنجکاوی اش را پاسخی گفته باشد یا به خیال خودش پدرو مادرش را به دام بیندازد آن وقت شب! باز باید بار تنهای اش را چند روزی می بست توی چمدان و روی تخت بیمارستان بغل می کرد یا توی راهرو های سرد و بی روح آن جا با خودش این ور و آن ور می برد... این خیره نگاه کردن ها به سقف،خودش می آمد و سقف مثل مادری که برای طفلش لالایی می خواند ،می خواباندش تا باز حمام و لیوان و بیمارستان تکرار نشود... این طور نوشتن واقعن که کار دشواری است ،خودت هم نمی دانی که بعد از این چه خواهی نوشت و کی می نویسی؟یک روز ناخوشی و نمی نویسی یک روز احساس می کنی باید بنویسی!زیباست این تجربه ی تازه... پارس می کرد بی هیچ توجهی از پنجره به بیرون نگاه کرد، صدایش را تعقیب می کرد در تاریکی ی شب،بی هیچ نوری،در فاصله ای کمتر از نیم متر ایستاده بود و پارس می کرد.تنها یک دیوار فاصله بود میان شان.همیشه انگار فاصله ای هست که آدم را نگه می دارد از هر چه تهدیدش می کند و یا هر چه بی هیچ تهدیدی می ترساندش.همین که دیوارها برداشته شد،انگار همه چیز یکی می شود در هم فرو می رود... فرو می رود... همه چیز یکی می شود، فاصله ای نیست.... زندگی ها که منطبق شد و روی هم افتاد دیگر دست و دلت همیشه باید بلرزد که یک جای کار می لنگد،دست خودت هم نیست. وقتی با ناف وصل شده ای به مادرت،وقتی نطفه ای از کمر پدر تو را به دنیا می آورد،می آیند تا زندگی ات را منطبق کنند بر هم، راه بگذارند پیش رویت. پدر از کارش بر می گشت، به نمایشگاه کتاب سری زده بود و کلی کتاب با خودش آورده بود،برای هر کدام یکی و برای او چند تا ،همه هم از یک نویسنده ،از همان هایی که پدر می پسندیدشان و حالا که دخترش به راهی خلاف افتاده بود به گمانش،نیز بود تا ذهنش پالایش شود. کتاب ها را گرفت و خواند ،هیچ چیز حتی ورق پاره ای هم ناخوانده نمانده بود در خانه ،همه چیز از چشم و ذهن و گاه صدایش گذشته بود. اعتیادش از همان جا شروع شد. از همان وقت هایی که با اضطراب ،کتاب های امانت گرفته شده را می پیچید لای روزنامه و می خواند.همیشه کتاب درسی کنار دستش بود و گوشه ی آشپز خانه ،جایی که هیچ کس متوجه حضورش نبود به خواندن مشغول می شد.اگر هم مادر سر می رسید،زیر یخچال بهترین مخفی گاه بود برای کتاب های ممنوعه ای که می خواند. دالان های پر از خار بر در و دیواری که هر روز از آن ها می گذشت و هر لحظه،تیرهایی که از هر سمت به سویش می آمد،نفسی که می رفت و به سختی بر می گشت،همه چیز انگار... نایلون را با حالتی بچگانه روی سرش می کشید ،مادر بود که فریاد می زد تا دوباره تکرار نشود.حس خوبی بود وقتی با یک دست بینی اش را می گرفت و با دیگری دهانش را ... طناب ها هر کجا ممکن بود در ذهنش آویزان شوند،گاهی از درخت،گاهی نرده و گاهی حتی از آهن های بی رمق و بی طاقت لبه ی بام. وقتی که می چپانندت توی قالبی که منطبقت کنند بر هرچه می خواهند ،تو حالا هر چه می خواهی تلاش کن... پارس می کرد و دور می شد بی هیچ توجهی که کسی ایستاده این طرف و نگاهش می کند... -- دو سه روزی نیستم .وقتی بر می گردم ،احتمالن باز هم می نویسم بقیه اش را!تمرین و آزمون خوبی است برای نوشتن. می خواهم داستان جزیره را در چند قسمت بنویسم.و هر کدام را همان وقت که بنویسم درون وبلاگ خواهم گذاشت بی هیچ ویرایشی.به نظر کار دشواری است اما سعی خودم را خواهم کرد و منتظر نظرات شما هم می مانم و استفاده می کنم. پناه گاهی برای لیلا پارو که می خورد توی آب ،موج بر می داشت و آرام آرام دور می شد.قلبش از ناباوری ی این رهایی داشت می ترکید اما دست ها را با آرامش تکان می داد،پاروها تکان می خوردند ،موج ها دور...دور... تا چشم کار می کرد آب بود،هوا آرام و موافق. تن را رها کرد در آسودگی ی خیال و بی واهمه ی آب و هوا و قایق فرو رفت توی خودش. تمام دارایی اش را با وسواس چیده بود توی قایقی که حالا روان بود. بچه ها فریاد می زدند"لیلا"!و همه جیغ کشان به سمتی فرار می کردند و این شده بود تفریح و بازی شان که همدیگر را بترسانند از او. از کنار لیلا گذشت.اولین بار بود که احساس عمیق درد انسان ها و تنهایی را می فهمید.وقتی آن قدر با سواد شد که بتواند بنویسد علی و لیلا ،آن قدر خوش حال بود که به هر بهانه ای از خانه بیرون می زد تا لیلا را ببیند. بشقاب انگور را گرفت طرف او ،دود سیگارش را فرستاد توی هوا و با شک به چشم هایش خیره شد.انگورها را برداشت و گذاشت روی دامنش و دوباره پک زد .نشستن جایز نبود.پدر اگر می فهمید عصبانی می شد حتمن. لیلا با ان لباس های رنگارنگ و دامن های پرچین اش و علی با آن کلاه نمدی و کت بلند ؛انگار که از دوره ی قاجار پرتشان کرده بودند دور میدانی که کلی مدرن شده بود حالا... انگار لال بود.اصلن حرف نمی زد فقط نگاه می کرد و سیگار می کشید ،آن قدر که سیگار شده بود از اجزاء صورت و دستش.همیشه هم "تیر"می کشید.جوی آب مزه ی دهان لیلا را می برد به همه جای شهر ،آن دورها که قدم لیلا سال ها بود نرسیده بود به آن جا ،درست مثل صدایش که تا به حال کسی نشنیده بود. آدامس تعارفش کرد،با سر گفت نه!ترسید و دوید به سمت خانه! چه شده که لیلا از من چیزی نمی گیرد؟ تمام فکر کودکانه اش را لیلا پر کرده بود با آن دست ها و موهای حنایی. مادر که کاسه ی آش را به دستش داد تا ببرد برای لیلا .با تردید بیرون رفت.اگر باز هم قبول نکرد چه؟چرا از من عصبانی شده؟... کاسه را گرفت و برای اولین بار جلوی چشمانش برخاست و در چوبی را باز کرد و رفت تو!داد زد:بیا تو! پاهایش سست شد ... پس لال نبود؟حالا که عصبانی شده چه بلایی می خواهد سرم بیاورد؟... بوی کاه گل و راهروی تاریک مکیدش به درون،محو زیبایی اش شده بود با آن دیوارهای گاه گلی.جلوتر نرفت تا این که با کاسه ی خالی برگشت...قدش فقط کمی بلند تر از زانوی لیلا بود. فردا که از مدرسه بر می گشت،سری که به نشانه ی سلام تکان داد ،اشاره کرد بیا بشین!همه چیز غیر طبیعی شده بود انگار... دل به دریا زد و نشست.دود را که بیرون داد و دهان که باز کرد حرفی بگوید ،دهان بی دندانش را دید،لیلا چقدر پیر بود... "پسرم توی تظاهرات،توی همین میدون شهید شد،هنوز انقلاب نشده بود،اون عکس پسرمه... می بینی؟"دوباره به سیگارش پک زد. آسمان آبی بود و هنوز از باد و باران خبری نبود به این زودی ها،دست هایش را فروبرد توی آبی که نمی دانست به کجا می بردش... لب های بی رمقش را روی پیشانی ام می گذارد و می گوید:تو از خودمانی!شهری نیستی.لبخند می زنم.از پشت عینک ته استکانی اش نگاهم می کند بلند می خندد و می گوید:ها والله! ما را به خدایش می سپارد و راهی می کند. صدای هیچ کس را نمی شنوم وقتی دره های ِ تا بی نهایت سبز را نگاه می کنم.درخت های بلوطی که برای اولین بار می بینم.همه چیز طبیعی و وحشی است.بالاخره به مقصد رسیده ایم و من به آرزویم؛می توانم بیرون بجهم و بدوم تا هر جا دلم خواست.علی به رود اشاره کرد.من انگار منتظر همین اشاره ،دویدم به سمت رود.به بلندای چشمه رسیدم...قرمز... آبی... زرد... رنگ های ممنوعه پوشیده اند و رفته اند توی آبِ رودی که تا گردنشان را خیسانده.زیر پایشان پتوهایی که شب زیرش می خزند در انتظار و التماس دست مهربانی که گهگاه از روی هوس،نه از روی عشق ،به سویشان می آید.می خندند و لگد می کنند.عرق هوس ها را که به تار و پود پتو رخنه کرده می شویند و خودشان را به نادانی می زنند و از خوشی های می گویند که هرگز نداشته اند.غمناک نگاهشان می کنم.صدای محمد بود انگار که گفت:زندگی شان همین است. سیاه می شود و قهوه ای روزگاری که گذرانده ام.بنفش می شود،جیغ می کشد،دهان باز می کند...سیاهم من،سیاه تر از آنچه فکر می کنم. قلبم بیرون می پرد ،نمی توانم بگیرمش،شور می زند!به در و دیوار می کوبد خودش را .دست هایم می لرزند،صدایم می لرزد،اشک هایم...می ریزند،دهانم باز می شود و جیغ می کشم. آتش را که رویش آب بریزند سرد می شود،انگار نه انگار که اصلن آتش هم بوده... اما هنوز شعله می کشد،می رود تا آسمان،می رود تا چشم هایم،تا اشک هایم...می ریزد. با این همه سیاه یا حتی با این همه رنگ های ممنوعه ... تاوانش را از که باید پس گرفت؟ می خندند و لگد می کنند.نمی دانند چرا؟