کاغذهایم تمام شده...
وقتي در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاري روي صندلي راحتياش نشسته بود و در سکوت و آرامشي که او در نظر من بزرگ جلوه ميداد به رويم نگريست و آن وقت مثلِ اين که صداي به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رويا بار و شيريني بيدار کرده باشد آهسته گفت: همه معلوم همه سفيد بدن برهنه سفيد يک متر پاها چسبيده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمين سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. ديوارهاي سفيد يک متر در دو متر سقف سفيد يک متر مربع ناديده هرگز. بدن برهنه سفيد ثابت فقط چشمها اندکي. رد پاها درهم ريختگيها خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. دستها آويزان از هم باز گودي کف دست رو به جلو پاها سفيد پاشنهها چسبيده بر هم عمود. نور حرارت سطحها سفيد تابان. بدن برهنه سفيد ثابت هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا سفيد بر سفيد. فقط چشمها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد. سر گرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. همهمههاي کوتاه اندک تقريباً هيچ همگان معلوم. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد. پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل بر هم عمود. رد پاها فقط نه تمام. فرضاً سياه خاکستري روشن تقريباً سفيد بر سفيد نور حرارت ديوارها سفيد تابان يک متر در دو متر. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. رد پاها در هم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. پاها سفيد ناپيدا پاشنهها متصل بر هم عمود. چشمها فقط ناتمام فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد. همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نه تنها. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت يک متر سفيد بر سفيد ناپيدا. نور حرارت همهمه اندک تقريباً هيچ همواره همان همگان معلوم. دستها سفيد ناپيدا آويزان ازهم باز گودي کف دست روبه جلو. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر. فقط چشمها اندکي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت رو به جلو. هم همة اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد نفري. سرگرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد بنگ همهمه بنگ سکوت. لبها انگار به هم دوخته ريسمان سفيد ناپيدا. بنگ شايد از طبيعتي يک ثانيه تقريباً هيچ از حافظه تقريباً هيچ. ديوارها سفيد هر کدام با آثار خود درهم ريختگيها نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد. نور حرارت همه معلوم همه سفيد تلاقيهاي سطحها ناپيدا. بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه شايد اين معنايي از حافظه تقريباً هرگز. پاها سفيد ناپيدا پاشنهها متصل بر هم عمود هوپ جاي ديگر. دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو پاها چسبيده انگار به هم دوخته. سرگرد بالا گرفته چشمها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون. هوپ جاي ديگر جايي همواره اما نامعلوم. فقط چشمها فقط نه تمام فرضاً آبي حفرههاي آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ ثابت روبه جلو همه معلوم همه سفيد سطحها سفيد تابان بنگ همهمه اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي از حافظه تقريباً هيچ. بدن برهنه سفيد ثابت يک متر هوپ ثابت جاي ديگر سفيد بر سفيد ناپيدا قلب سوفل بيصدا. فقط چشمها فرضاً آبي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو فقط رنگ فقط نه تمام. تلاقيهاي ناپيداي سطحها فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. بيني گوشها حفرهها سفيد لبها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا. بنگ همهمهها اندک تقريباً هيچ يک ثانيه همواره همان همگان معلوم. فرضاً اندکي صورتي بدن برهنه سفيد ثابت ناپيدا همه معلوم بيرون اندرون. بنگ شايد طبيعت يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کم تر آبي و سفيد در باد. سقف سفيد تابان يک متر مربع ناديده هرگز بنگ شايد از آن مفري يک ثانيه بنگ سکوت. رد پاها فقط نه تمام فرضاً سياه درهم ريختگيها خاکستري نشانهها بيمعنا خاکستري روشن تقريباً سفيد هميشه همان. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همواره همان همان زمان اندکي کمتر از حافظه تقريباً هيچ بنگ سکوت. افتاده اندکي صورتي ناخنها سفيد تماماً. موهاي بلند فروافتاده سفيد ناپيدا تماماً. جاي زخمها ناپيدا به همان سفيدي که گوشت تن مجروح اندکي صورتي پيش از اين. بنگ تصوير اندک تقريباً هيچ يک ثانيه زمان نجومي آبي و سفيد در باد. سرگرد بالا گرفته بيني گوشها حفرهها سفيد لبها ريسمان سفيد انگار به هم دوخته ناپيدا تمام. فقط چشمها فرضاً آبي ثابت روبه جلو آبي روشن تقريباً سفيد تنها رنگ تنها نه تمام. نور حرارت سطحهاي سفيد تابان فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. بنگ طبيعت اندک بعيد تقريباً هرگز يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کمتر همواره همان آبي سفيد در باد. رد پاها در هم ريختگيها خاکستري روشن چشمها حفرههاي آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو بنگ شايد معنايي بعيد تقريباً هرگز بنگ سکوت. سفيد برهنه يک متر ثابت هوپ ثابت جاي ديگر بي صدا چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل بر هم عمود دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو. سرگرد بالا گرفته چشمها حفرهها آبي روشن تقريباً سفيد ثابت روبه جلو سکوت در اندرون هوپ جاي ديگر که همواره اگرنه معلوم پس نه. بنگ شايد نه تنها يک ثانيه با تصوير همان زمان اندکي کمتر چشم تيره و سفيد نيمه بسته مژههاي بلند التماس کنان از حافظه تقريباً هيچ. در دور دست برق زمان همه سفيد تمام همه از پيش هوپ برق ديوارها سفيد تابان بيآثار چشمها آخرين رنگ هوپ سفيد تمام. هوپ ثابت آخرين جاي ديگر پاها چسبيده انگار به هم دوخته پاشنهها متصل برهم عمود دستها آويزان از هم باز گودي کف دست روبه جلو سرگرد بالا گرفته چشمها سفيد ناپيدا ثابت روبه جلو تمام. فرضاً اندکي صورتي يک متر ناپيدا برهنه سفيد همه معلوم بيرون اندرون تمام. سقف سفيد ناديده هرگز بنگ قديم ها اندکي تقريباً هيچ يک ثانيه کف زمين سفيد ناديده هرگز شايد از آنجا. بنگ قديمها اندکي شايد معنايي طبيعتي ثانيهاي تقريباً هيچ آبي و سفيد در باد از حافظه ديگر هيچ. سطحها سفيد بي آثار فقط يک تابان سفيد تا بينهايت اگر نه معلوم پس نه. نور حرارت همه معلوم همه سفيد قلب سوفل بيصدا. سرگرد بالا گرفته چشمها سفيد ثابت روبه جلو پير بنگ آخرين همهمه شايد نه تنها يک ثانيه چشم کدر سياه و سفيد نيمه بسته مژههاي بلند التماس کنان بنگ سکوت هوپ تمام. ساموئل بکت-برگردان: منوچهر بدیعی وقتی درسشان تمام شد گفت:با من در