فقط می دانند که باید لباس ها را و پتو ها را و تمام هر چه هست که از عشق نیست در آب بشویند تا برود و جایی به ریشه ی گلی برسد تا گلبرگ هایش را از غم بترکاند...همیشه چیزی هست تا سرگرم مان کند،تا چین و چروک ها خودشان بیایند و بنشینند دور لب ها و چشم ها و پیشانی... نفرتم را دلم می خواهد تف کنم روی کاغذ،دلم می خواهد تف کنم توی صورت خودم... زندگی شور است مثل موی بزی که فرو کرده باشند توی دهنت،گستاخ است مثل چشمهای بز که زل زده باشد توی چشم هایت،نا مهربان است مثل لرزشی که سرتاپایت را می لرزاند ،وحشتناک است مثل من،مثل او... مثل همه... نفرتم را می خواهم مچاله کنم م چ ا ل ه ،می خواهم حرف به حرفش کنم،کلمه شود،جمله بسازم ،بنویسم و پرت کنم توی صورت خودم،توی آینه هم نه!صاف توی صورت خودم... پرت کنم خودم را،کلماتم را،آب کثیف رود را... همه را توی زندگی... لباس های خیس شان را می چلانند توی آب رود و می خندند .دوباره فرو می رود توی آب . گاهی که بیهوده سرخوشند،دست هایشان را به هم می دهند و راه می روند... باید اشک باشی تا بفهمی ... دست به دست هم که دادند،زنجیر که شد یک زنجیر بلند،دست و دلت می لرزد که زندگی کنی،تا هی بنویسی و پاره کنی،تا هزار و یک دلیل دیگر باشد که از خودت بدت بیاید و هی تف کنی تا بپاشد به سر و رویت... چشم به راه مان نشسته و با نخ عینک ته استکانی اش ور می رود،به رویمان لبخند می زند...پیشانی اش را نگاه می کنم،چشم ها...لب ها..."مش میرزا آقا"!سرگرم چه بوده ای که چین و چروک ها ناگهان آمده اند؟ خوش حال می شوم در مدتی که نیستم مهمان وبلاگ دیگرم هم باشید... سر گشته در این مرحله چون گوی بماندیم زان سوی نرفتیم و از این سوی بماندیم تو آب روان بودی رفتی سوی دریا ما سنگ و کلوخ ایم و ته جوی بماندیم قسمتی از شعری است که بعد از مرگ هدایت سروده شده توسط "مسعود فرزاد" ... باز هم تقدیم به صادق هدایت... نام این پست را به پیشنهاد دوست عزیزم رضا(گولم)ترنج نهادم و شعری از "خواجوی کرمانی"که در کامنت نوشته: گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم ... می نشینم درست وسط نقش قالی،دستم را دراز می کنم و دور می زنم و خط می کشم دور تا دورم را.می سوزد انگشتم...فرو می روم ،استوانه ای که در اعماقش نشسته ام...حتی وقتی می ایستم باز هم با نوری که آن بالا بالا ها می بینم خیلی فاصله دارم. چشمم به آینه می افتد .عروسکم را بوسیدم و جلو آینه رفتم،چقدر شبیه هم بودیم.حالا بعد از این همه سال هنوز هم شبیه اش هستم،انگار فقط قد کشیده ام... آتش درونم زبانه می کشد.جام را بالا می برم و به سلامتی ی آینه می نوشم!استوانه تنگ می شود... تنگ تر.فشارم می دهد ،صدای استخوان های عروسک را می شنوم که می شکند،خرد می شود... له شده انگار و من هنوز مستم.دردش چقدر لذت داشت... حتمن نقش قالی آن بالا تکمیل شده ،من درست آن نقطه ی سبز وسط ترنجم اما توی زمین،احساس خوبی دارم،عروسک له شده و مست است هنوز ... به سلامتی ی آینه...! زشت و زیبایی وجود ندارد اما،که آینه نشانش دهد،اصلن انگار خوب و بدی نیست توی این دنیا... شاید به ازل برگشته ام... زشت و زیبا کدام است؟درست و نادرست؟!هیچ نیست این جا فقط انسان است ... فراوان... نگاهشان می کنم.چشم هایم را به چشم هایشان می دوزم ... بعضی ها چقدر آشنایند...پیش می روم... همه چیز نیست می شود.چرا تاریک شد؟تاریک و پر خون است...می کِشندم...گریه می کنم.نا آشنایند این ها همه... کجا رفتند ؟! از شیره ی جان انسانی می مکم... در چشم هایش خیره می شوم... نیست... آشنا نیست... عروسکم را می بوسم چقدر پر از خوب و بد شده این جا... چه اتفاقی افتاده؟ می گویند"بلی"بر زبانم جاری شده... من نگفتم...یادم هست،نگفتم!حتی نشنیدم"الست بربکم"... من فقط به چشم های آشنا نگاه کردم و ناگهان همه جا تاریک شد... تاریک شد و همه گم شدند. شبیه عروسکم شده ام... حالا هم که عروسک خرد شده و توی زمین است... این همه سال چقدر مرا با درست و نادرست به بازی گرفته بودند... حالا دوباره انگار برگشته ام به جایی که باید می بودم. سرم را بلند می کنم.نشسته ام وسط قالی ... پدر و مادر آمده اند عروسکشان را از من می خواهند!نمی توانم... نه!نمی توانم... به آینه نگاه می کنم... جام را بالا می برم و می زنم به جامی که"او"درون آینه در دست دارد.به چشم هایش خیره می شوم... چقدر آشناست... مستم... این بار از نگاه های آشنا... آهای با تو ام!کجا می ری؟!گوش همه ی دنیا رو به روی صدات کر کردی،صدای منو که می شنوی !ها؟نگو که نمی شنوی،با تو ام... از زندگی ات راضی هستی یا نه؟ دود سیگارش به آسمان می رفت و خاکسترش روی مورچه می ریخت ،زانو هایش را جمع کرده بود توی شکمش و مدام پک می زد. به نظرم خیلی احمقی!چرا؟... می پرسی چرا؟چون داری خودتو گول می زنی،یکبار هم که شده آروم تر حرف بزن تا تو هم بفهمی که کسی حرفا تو نمی فهمه... خودتو گول نزن !زود باش!حرف بزن...طوری که همه ی ما بشنویم... همه ی آدما بشنون... فقط باید روی همین موزاییک راه بری... حالا بگو... راضی هستی؟از زندگی ات راضی هستی؟... لعنتی... پایش را محکم کوبید روی موزاییک. حالا راحت شدی؟باید ازم ممنون باشی... فهمیدی؟ مطمئن باشم دیگه حرفی نمی زنی؟... خوبه... این طوری خیلی بهتره،حرفا تو با خودت ببر اون دنیا... اون جا شاید..... برای خوش بخت بودن،به هیچ چیز نیازی نیست،جز به نفهمیدن و یأس انسان امروزه یأسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ،زاییده جهلش نسبت به خویش است." به اینجا که رسید،کتاب را بست،دلش می خواست پرتش کند و به دیوار بکوبدش،از این همه نسبیت خسته بود،همه چیز نسبی است ،تاریخ نسبت به ما و ما نسبت به آینده... حتی چیزهایی که با قاطعیت و یقین گفته و نوشته می شوند... می خواست بنویسد،از هر آنچه آزارش می داد ،اما مدتها پیش تصمیم گرفته بود چیزی ننویسد،نوشته هایی که داستان نبودند و علاوه بر همه این ها ،دوست ترین هایش هم شعار خطابشان می کردند.می اندیشید که زندگی اش چقدر به شعار نزدیک است و چرا نوشته هایش شعارگونه اند؟ پنجره قدی با قاب چوبی که پشت خودش درخت انار و گلهای محمدی داشت ،تنها منظره ای بود که دوست داشت همیشه رو به رویش بنشیند ... میزش درست رو به روی همان پنجره بود و جز او و کاغذ و قلم هایش چیزی نبود داخل فضای به آن بزرگی،روزهایش را همان جا به شب می رساند و شب هایش را که دیگر خواب در آن معنی نداشت همانجا می گذراند.از زمانی که دیگر نمی نوشت فقط فکر می کرد و قدم می زد.ذهنش درگیر شده بود با شعارها...در هر اتفاق زندگی اش و حتی حرف هایش دنبال ردپای شعار می گشت... زمین زیر پایش می لرزید،با خودش فکر کرد که دیگر این خانه سست تر از آن است که بتوان درونش ماند. می گشت و می گشت طول و عرض اتاق را ،همین طور که قدم می زد،قدم به قدم و با هر طنین صدای برخورد پاهایش با زمین،تکه ای از دیوار فرو می ریخت... می ریخت... موریانه ها از لابلای خاکروبه ها هجوم آورده بودند و تمام اتاق را گرفته بودند...تنش می سوخت،آن قدر توان نداشت حتی که خودش را به میز برساند و نوشته هایش را نجات دهد...ذره ذره میز و کاغذها را جویدند .همه چیز در چشم به هم زدنی نابود شد... نه از پنجره خبری بود ،نه از دیوار و نه از میز... برای لحظه ای ،بعد از آن همه زجر و جان کندن ،احساس عمیق آرامشی پیدا کرد.دراز افتاده بود روی زمین،موریانه هایی که از سنگینی جنازه اش جان به در برده بودند،تن های سنگین شان را از میان خون های داغ بیرون می کشیدند و با خطی باریک و قرمز به دنبالشان،کشان کشان می رفتند... و او حالا آرام افتاده بود ،بی دست،بی پا،بی چشم... دیگر خیلی دیر بود که بفهمد زندگی حقیقت ندارد... وقتی فلاکت آدم را قوی می کند، حتی اگر تف هم به صورتت بیندازند ،باکی نداری از بی حرمتی ای که به تو شده... مدام با خودش کلنجار می رفت،با دیگران و عقایدشان،به فلاکت رسیده بود...قوی شده بود...ایستادگی در برابر هر کس و هر چیز برایش آسان بود به خصوص در برابر خودش... حالش از خودش به هم می خورد.لبریز شده بود از نفرتی که در برگرفته بودش ،باید فکری می کرد برای خلاصی از این نکبت و نفرت... خودش را لخت کرد ،با برگ تن پوش ساخت و به کوهی رفت که همیشه از دور تماشایش می کرد... می خواست خودش را پیدا کند، از اینهمه تکرار خسته بود...حتی از تکرار رفتن در پی یافتن خودش... این بار اما امیدوار تر بود از همیشه... انسانی را در وجودش داشت که می بایست باشد و می خواست باشد... حامله شده بود،درد می کشید... لحظات آخر بود،باید به دنیا می آمد،وقتش رسیده بود... درد...فریاد...درد...درد...درد...فریاد...خون... و... بعد از آنهمه رنج و تجربه باز متولد شد.در آغوشش گرفت،نوازشش کرد،ناباورانه نگاهش کرد و طرحی را که برای آینده اش ریخته بود باز مرور کرد در ذهنش... از زادن و زاده شدن شادمان بود،بار سنگینی از دوشش برداشته بود...خودش...نه دیگری... بزرگ می شد و بزرگتر ،زودتر از زمان معمول برای رشد یک انسان،گذشته را می ساخت به شکل آینده ی رویاهایش...برگ می شد...بزرگتر و امیدش پررنگ تر. بر خلاف روزهای اول که بی تاب می شد و درد چنگ می انداخت به وجودش و تحمل کردن برایش دشوار تر می نمود از زندگی کردنی آن چنان،که از آن رها کرده بود خودش را،حالا سبکبار بود و امیدوار... سختی ها لذت شده بودند برایش و زخمها التیامی بر درد بودنش... وقتی با خودش تمرین می کرد و بزرگ می شد،بهترین لحظات زندگی اش بود. داشت کم کم یاد می گرفت چطور می خواهد باشد و که باید باشد؟ آنقدر به سرعت بزرگ شد که دیگر وقت رفتنش رسید.پارچه ها را بافته بود و لباس ها را دوخته...پوشید و از کوه سرازیر شد. بعد از مدتها می رفت که خودش باشد و رها زندگی کند. طاقتش تمام شده بود.باید فکرش را عملی می کرد.خودش را لخت کرد.با برگ تن پوش ساخت و راهی کوهی شد که همیشه از دور فقط تماشایش می کرد... آینه بزرگ و قدی،توی راهرو بود.کارش این چند روز شده بود این که جلو آینه بایستد و خودش را تماشا کند. ایستاد.چشم دوخت به چشمهای درون آینه.مردمکها کوچک و بزرگ می شدند،کوچک،بزرگ،بزرگتر و ناگهان کوچک.... من....من کی هستم؟ چند بار اسم خودش را تکرار کرد،هر چه بیشتر می گفت غریبه تر می شد از خودش،تا جایی که دیگر می ترسید از دیوارهای پشت سر.از دستها.پاها.از چشمهایش....از خودش می ترسید.بیشتر خیره شد به چشمهای تصویر.بزرگ و کوچک،بزرگ و کوچک،کوچک،کوچک،بزرگ و ناگهان دالانی از حفره های خالی مردمکها باز شد و جاذبه ای قوی به درون کشاندش،بی اختیار می رفت در تاریکی مطلق و صدایش می پیچید و تکرار می شد....من کی هستم؟ توده ای بزرگ و سنگین درون سرش جابجا می شد. پیش می رفت بی آنکه بخواهد.سرش سوراخ سوراخ می شد از میخهایی که در آن فرو می رفت و تنش از خارهایی که در تاریکی فقط وجودشان را بر دیوارها احساس می کرد. احساس می کرد تمام حجم بدنش از دهانش بیرون خواهد ریخت.دستش را جلوی دهانش گرفت،انگشتها به حرکت در آمدند،چنگ زدند به صورتش،موهایش را می کشیدند.صدای موهایی که از ریشه جدا می شد و پوست صورتش که خراش بر می داشت،پیچیده بود توی سرش.با درد میخها و خارها می آمیخت.انگشتها حلقه زدند دور گلویش و فشار می دادند.....فشار....و ناگهان رهایش می کردند. در آن تاریکی مطلق،چشمهایش را که می بست.باز تاریک تر می شد.تاریک تر. غریبه بود با همه .دستهایش همچنان چنگ می زدند و می دراندند. توان فریاد زدن نداشت.ساکت مانده بود،اما صدا می چرخید توی سرش،تمام بدنش را پر کرده بود ....ناگهان،بازوها ترکیدند.رانها.سینه و صورتش حتی...صدا بیرون پرید:"من کی هستم؟"و پیچید...و باز هم پیچید. باد می وزید.خاک به آسمان بلند می شد،آفتاب می تابید.کوهها پاگره کرده به هم،چشم به او دوخته بودند.فریاد می زد و چاله می کند.دست نگه داشت.آرام نشست روی زانوهایش...سرش را فرو برد و دستها بی تابانه چاله را پر از خاک کرند.آرام تر شد،آرامتر....آرامتر. دستها فارغ از کار بزرگ بی حرکت ایستادند.دیگر سوالی درون سرش هی تکرار نمی شد. آرام شده بود....آرام تر سکوت،سکوت،سکوت... احساس رها شدن می کرد،از پیله ای که دور خودش تنیده بود.تیک تاک ساعت و هر از گاهی صدای قطره های آب که چکه چکه می ریختند روی ظرفهایی که نشسته بودشان هنوز و صدای نفس های خودش. دلش می خواست صدا ها را خاموش کند ،تا فقط خودش بماند و سکوت ...بلند شد .شیر آب را محکم بست ،اما منصرف شد از ساکت کردن ساعت ،تیک تاکش مثل همیشه که توی انشای بچه های دبستان می گوید،به او هم می گفت که لحظه ها با شتاب می گذرند.و صدای نفس هایش را که می خواست حبس کند...تیک تاک ساعت دلگرمش می کردبه گذشت همه چیز،نفس هم می آید و روزی برای همیشه می رود. احساس رضایت می کرد،بعد از مدتها با خودش تنها بود.شب...سکوت و...او.حالا نشسته بود و از سر رضایت می اندیشید به اینکه چه بوده و چه می خواهد و چه باید باشد. آرامش می کرد هرچه بود از صدای سکوت و ساعت و نفس،روز که می شد،کابوسهایش تازه شروع می شد. تنهای تنها بود،در تنهایی مطلق،ظلمات بود با اینکه روز بود،نفسش می گرفت،می افتاد به گریه،فکر می کرد،عمیق فرو می رفت در نبودن خودش،جام زهری که هر روز بالا می گرفت برای خلاصی اش تا روزی که لب باز کند و در حلقومش بریزد و هر روز چندین بار لب باز می کرد و باز جام دور می شد و لبهایش را بر هم می گذاشت.نیرویی جام زهر به دستش می داد و چیزی آنرا از لبش دور می کرد.مانده بود در این برزخ"نمی دانم چه کنم با زندگی ام".قدم می زد هر روز چند ساعت و می چرخید دور تا دور اتاقها را.پریشان بود .درست مثل موهایش وقتی که می ریخت شان دور خودش و تابشان می داد. موسیقی اگر می شنید،دیوانه می شد تا آخرین حدش و فریاد می کشید.گاهی سبک می شد و به آسمان می رفت و گاهی آنقدر سنگین بود که به زمین می چسبید و هی فرو می رفت. روز که می شد،همه چیز گویا دشمنش می شد،از هوا و دیوار گرفته ،تا دست و پا و انگشتهایش.از خودش می ترسید و از آینه...روز به سینه اش سنگینی می کرد. حالا اما دراز کشیده بود سبکبار و آسوده،نقشهای قالی هم به رویش می خندیدند،پیچ و تابشان گره می خورد به دستهایش ...گلها می خزیدند تا در آغوشش بگیرند،دیوارها برایش بوسه می فرستادند و آسمان از پنجره زیر چشمی نگاه می کرد و با رضایت می خندید.. ذهنش پیوند خورده بود به گذشته ها و می رفت به آینده،با سرعت می رفت،خلأ وجودش را می خواست هر طور شده پر کند.خلأ وسط سینه اش بود .درست وسط سینه اش و کنار قلبش. دالان تنگ و تاریکی که تمام روز به درون کشیده بودش،پس اش می داد به عقب،به نوری که در شب دیده بود.رهایش کرد درست وسط نور... (۱) راننده بدون هیچ عجله ای می راند.نوار سوسن را هم گذاشته بود"این کار دله گناه من نیست" نفسش به شماره افتاده بود،عرق از سر و رویش می ریخت،در آغوش لزج او آرام یافت. تلفن برای چندمین بار زنگ زد.خسته تر از آن بودند که گوشی را بردارند اما انگار ول کن نبود.چند بار دیگر هم زنگ زد و قطع شد.آخرین بار شملره "رها"افتاده بود. تلفن را برداشت ،"رها"بدون احوالپرسی بعد از سلام با عجله گفت"هر چه زود تر برگرد بیا...خودتو برسون... راه زیادی نمانده بود تا به مقصد برسند اما راننده در یک توقفگاه ایستاد .نزدیک صبح بود.دلشوره رهایش نمی کرد. رنگ از صورتش پرید..."آرش همه چیز تموم شد" رها می گفت و می گفت:فرهاد سه چهار ساعت پیش تماس گرفت.از مسافرت برگشته ...چرا جواب نمیدادی؟ شیرین را به سینه اش فشرد :"ناراحت نباش عزیزم!مشکلی پیش نمیاد .پاشو حاضر شیم برسونمت ترمینال،با آخرین سرویسها می تونی برگردی.اما یادت باشه همیشه منتظرت هستم" سوز سرمای زمستان به صورتش می خورد ،نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت خودش را برای جواب آماده کند.تمام حرفهایی را که برای چنین روز ی آماده کرده بود و سفارشش را به "رها"هم کرده بود موبه مو تکرار کرد. بعد از چند تا بوق بالاخره مسافرها سوار شدند،با خودش تکرار می کرد تنها چیزی که نیاز دارم خونسردی است. آخرین ترمز ماشین کشیده شد.قلبش به شدت می زد.نمی دانست دقیقن چه چیزی انتظارش را می کشید.امیدوار بود که بتواند از عهده کارهایش به خوبی برآید.از طرفی هم با سفارشهایی که به رها کرده بود خیالش راحت بود. چشمهای پف کرده و قرمز فرهاد خبر از گریه های شب پیش می داد.حضور مهرداد شوهر رها،کمی خجالت زده اش کرد.اما سریع خودش را جمع و جور کردو با آرامش ایستاد و احوالپرسی کرد.سلام فرهاد...کی برگشتی؟خوش گذشت؟...و فرهاد ساکت بود و عصبانی . خبری از"رها"نبود.قرارشان هم همین بود،اگر روزی ماجرا لو رفت انگار که"رها"بی خبر از همه چیز بوده است. مهرداد شیراین را به اتاق برد و از ناراحتی فرهاد گفت .شیرین با آرامش گفت:اما من... و همان دروغی را که بارها تمرینش کرده بود به زبان آورد. مهرداد حرف می زد و از سوء تفاهمی میگفت که فرهاد دچارش شده بود ...چشم شیرین دور اتاق روی دیوارها می گشت ...ناگهان در یک نقطه ثابت ماند... تابستان که دوستش به مسافرت رفته بود و خانه را به او سپرده بود "آرش "را به شهر خودش آورد و کلید را به او سپرد و خوابگاه خوب و امنی رو به راه شد.به فرهاد گفته بود صبحها به جای دوستش سرکار می رود تا از مسافرت برگردد.صبح بعد از اینکه فرهاد را راهی اداره می کرد سریع ناهارش را می پخت و می رفت جایی که می دانست کسی منتظر اوست .تا ظهر که به خانه برمی گشت بوسه بود و آغوش و کنار .صحبت از روزهای آینده و آرزوهای دور دست.روزهای خوشی بود و روز آخر هم این تابلو زیبا را هدیه گرفته بود که حالا روی دیوار و رو به رویش بود. حرفهای مهرداد به آخر رسیده بود که شیرین برخاست و ضمن تشکر از او به طرف فرهاد رفت و بعد از نوازش با تبحر خاصی همان حرفهای تکراری را توضیح داد.اخمهای فرهاد که باز شد و لبخند معصومانه ای هم گوشه لبش ظاهر شد ،چای و صبحانه را آماده کرد و دو دوست و همکار را با کمی تأخیر به اداره فرستاد. با "رها"تماس گرفت و از چند و چون دقیق مسأله با خبر شد .همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود.با خیال راحت نفسی کشید .با آرش هم تماس گرفت و تمام وقایع را برایش شرح داد. شروع کرد به عوض کردن لباسهایش. روان نویس روی رانهایش می لغزید و با داستانی همراه می شد.گاهی که قلقلکش می آمد می خندید و بعد هر دو با صدای بلند می خندیدند.نقاشی ها تا زیر زانو ها ادامه داشتند. از ترس اینکه مبادا فرهاد نقاشی ها را ببیند .اولین کاری که کرد این بود که به حمام رفت و مشغول پاک کردن یادگاری های شد. فرهاد در تمام طول زندگی عاشقش بود ،بی دریغ به او عشق ورزیده بود و حالا که متوجه اشتباهش درباره شیرین شده بود باز هم خوش حال بود و به اندازه گذشته دوستش داشت. از در که وارد شد احساس کرد چقدر دلش برای در آغوش کشیدن شیرین تنگ شده ،به طرفش رفت و بوسیدش و او را تا اتاق خواب بغل کرد. یادش آمد قرصش را دیشب توی اتوبوس خورده بود.بعد از چند لحظه صدای ناله اش بلند شد. دستهایم را باز می کنم.می چرخم.می چرخم.می چرخم...می افتم.بلند می شوم.دستم را به دیوار می گیرم.موزاییک شکسته زودتر از خودش به چشمم می آید.تکان می خورد.همه چیز همه چیز.می رود و برمی گردد.کف اتاق را می گویم. مشت می زنم به دیوارها ،پایم به تخت گیر می کند و می افتم دوباره!دلم می خواهد راه بروم.حتی اگر دوازده متر باشد،اما راه می روم باز هم می چرخم،بگذار بیفتم،محرومم کرده اند از همه چیز!از چرخیدن و مشت زدن که محرومم نکرده اند!مشت می زنم به دیوارها!دیوارها!دیوارها!پایم گیر می کند به شکستگی موزاییک و می افتم.بلند می شوم.می چرخم دور اتاق و دست می گیرم به دیوارها.سه متر!چهار متر! راه می روم دوازده متر.شاید هم کمتر! از روی تخت که نمی روم.می نشینم.هنوز همه جا می چرخد.دست می کشم به موزاییک ها که سالهاست پاهایشان را هم بسته اند.آنها چه جرمی کرده اند؟من چه جرمی؟فریاد می زنم!فریاد می زنم!به چه جرمی؟به چه جرمی؟ موهای بلندم را تراشیده اند.دیگر از آن موهای همدم و غمخوار هم خبری نیست!فریاد می زنم. پاره کن!پاره کن!هر چه هست در مورد زنان!جنبش !فمنیسم!!پاره کن! دور بینداز! وقتی یک ملخ آزادی ام را می گیرد.جنبش چه معنی می دهد؟پاره کن! سرم داغ می شود.چشمم سرخ.صورتم پر خون.سرم شکسته شاید!به دیوارش کوبیدم. پاره کن!پاره کن!پاره کن سرم را!کاغذهایم را!پاره.... فریاد می زنم! صدای پای ملخ می آید.با آن کلیدهای پر سر و صدایش.کلید می چرخد.می چرخد! یاد شاملو می افتم. فریاد می زنم.باز هم فریادی و دیگر هیچ! در قفل در کلیدی چرخید !کلید چرخید و پیدایش شد آن ملخ!نه!نگهبان چاق و خپل زندان! زنها با چادرهای کشی و سیاهشان دستهایم را گرفته اند . نمی خواهم!نمی خواهم بیایم با شما.فریاد می زنم! دستهایم را محکم گرفته اند.به چه جرمی ؟به چه جرمی؟ رهایم کنید. روسری را روی موهای تراشیده ام می بندند! با کتک آرامم کردند.بستندم به صندلی دستهایم را از پشت! بگذاریدم! رهایم کنید! فریاد می زنم تا صداهای ابلهانه شان را نشنوم. نور!ماشین!درب!باز!سوار!جاده و خیابان! پیاده ام می کنند.چند نفر سفید پوش می آیند. با مغنعه های سفید و رو پوشهای سفید.می گیرندم! می برند! می بندند دستها و پاهایم را به تخت! چشمم می افتد به موزاییک ها یک موزاییک شکسته! پاهایشان را سالهاست که بسته اند. (۳) حیاط مدرسه فقط یک پله کوتاه و طویلداشت.گوشه سمت چپ پله نشسته بود .دستهایش را زده بود زیر چانه اش و به دیگران با دقت نگاه می کرد...آسیاب بچرخ...می چرخم... با دقت نگاه می کرد به همه،چشمهایش می چرخید.گرگم به هوا آسیاب بچرخ،لیوانهای آب،ساندوچهای نیم خورده،دویدن به سمت توالت ها و اضطراب از شلوغی آنها . چشمهایش ثابت مانده بود به توالتها .همه را زیر نظر داشت .متوجه خانم طالقانی شد که از توالت برمی گشت .دستهایش را جدا از بدنش جلو سینه نگهداشته بود.چشمش را به صورت معلمش دوخت و تا وقتی که وارد دفتر شد تعقیبش کرد. -یعنی خانم طالقانی هم پریود می شه؟ ## از درد به خودش می پیچید.احساس می کرد تا مغز استخوانش یخ زد.پتوها هم کار ساز نبودند.دستهایش رامشت کرد ه بود و به رانهایش می کوبید که حالا مثل دو تکه چوب خشک شده بودند کمرش را به زمین فشار می داد.عرق می ریخت .شکمش را ماساژ می داد.هیچ چاره ای نبود جز درد کشیدن.ایپوبروفن هایش ماه قبل تمام شده بود.اشکهایش بی صدا و آرام می ریخت.نباید پدر و برادرهایش بویی از مسئله نمی بردند.چرایش را خودش هم نمی دانست.لعنت می فرستاد بر هر چه زن است.دوباره همان نفرتی به جانش می افتاد که کلاس پنجم روی تنها پله مدرسه گریبانش را گرفته بود.از همه دخترانی که دست به دست هم می چرخیدند و معلمی که با دستهای شسته از توالت برگشته بود.از بچگی محکوم به کشیدن درد بود.هر ماه حول و حوش یک روز معین.خون داغ بیرون آمد احساس می کرد تمام گرمای بدنش را این خون گرفته و با خود بیرون می برد. ## اعضای خانواده و به خصوص مادرش سرگرم خرید وسایل بودند.هفته آخر بود بیشتر به کم و کاستها توجه می شد که مبادا چیزی از قلم بیفتد.همین یک هفته را مهمان خانواده بود و از هفته بعد جایی دیگر و خانواده ای دیگر.زندگی دیگری انتظارش را می کشید از طرفی خوشحال بود که صاحب یک زندگی مستقل خواهد بود و از طرفی دلهره داست .چند روزی بود که از تمام دوستان متأهلش درباره آن شب پرس و جو می کرد و می ترسید.ضربان قلبش را در گلویش حس می کرد.نزدیک می شد و نزدیکتر و بوسه هایی که با ترس می پذیرفت.فرارسیده بود زمانی که هیچ فراری از ان نداشت... از درد فریاد می زد التماس می کرد...نه...نه...نه و بالاخره خون سرازیر شد.هنوز درد را حس می کرد و راهی تازه که در بدنش آشکار شده بود.چشمش که به خون افتاد دوباره همان نفرت به سراغش آمد.اشکهایش را پاک کرد و اندام دردناکش را به طرفی غلتاند تا برای چند لحظه هم که شده با نفرتش تنها باشد. ## سنگینی نگاه دیگران را حس می کرد.دلش نمی خواست از خانه بیرون برود .حتی سعی می کرد جلو آینه هم نرود احساس می کرد به بادکنکی تبدیل شده که فقط با یک سوزن ممکن است بترکد.ورم کرده بود و از زیباییش هیچ چیز پیدا نبود.یک تکه گوشت ورم کرده...فقط همین نیمه های شب بود که دردش شروع شد.اول خیلی کم و قابل تحمل بود اما کم کم هر چه به صبح نزدیکتر می شد دردش هم بیشتر می شد.نزدیکیهای طلوع خورشید بود که به دیوارها چنگ می زد و فریاد می زد و موهایش را گرفته بود و بی آنکه بداند می کشید.نه تحمل راه رفتن را داشت نه طاقت نشستن.با خونسردی به بیمارستان رساندندش و بلافاصله داخل اتاق عمل شد.صدای فریادش تمام بخش را پر کرده بود.آخرین فریاد و احساس کرد چیز لزجی مثل ماهی از تنش بیرون خزید.نوزاد را نشانش دادند.پر از خون بود و دختر! سرش را به تخت تکیه داد و برای دردها و رنجهای دخترش گریست. (۴) روزی که برای خرید به مغازه میوه فروشی رفته بود ،توت فرنگی های سرخ هوش از سرش پرانده بود،حالا که چند ماه بود که مادرش مرده بود،مسئولیت خرید و خانه با او بود،یکی از توت فرنگی ها را برداشت،بزرگ و رسیده بود،توت فرنگی را که به جایش برگرداند ،دستی مردانه دراز شد و همان را بلند کرد،نیم نگاهی به او و توت فرنگی انداخت و گفت:"فصل توت فرنگی هم رسیده!"اولین بار بود که از شنیدن صدای مردانه ای به خودش لرزید،بی اعتنا از مقداری توت فرنگی خرید و از مغازه بیرون رفت.آنقدر خودش را سریع به خانه رساند که هیچ خاطره ای از مسیر در ذهنش نمانده بود،کلید را با سرعت از کیفش درآورد یادش افتاد که سیب زمینی نخریده که اصلا برای همان هم رفته بود.با دودلی پله های مارپیچ آپارتمان را گذراند،طبقه سوم دوباره در و دوباره کلید،وارد شد،با خودش فکر کردامشب شام چیزی می پزم که سیب زمینی لازم نداشته باشد. لباسهایش را که عوض می کرد،مدام به فکر لرزش اندامش با شنیدن صدای آن مرد می افتاد ،با خودش می گفت:"یعنی عاشق شده ام؟"تا به حال چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود. بوی روغن داغ همه جا را گرفته بود،با اکراه کارهایش را انجام داد و از آشپزخانه بیرون آمد،دیگر هوا تاریک شده بود.به ذهنش فشار می آورد تا قیافه آن مرد را به خاطر بیاورد وحتی صدایش را و جمله ای که او گفته بود را بارها با خود تکرار کرد:"فصل توت فرنگی هم رسیده."نمی دانست چند ساعت گذشته که پدرش مثل همیشه با تک زنگ کوتاهی کلید را چرخاند و وارد شد و خندان به تنها دخترش سلام کرد.سارا با بی توجهی جوابی داد و طبق عادت همیشگی اش برای آوردن چای و شام به آشپزخانه رفت که پدرش گفت:"عجب توت فرنگی هایی خریدی بابا!چند تا بشور و بیار با هم بخوریم ،من که خیلی هوس کردم."سارا که داشت بشقابها را آماده می کردجا خورد.تازه یادش افتاد که پاکت توت فرنگی ها را توی راهروی سالن گذاشته و یادش رفته است. توت فرنگی های تمیز واقعا خوشمزه بودند،با مزه هر کدام از آنها صدای آن مرد را می شنید که:"فصل توت فرنگی هم رسیده"انگار این جمله باعث می شد مزه آنها به مزاقش خوشتر بیاید. فردا با دقت آماده شد و بیشتر از هر روز جلوی آینه به خودش نگاه کرد و بعد با ترس و اضطراب از خانه بیرون رفت.این بار به قصد خرید سیب زمینی. اگرچه از مواجهه با آن مرد مضطرب بود اما بدش نمی آمد که دوباره او را ببیند.نزدیک میوه فروشی که رسیدبا احتیاط به داخل نگاه کرد،خبری از آن غریبه نبود،به سرعت وارد شد و از ترس اینکه مبادا فراموش کند سریع و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:"دو کیلو سیب زمینی لطفا!"مغازه دار سلام کرد و یک پاکت به دستش داد.شرمگین از بی نزاکتی اش سر خودش را گرم کارش کرد. پول خریدش را حساب کرد و تقریبا با جرأتی که پیدا کرده بود،خارج شد.اما هنوز از محدوده مغازه نگذشته بود که توی پیاده رو همان مرد را دید،طوری وانمود کرد که انگار او را ندیده اما متوجه سلام کوتاه مرد شد،این اتفاق کافی بود تا تمام حواسش به او جلب شود.فکرهای شب و روزش از او مردی ساخته بود که گویا بهتر از او در دنیا وجود نداشت. دیدارهای آن دو آنقدر تکرار شد که که دیگر رویاهای سارا اتفاقات روزهایش بود نه ساخته و پرداخته ذهنش. عشق اتفاقی آنها اعتماد نفسی به مرد داده بود که بالاخره پا پیش گذاشت و از سارا خواستگاری کرد.مخالفتهای اولیه پدرش بماند.اما در نهایت آن دو ازدواج کردند و شاید سارا هیچ روزی در زندگی مشترک به شادی روز ازدواجش نبود. تازه بعد از اولین روز ازدواجشان بود که متوجه بددلی ها و بد اخلاقی های حمید شد.اوایل چشم پوشی می کرد و نادیده می گرفت تا هم تحمل کردن برای خودش آسان باشد و هم به این گمان بود که عشقشان با این صبوری پایدارتر خواهد شد. حمید هر وقت عصبانی می شد به ظرفها هجوم می برد و دانه دانه آنها را می شکست.لیوان،بشقاب،پارچ،هرچه به دستش می آمد. سارا همینطور که آخرین تکه ها را جمع می کرد و اشک می ریخت به این فکر می کرد چه سودی دارد فرزندی که در راه است به دنیا بیاید و یا هر روز مشاجره آنها را بشنود و یا بین پدر و مادر یکی را انتخاب کند و تا آخر عمر سرخورده این ماجرا باشد. حالا هر روز سارا قرص می خورد به امید اینکه فرزندش را از شر دنیا خلاص کند .به روزهای آخر رسیده بود اما هنوز خبری از مرگ جنینش نبود.روز آخر به امید اینکه مرده به دنیا بیاید به بیمارستان رفت.هیچ شوقی حتی در آخرین لحظات هم به او دست نداده بود تا شادی مادر شدن در رگهایش بدود.با رنج و درد فراوان که باعث شد لحظه ای از غمهای زندگی اش غافل شود ،بچه به دنیا آمد و صدای گریه اش در گوش سارا پیچید.به جای لبخند رضایت اشک نا امیدی از چشمانش جاری شد.آنقدر زجر کشیده بود که وقتی دکتر با تردید و احتیاط به او گفت فرزندش عقب مانده ذهنی است ،هیچ احساس ندامتی در خودش حس نکرد. سیگار را توی زیر سیگاری خاموش کرد.خودش هم نمی دانست چندمین سیگاری است که در آن روز کشیده.نمی دانست ساعت چند است .پرده را هم کنار نزد که ببیند هوا روشن است یا تاریک.دیگر برایش فرقی نمی کرد زمان زود بگذرد یا دیر.اتاقش روشن باشد یا تاریک.احساس گمشده ای در بیابان را داشت.تنهای تنها بدون هیچ یار و همراهی .چشمهایش از شدت گریه پف کرده بود و صورتش سرخ شده بود.احساس تنهایی هیچ وقت رهایش نمی کرد.از زمانی که به خاطر داشت تا به حال که بیش از چهل سال از عمرش می گذشت.یادگذشته هم آرامش نمی کرد.ازدواجی که با عشق آغاز شده بود.سالهایی که با همسرش گذرانده بود بدون هیچ فرزندی...خوشحال بود که کسی را به دنیا نیاورده تا او هم آواره و حیران نشود.همسرش را رها کرده بود تا او را از چنگ دلتنگیهای مدامش نجات دهد .تا این احساس تنهایی را بیش از آنچه بود منتقل نکند.حالا دیگر به ظاهر هم تنها مانده بود.دلخوشی اش کتابهایی بودند که از صبح تا شب دورش ریخته بود و می خواند و یا روبه روی آینه نشسته بود و به چشمهایش نگاه می کرد.سوخت و همه جا تار شد از پشت پرده اشک تصویر لرزان خودش را می دید ،اشکهایش فرو ریختند .به تنهایی اش فکر می کرد.به اینکه حتی یک نفر هم نیست تا درد دلش را ،خواسته هایش را و دنیایش را برای او باز گو کند.دوستی و همدمی تا وقت دلتنگی سر بر شانه هایش بگذارد و بگرید. صدای خنده دختر جوانی از کوچه می آمد.پرده را کنار زد.چند ساعتی از طلوع خورشید گذشته بود.شب قبل باران باریده بود.لباسهایش را پوشید.کیفش را برداشت و بیرون رفت.راه همیشگی اش را بدون نگاهی به اطراف در پیش گرفت.مثل همیشه به سمت پارک می رفت.پارک همان نزدیکی ها بود. چاله های پارک پر از آب شده بود و چمنها با رنگهای سبز روشن زیر قطره های باران روحی تازه کرده بودند.نیمکتها همه خیس بودند و اصولا وقتی هم که نیمکتها خشک بودند او بیشتر دوست داشت روی زمین بنشیند.درختی را نشانه کرد .رفت و به همان درخت تکیه زد.پایش را توی سینه اش جمع کرد .از کیفش کبریت و سیگاری در آورد و آنرا روی پایش گذاشت. خیره به آدمهایی که می آمدند و می رفتند به دختر خندانی که از پشت پنجره دیدش و حالا آنجا بود نگاه می کردهنوز هم شاد و خندان بود.شاید خودش هم نمی دانست چرا اینقدر می خندید؟ -سیگار داری؟ به خودش آمد و زنی را دید که همیشه در پارک پرسه می زد.او هم کنار مینا به درخت تکیه زد و پاهایش را دراز کرد.سیگاری از کیفش در آورد و با آتش سیگارش روشن کرد.دستش را دراز کرد و با احتیاط آنرا به زن داد.بعد از مدتها تنهایی دوست داشت با کسی صحبت کند.مثل اینکه در ازای سیگار چند کلمه ای حرف از زن می خواست.پرسید:"تو همیشه اینجایی .چیکار می کنی؟" احساس کرد همین دو جمله کافیست و ساکت ماند مثل کسی که منتظر شنیدن بود نگاهش کرد. زن دود سیگار را با حسرتی بیرون داد.نفس عمیقی کشید و گفت:دیگر برایم فرقی نمی کند زمان زود بگذرد یا دیر.هوا روشن باشد یا تاریک.احساس گمشده ای در بیابان را دارم .تنهای تنها بی هیچ یار و یاوری .ازدواجم با عشق آغاز شد .اما جدا شدم تا دلتنگیهای مدامم را با جان و روحش نریزم.دلخوشی ام کتابهایی بود که هیشه دور وبرم ریخته بود یا رو به روی آینه نشسته بودم و به چشمهایم نگاه می کردم... هیچ وقت از فندک خوشش نمی آمد.کبریت را برداشت .یکبار!دوبار!و روشنش کرد،دستهایش می لرزید،سیگار از لای انگشتانش افتاد.کبریت تا نیمه سوخته بود. چرا؟چرا؟من چه اشتباهی کرده بودم؟ سیگار را برداشت،آتش به انگشتانش رسیده بود که محکم پک زد .روشن شد و کبریت را بی آنکه خاموش کند،انداخت.برایش مهم نبود کجا می افتد و چه می شود،حتی اگر روی لباسش می افتاد!حتی اگر روی فرشی می افتاد که در مورد نقشهایش کلی با هم حرف زده بودند و با سختی زیاد آنرا تا جنگل آورده بودند و یا حتی اگر روی کاغذهایی می افتاد که پخش زمین بودند و موقع خواندن کتابها کنار دستشان می گذاشتند و گاه و بی گاه چیزهایی یادداشت می کردند. داشتیم می خندیدیم.همینجا!همینجا روبروی من نشسته بود!زیر همین قاب عکس فروغ!شازده احتجاب را آوردم.کنارم نشست.حالا دیگر روبرویم نبود،به دیواری که رویش را پر از برگهای خشک چنار کرده بودیم تکیه زدیم و شروع کردیم به خواندن .برای چندمین بار بود که با هم می خواندیمش.او می خواند و من!با هم! "شازده نگاه کرد به خطوط نازک و مینیاتوری صورت فخرالنساء که آن همه نزدیک بود و دور" برگشت و به من نگاه کرد سیگارش به نیمه رسیده بود. نگاهم می کرد!من فقط بهش گفتم اگر فکر می کنی شازده ای که شازده اینطور نگاه نمی کرد.گوش کن!ورق زدم.پیدایش کردم!"نصف شب می آمدم،مست،که ببینم،که خطوط چهره اش آرام باشد،که عینکش را برداشته باشد،که پلکها بسته باشند." و زل زدم توی چشماش! سیگارش به آخر رسیده بود.دوباره کبریت ،دوباره پک محکم.دودهایی که می رقصیدند در درونش و در بیرون آرامش می کردند.چشمهایش مثل دلش می سوخت.اشکهایش سرازیر شد. "اینهمه سرخاب و سفیداب روی لپهای چاقت نمال ،تو باید یادبگیری مثل فخرالنساء خودت را بزک کنی،می فهمی؟" و باز نگاهم کرد!دود سیگارش را توی صورتم رها کرد.شستم را از دهانم در آوردم،شاید این باعث شده اینقدر نگاهم کند و دنبال شباهت دیگری بین من و فخرالنساء می گردد. دود را با ولع تنفس می کنم.برایم عزیز است .هم آرامشش و هم اینکه آغشته به نفس اوست.سرم را روی شانه اش می گذارم تا دیگر چشمهایم را نبیند. سیگار بعدی را روشن کرد.به فخرالنساء فکر می کرد که چقدر شازده تحت تأثیرش قرار می گرفت با ابهتی همیشگی که آن زن داشت و به فخری کلفت خانه آن دو که شازده تمام خواسته هایش را با او ارضا می کرد.اما همیشه دوست داشت او فخری نباشد،فخرالنساء باشد! کتاب را بست .سیگار را به طرفم گرفت.می دانست که همیشه مایلم سیگار او را ادامه بدهم.با خوشحالی نشستم و پک زدم.باز هم نگاهم می کرد. از صفحاتی که خوانده بودیم حرف می زد و مثل همیشه بررسی اش می کردیم.هیچ چیز عجیبی نبود.فقط نگاههایش تغییر کرده بودند.نمی فهمیدمشان،یا شاید نمی خواستم بفهمم. از دوستی مان سالها می گذشت و این نگاههای تازه،عجیب ترین اتفاق دوستی مان بودند. سیگاری دیگر. فضا برایم سنگین بود،با خنده گفتم:من نه فخری ام و نه فخرالنساء.بعد هم رفتم و گل میخکی را که نمی دانم!اصلا نمی دانم چرا خریده بودم برایش آوردم و به طرفش گرفتم.باز هم نگاهم کرد.فهمیدم چه حماقتی کرده ام که در این شرایط گل میخک آورده ام و باز هم فخرالنساء از گلبرگهای این میخک بیرون آمد. سیگاری دیگر.شاید آن میخک یاد آوری نزدیکی بود به فخرالنساء و علاقه اش به میخک بلند شد،روبرویم ایستاد.گل میخک را گرفت و برخلاف همیشه که با یک بوس کوچولو از هم جدا می شدیم.با نگاهی دیگر خداحافظی کرد و گفت:من برای همیشه می روم!دیگر سراغم نیا! کتش را برداشت و رفت! سیگاری دیگر گفتم صبر کن ! بیا لااقل برای آخرین بار شازده را تمام کنیم!برگرد! اما برنگشت.اصلا انگار صدایم را نمی شنید.همچنان می رفت.دویدم.کتاب را برداشتم و از لابه لای درختها و برگهای در هم تنیده جنگل شازده را نیمه تمام به او داده بود.هیچ مقاومتی نکرد.دلش می خواست التماس کند.اما نکرد.برگشت و در چوبی کلبه و سنگچین ها را نگاه کرد که با چه عشقی آنرا ساخته بودند .با هر تکه چوبی و سنگی چه داستانها خوانده بودند،بحثشان شده بود،فریاد زده بودند،اما هیچ وقت مثل آن روز نبودند . وارد کلبه شد،نشست .سرش را بین دستانش گرفت و به کبریتهای سوخته و ته سیگار های روی فرش نگاه می کرد.ساعتها نشست .نزدیک صبح بود که تصمیم گرفت او هم صبح زود کلبه را به همان شکل رها کند و برای همیشه برود. اگر شازده شده و من فخری یا فخر النساء،بگذار سیگارم را تنها تمام کنم .شاید اینطور بهتر باشد،آن وقت دیگر روزی به ناچار کس دیگری نمی شوم تا در کنار جسدی که عشق اوست تن به شازده بدهم و یا خون از دهانم سرازیر باشد و شمد سفید رویم و شازده را با فخری از آن بالا تماشا کنم. سرم درد می کند.اعصابم به هم ریخته.هیچ چیز سرجایش نیست.اگر به این زندگی یکروز نرسی ببین به چه روزی می افتد.چرا من از اول یاد نگرفته ام یا لا اقل خودم را موظف نکرده ام که هر ظرفی را همان اول که کثیف شد بشویم که حالا آشپز خانه اینقدر شلوغ نشود؟ یکروز است که فقط خوانده ام و خورده ام!بعید هم نیست و حالا این وضع باید هم پیش می آمد.تازه اگر فنجانهای تمیزم تمام نشده بود و هنوز چند دست دیگر فنجان داشتم کار به کجا می کشید؟ راستی که چقدر قهوه خورده ام قهوه با گز،قهوه با پولکی،قهوه با عسل،قهوه با شکلات،قهوه با شیرینی،قهوه با شکر،قهوه با قند حتی!!! عجب وضعی پیش آمده!باید همه اینها را بشویم. پیش بندم را می بندم و دستکشها را می پوشم.شیر را باز می کنم تا آخر،تا شاید با فشار آب داغ این ته مانده های قهوه و شکر و... جدا شود! ای کاش زودتر شستنشان تمام شود،حواسم به بقیه کتاب است"ببینم آیا مجتمع مرکزی مجسمه ها را می تواند به فروش برساند یا نه؟""سرنوشت کوزه گر چه می شود؟" خدا را شکر بالاخره داغی آب کار خودش را کرد ،حالا فقط به نوبت فنجانها را زیر آب می گذارم و هر کدام در برابر آب تسلیم شدند با اسکاج صیقل می خورند و بعد یک آبکشی کامل و آخر هم خشک می شوند درست مثل سفالهای پیرمرد!و بعد هم مجتمع مرکزی!ببخشید!قفسه ظرفها! یکی دو تا هم نیستند که به این زودی تمام شوند.دو ساعتی را مهمان آشپزخانه هستم.پاهای تنبلم باید عادت کنند!پیرمرد و دخترش چقدر تحمل می کردند تا هزار و دویست عروسک سفالی را در آن فرصت کوتاه بسازند.پس من هم می توانم دوساعتی را تحمل کنم! آهنگی که همیشه بک گراند زندگی ام هست پخش می شود و من می شویم.شرشر آب و نوای آهنگ هم حواسم را به خودشان جلب نمی کنند.آنقدر جمله های" ساراماگو" در ذهنم مرور می شود که اصلا فراموش کرده ام در حال شستن فنجانها هستم،طوری که بعد از آخرین فنجان هنوز هم به دنبال فنجان کثیف می گشتم! چقدر عالی!تمام شدند! دستکشهایم را در آوردم و پرتشان کردم به نمی دانم کجا و پیش بند را هم همینطور!با سرعت از آشپز خانه بیرون دویدم و دستی به موهایم کشیدم.با نفسی عمیق آماده خواندن شدم. اما راستی چرا من اینقدر قهوه خوردم؟سابقه نداشت اینهمه قهوه بخورم! به ذهنم فشار آوردم .بالاخره جرقه زد!من دیروز به یکی از دوستانم قول داده بودم احساسم را موقع نوشیدن یک فنجان قهوه بنویسم!چقدر فراموشکارم. سعی کردم آرام باشم تا بتوانم حسم را خوب درک کنم ،با آرامش به آشپزخانه برگشتم و باز هم با آرامش قهوه را آماده کردم.اگر چه کمی وقت گرفت اما برای آرام شدن روح هیجان زده از داستانم ،لازم بود. بالاخره آماده شد. از فنجانهای بزرگ نارنجی با خالهای سیاه و سبز را که بسیار دوست دارم یکی آوردم .قهوه را آهسته درونش ریختم و آنرا با دقت داخل نعلبکی بزرگش گذاشتم .اول تصمیم گرفتم قهوه را تلخ بخورم اما تلخ تر از آن بود که تحملش کنم،کمی شکر اضافه کردم و خوب هم زدم تا حل شود.حالا،بخاری را که از قهوه بلند می شد به بینی ام نزدیک کردم .بویش تا اعماق مغزم فرو رفت و سردردم را تسکین داد .آنقدر با چشمهای بسته بوییدمش تا هم سرد شود و هم بخارش تا جایی که دوست دارد در سرم بپیچد و دور بزند...بعد یک جرعه برای شروع!تمام گلویم را گرم می کند و تا جایی که دنبالش می کنم گرما هم ادامه دارد.جرعه بعد!غلظتش دهانم را نوازش می دهد و دوباره همان گرما گلویم را ملایم می کند.احساس کمی تلخی و کمی شیرینی زبانم را به خودش مشغول کرده است .سرم آرام گرفته .بدنم از انقباض خارج شده است و دوست دارم یکبار دیگر بخار از فنجان قهوه بلند شود تا من بوی قهوه را همراه با آن گرمای ملایم به مغزم بفرستم. آرام گرفته ام.احساس غالب در من و در هنگام نوشیدن قهوه آرامش است.یادم باشد!این بارزترین احساسم بود. گفته بود از همسرت هم بپرس. یک فنجان قهوه دیگر می ریزم. -علی !قهوه می خوری؟ فنجان را از من گرفت و تشکر کرد. -احساستو موقع خوردنش به من بگو! نگاهم کرد.منظورم را نفهمیده بود.شاید با خودش می گفت چرا بعد از اینهمه مدت حالا احساس مرا می پرسد.موضوع را برایش گفتم .بعد از انتظار تا تمام شدن قهوه اش گفت بنویس:"تلخی،آرامش،مخدر،کارهای نکرده!" و بعد هم مشغول کارش شد .البته من دوستی ندارم که از او هم بپرسم !چون او گفته بود از دوستانت هم بپرس.حالا فعلا همین احساس کافیست. زودتر برایش بنویسم تا سرم دوباره به کتاب گرم نشده و آشپزخانه دوباره شلوغ نشده است. "دخمه"منتظر من است! سبزی های خوبی خریده ای! ظرف و سبزی ها را می آورم و شروع می کنم به سبزی پاک کردن.هر وقت سبزی پاک می کنم ،یاد فروغ می افتم. -علی! اینکه به جای گشنیز،جعفری داده! حرصم در آمده ،با عصبانیت می گویم:فکر کنم این سبزی فروش فرق بین جعفری و گشنیز را نمی داند. با ناراحتی از اینکه این جعفریها را که هم کم هستند و هم تنها چه کنم،جدایشان می کنم و کنار سینی مرتب می چینم،ذهنم مشغول شده به اینکه با این جعفری ها چه کاری می توانم انجام دهم؟ -علی!این جعفری ها فقط به درد کوکو می خورند! چقدر بدم می آید از سبزی خوردنهایی که جعفری و اسفناج هم دارد!یادم باشد فردا تره بخرم تا بتوانم کوکو بپزم. از این طرز فکر کردن و حرفهای خودم تعجب می کنم!چقدر شبیه خانمها صحبت می کنم!! صدای خانمهای کوچه می آید. -علی!چقدر این زنها بیکارند! -چی شده به یاد بیکاری زنها افتاده ای؟ -:صدایشان از کوچه می آید. حواسم به جای سبزی ها به کوچه و صداهایش پرت می شود. صدای تابستان می آید از کوچه،صدای بچه هایی که دنبال توپ می دوند و فریاد می زنند و زنهایی که از تنهایی و شاید هم ناچاری به هم پناه آورده اند تا در سایه غیبتی جانانه و حرفی موذیانه آرامشی یابند و تنهایی هایشان را قسمت کنند.زنهایی که زندگیهاشان در همین خلاصه می شود:ازدواج،زایش،کوچه،حرف،غذا پختن و شاید پاک کردن سبزی ها! ...... -وای!جعفری ها و گشنیزها را با هم قاطی کردم!حواسم پرت شده! راستی من کی یاد گرفتم کدامها سبزی خوردن هستند و کدام آش و... احساس ناراحتی می کنم .من که از این چیزها اصلا سر در نمی آوردم ،حالا از سبزی فروش هم ایراد می گیرم.درست مثل مادرم! نکند بزرگ شده ام!پس چرا هیچ وقت احساس نمی کنم به جمع آدم بزرگها پیوسته ام ! چه ناراحتی ابلهانه ای ! راستی!شاید حواس سبزی فروش هم به صدای زنهای خیابان پرت شده بود که به جای گشنیز،جعفری داده بود! شکست.افتاد و شکست. لعنتی!همیشه باید اتفاقی بیفتد.یکبار هم نمی توانم کاری را درست انجام بدهم.همین یکی کم بود که بالاخره این هم اتفاق افتاد. اگر روزی برسد که همه چیز بشکند،همه چیز نابود شود و از بین برود چه اتفاقی می افتد؟حتما هیچ اتفاقی.آدمها که همه رفته اند .گیریم این وسایل هم بروند .بروند و بشکنند .مثل همه آدمهایی که رفتند و مرا شکستند. بدم می آید.از همه ،از همه ،حتی از تو لیوان لعنتی،از تو که سر خوردی و افتادی،دلم به حالت نمی سوزد،خودت خواستی بیفتی.حالا هم رفتی.راحت شدی؟فکر کردی تو هم بروی من تنها می شوم؟نه جانم تنها نمی شوم.هنوز هم هستند.قفسه ها را ببین،همه هستند.هستند. نازنین چقدر نامردی کرد در حق من.دوستم بود،خواهرم بود،رفت.تو که دیگر هیچ اشکالی ندارد که رفتی.برو،برو فکر نکن تنها می شوم بی تو،نگاه کن! داشتیم تو خیابان راه می رفتیم.10 سال با هم از این خیابان گذشته بودیم،هیچ وقت هیچی نگفت از حرفایی که بار آخر گفت.چرا؟چرا؟چرا اینقدر عوض شده بود؟انگار عقلش پاره سنگ برداشته بود. از خدا حرف می زد.از خدا.نازنین از خدا حرف می زد.از چیزایی که هیچ وقت نمی گفت. از فروغ که برایش خواندم به نظرش مسخره می آمد،فروغ به نظرش مسخره بود! نگاهش کردم. -راستی نازنین چادر پوشیدی؟چی شده؟خیلی وقته ندیده بودمت.حالا فکر کنم خیلی عوض شدی. فاصله دارم ازت. .... "نازنین منم قبول دارم.خدا رو قبول دارم.وقتی تنها می شم فقط اونو دارم" هر چی گفتم نمی شنید انگار.داد زدم نازنین با توام حرف بزن!حرف بزن! گفت:"دیگه با تو نمیام خیابون.دیگه نمیام!" به همین راحتی گفت نمیام.بعد از آن دیگر نیامد،به همین راحتی !به همین راحتی!به همین راحتی! عوض شده بود.به نظر خودش راه درست را پیدا کرده بود اما گمان کنم همان راه قبلی را هم یادش رفته بود. آره!نازنین رفت.تو هم رفتی.اشکالی ندارد.بیا !اینها را هم با خودت ببر ! نفهمیدم چی شد.قفسه را با هر چی داخلش بود هل دادم و ریختم. همه چیز شکست.همه چیز شکست.شکست.درست مثل من. نویسنده :مهدیه پروفسور ایکس یک آدم فراموشکار است.البته این جمله برایم خیلی آشناست.آنقدر آشنا که هیچوقت فراموشش نمی کنم.درست مثل اسمم که هیچ وقت یادم نمیره.پروفسورایکس. نمی دانم چه کسی هستی که داری خاطرات مرا می خوانی اما مهم نیست.حتی اگر هم بدانم زود فراموش می کنم و چه آشنا باشی و چه غریبه همه تان در ذهنم یکجا هستید.شاید تو قسمت فراموشی. داشتم می گفتم. دیروز شبکه تلویزیونی "با شما"از من برای مصاحبه در مورد تحقیقاتی که تا به حال انجام داده ام دعوت کرده بود.چون سابقه فراموشکاری داشتم با ماشینم نرفتم که خیابانها را گم کنم.تاکسی گرفتم و یکراست به شبکه "با شما"رفتم. به آقایی که مسئول اطلاعات بود گفتم:من پروفسور ایکس هستم .جهت مصاحبه از من دعوت شده بود قرار شد آقای اچ ساعت 9 اینجا دنبالم بیایند. آقای مسئول از حرف من جا خورد و گفت :ببخشید اما آقای اچ کارمند شبکه "از شما"هستند نه اینجا. نمی دانم چرا اسمها را اینقدر شبیه به هم انتخاب می کنند! به ساعتم نگاه کردم.رأس 9 بود.حالا باز باید تاکسی می گرفتم و یکراست می رفتم شبکه "از شما" بالاخره رسیدم.البته با نیم ساعت تأخیر.آقای اچ کهخیلی وقت منتظرم بود.با دیدن من دوید و گفت:پروفسور خوش آمدید .چقدر دیر!من هم با شرمندگی و مثل همیشه سری تکان دادم و با عجله به داخل ساختمان رفتیم.همه چیز آماده بود.از تمام چیزهایی که برای ضبط برنامه لازم بودفقط جای من روی صندلی خالی بود. سریع نشستم و با نفسی عمیق آماده ضبط برنامه شدم.مجری برنامه در رابطه با اسم و سوابق کاری من صحبت کرد و بعد از سلام و خوش آمد گویی اولین سوال را در رابطه با کشف روابط خاص بین اعداد را از من پرسید.مختصری توضیح دادم.شاید در حدود یک دقیقه.بعد از آن هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نمی آمد مسأله اصلی در آن تحقیق چه بوده است!اعصابم به هم ریخته بود مجری مبهوت مانده بود و کارگردان دائماً کات می داد. آقای اچ که کمی از فراموشکاری من آگاه بود نزدیکم آمد و با مهربانی پرسید:پروفسور!خلاصه ای از مطالب مورد نظرتان را روی کاغذ نیاورده اید؟آماده نیست؟ تازه یادم آمد که طی هفته گذشته با کمک زنم همه را نوشته بودم و آماده کرده بودم.اما....مثل اینکه توی تاکسی جا گذاشته ام .تاکسی اول یا دوم؟نمی دانم.حتی نمی دانم تاکسی را از کجا گرفته ام .حالا ساعت 5/10 شده بود .همه خسته بودند و عصبی. آقای اچ با محبت زیادی گفت:پروفسور!اگر اجازه بدهید شما را به منزلتان می رسانم و روزهای آینده دوباره در خدمتتان خواهیم بود. با شرمندگی از همه عذر خواهی کردم و به همراه آقای اچ سوار ماشینش شدم.چند متری که جلو تر رفتیم آقای اچ پرسید:پروفسور!به کدام خیابان باید بروم؟ یک لحظه تمام بدنم یخ زد.بعد از اینهمه خستگی یادم رفته بود آدرس منزلم کجاست.به آقای اچ هم خجالت می کشیدم بگویم آدرس منزلم را فراموش کرده ام.به روی خودم نیاوردم و با آرامش گفتم:شما لطفاً همین نزدیکیها نگهدارید من با مترو می روم. آقای اچ با تعجب نگاهم کرد و گفت:پروفسور!حالتان خوب است؟ با آرامش گفتم:بله. گفت:اما پروفسور!ما در این شهر مترو نداریم! باز هم یادم آمد دو سال پیش که در شهر دی زندگی می کردیم،منزلمان نزدیک ایستگاه مترو بود. نویسنده : مهدیه آخرین بشقاب سرویس چینی اش حالا روی زمین بود.اشکهایش سرازیر شده بود،اگرچه همیشه به خودش قول می داد که اینبار دیگر گریه نمی کنم،اما تمام سختی هایی که او تا به حال کشیده بود تا ب و توانش را گرفته بود ،زندگی که او می خواست این نبود؛شوهری که با عشق انتخابش کرده بود هر روز و به هر بهانه ای داد و بیداد راه می انداخت.سارا به خودش می پیچید و دیگر نمی دانست چطور باید با او برخورد کند،چقدر دوران عاشقی خوب بود.ای کاش هیچوقت ازدواج نمی کرد. روزی که برای خرید به مغازه میوه فروشی رفته بود ،توت فرنگی های سرخ هوش از سرش پرانده بود،حالا که چند ماه بود که مادرش مرده بود،مسئولیت خرید و خانه با او بود،یکی از توت فرنگی ها را برداشت،بزرگ و رسیده بود،توت فرنگی را که به جایش برگرداند ،دستی مردانه دراز شد و همان را بلند کرد،نیم نگاهی به او و توت فرنگی انداخت و گفت:"فصل توت فرنگی هم رسیده!"اولین بار بود که از شنیدن صدای مردانه ای به خودش لرزید،بی اعتنا از مقداری توت فرنگی خرید و از مغازه بیرون رفت.آنقدر خودش را سریع به خانه رساند که هیچ خاطره ای از مسیر در ذهنش نمانده بود،کلید را با سرعت از کیفش درآورد یادش افتاد که سیب زمینی نخریده که اصلا برای همان هم رفته بود.با دودلی پله های مارپیچ آپارتمان را گذراند،طبقه سوم دوباره در و دوباره کلید،وارد شد،با خودش فکر کردامشب شام چیزی می پزم که سیب زمینی لازم نداشته باشد. لباسهایش را که عوض می کرد،مدام به فکر لرزش اندامش با شنیدن صدای آن مرد می افتاد ،با خودش می گفت:"یعنی عاشق شده ام؟"تا به حال چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود. بوی روغن داغ همه جا را گرفته بود،با اکراه کارهایش را انجام داد و از آشپزخانه بیرون آمد،دیگر هوا تاریک شده بود.به ذهنش فشار می آورد تا قیافه آن مرد را به خاطر بیاورد وحتی صدایش را و جمله ای که او گفته بود را بارها با خود تکرار کرد:"فصل توت فرنگی هم رسیده."نمی دانست چند ساعت گذشته که پدرش مثل همیشه با تک زنگ کوتاهی کلید را چرخاند و وارد شد و خندان به تنها دخترش سلام کرد.سارا با بی توجهی جوابی داد و طبق عادت همیشگی اش برای آوردن چای و شام به آشپزخانه رفت که پدرش گفت:"عجب توت فرنگی هایی خریدی بابا!چند تا بشور و بیار با هم بخوریم ،من که خیلی هوس کردم."سارا که داشت بشقابها را آماده می کردجا خورد.تازه یادش افتاد که پاکت توت فرنگی ها را توی راهروی سالن گذاشته و یادش رفته است. توت فرنگی های تمیز واقعا خوشمزه بودند،با مزه هر کدام از آنها صدای آن مرد را می شنید که:"فصل توت فرنگی هم رسیده"انگار این جمله باعث می شد مزه آنها به مزاقش خوشتر بیاید. فردا با دقت آماده شد و بیشتر از هر روز جلوی آینه به خودش نگاه کرد و بعد با ترس و اضطراب از خانه بیرون رفت.این بار به قصد خرید سیب زمینی. اگرچه از مواجهه با آن مرد مضطرب بود اما بدش نمی آمد که دوباره او را ببیند.نزدیک میوه فروشی که رسیدبا احتیاط به داخل نگاه کرد،خبری از آن غریبه نبود،به سرعت وارد شد و از ترس اینکه مبادا فراموش کند سریع و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:"دو کیلو سیب زمینی لطفا!"مغازه دار سلام کرد و یک پاکت به دستش داد.شرمگین از بی نزاکتی اش سر خودش را گرم کارش کرد. پول خریدش را حساب کرد و تقریبا با جرأتی که پیدا کرده بود،خارج شد.اما هنوز از محدوده مغازه نگذشته بود که توی پیاده رو همان مرد را دید،طوری وانمود کرد که انگار او را ندیده اما متوجه سلام کوتاه مرد شد،این اتفاق کافی بود تا تمام حواسش به او جلب شود.فکرهای شب و روزش از او مردی ساخته بود که گویا بهتر از او در دنیا وجود نداشت. دیدارهای آن دو آنقدر تکرار شد که که دیگر رویاهای سارا اتفاقات روزهایش بود نه ساخته و پرداخته ذهنش. عشق اتفاقی آنها اعتماد نفسی به مرد داده بود که بالاخره پا پیش گذاشت و از سارا خواستگاری کرد.مخالفتهای اولیه پدرش بماند.اما در نهایت آن دو ازدواج کردند و شاید سارا هیچ روزی در زندگی مشترک به شادی روز ازدواجش نبود. تازه بعد از اولین روز ازدواجشان بود که متوجه بددلی ها و بد اخلاقی های حمید شد.اوایل چشم پوشی می کرد و نادیده می گرفت تا هم تحمل کردن برای خودش آسان باشد و هم به این گمان بود که عشقشان با این صبوری پایدارتر خواهد شد. حمید هر وقت عصبانی می شد به ظرفها هجوم می برد و دانه دانه آنها را می شکست.لیوان،بشقاب،پارچ،هرچه به دستش می آمد. سارا همینطور که آخرین تکه ها را جمع می کرد و اشک می ریخت به این فکر می کرد چه سودی دارد فرزندی که در راه است به دنیا بیاید و یا هر روز مشاجره آنها را بشنود و یا بین پدر و مادر یکی را انتخاب کند و تا آخر عمر سرخورده این ماجرا باشد. حالا هر روز سارا قرص می خورد به امید اینکه فرزندش را از شر دنیا خلاص کند .به روزهای آخر رسیده بود اما هنوز خبری از مرگ جنینش نبود.روز آخر به امید اینکه مرده به دنیا بیاید به بیمارستان رفت.هیچ شوقی حتی در آخرین لحظات هم به او دست نداده بود تا شادی مادر شدن در رگهایش بدود.با رنج و درد فراوان که باعث شد لحظه ای از غمهای زندگی اش غافل شود ،بچه به دنیا آمد و صدای گریه اش در گوش سارا پیچید.به جای لبخند رضایت اشک نا امیدی از چشمانش جاری شد.آنقدر زجر کشیده بود که وقتی دکتر با تردید و احتیاط به او گفت فرزندش عقب مانده ذهنی است ،هیچ احساس ندامتی در خودش حس نکرد. 
صداها بالا رفت و بالاتر "من آرامش ندارم نمی گذارم تو هم داشته باشی"... بیش از حد همه چیز طبیعی شده بود،فریاد ها ،نگاه ها،اشک ها... همه چیز...
نشسته بود روی مبل و پاهایش را گرفته بود توی بغلش ،به لیوان زرد خیره شده بود،لیوانی که افتاده بود روی میز و ته مانده های شیر بی خیال و آسوده تویش مانده بود و تکان نمی خورد.فرو رفت توی لیوان و هی راه رفت و لیوان قل خورد ،افتاد و فرو رفت توی نقش قالی ،شیر را مزمزه کرد،هنوز گرم بود ،مثل شیر مادر...
با این همه جر و بحث که همیشه داشتند چه جای بچه بود؟او چه گناهی کرده که باید بیاید و تماشاچی شکستن ظرف ها و بالا رفتن صدا ها باشد و حالا هم کتاب ها...وقتی بزرگ شد هم برود یا صدای بلند بشنود یا خودش...
صدا توی گوشش می پیچید...می پیچید...می پیچید،دیگر نتوانست تحمل کند،برخاست و میز را محکم به زمین کوبید،بلند بلند حرف می زد و بعد مثل این که داستان غم انگیزی خوانده باشد که طاقت از کفش رفته باشد،خودش را هی زد،آن قدر به سر و صورتش زد و آن قدر به قلبش چنگ زد که انگار می خواست درش بیاورد و پرتش کند تا بخورد به دیوار و له شود بلکه آرام بگیرد.
به خودش پیچید و غلت زد روی زمین... توی بیمارستان احساس کرد مسئولیت بزرگی از دوشش برداشته شده"همان بهتر که به دنیا نیامد"
خیره شده بود به سقف.خسته بود از بوس و کنارهای بعد از دعوا،می دانست که او هم خسته است.
چشمش به خشکی افتاد ،دست و پایش را گم کرد.دریا آرام بود و آبی...
بسته های کاغذ را با دقت توی قایق چید و قلم ها را ریخت توی جعبه ای و آرام درش را بست.چاقویی که تازه خریده بود و تیزش کرده بود برداشت،به همه چیز نگاه کرد ،فکر کرد به هیچ چیز دیگری این همه محتاج نیست.یادش به شرابی افتاد که سال ها پیش انداخته بود،می توانست همراه خوبی باشد...
خشکی نزدیک می شد و نزدیک تر...
کاغذ و قلم ها را به جزیره آورد،ساعت ها خیره شد به آن ها،بعد مثل این که الهامی به قلبش رسیده باشد برخاست و جامش را پر کرد،جام پر و خالی شد ،یک قطره هم توی بطری نماند.سرش گیج رفت...گیج...گیج... قلبش گرم تر از همیشه بود با این که حس می کرد زنده بودنش حتی برای خودش هم مفید نیست.تیزی چاقو زیر نور برقی زد،همه جا تلو تلو می خورد،چاقو دور و نزدیک می شد.چشم هایش را بست و چاقو را کشید روی رگ های دستش،دوباره کشید.سرخوشانه برخاست ،تلو تلو می خورد و خون می ریخت...
صدای آژیر شنید،چشم هایش را باز کرد ،همه جا سیاه بود اما... خانه پر از خون بود...

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی





دستهایش را حلقه کرد دور کمر او و لبهایش را بوسید و گفت:"عزیزم!سعی کن درست رو زود تر تموم کنی و بچه دار هم نشی.اونوقت کارامون راحت تر پیش میره"و او را سوار اتوبوس کرده بود.








| Design By : Night Skin |
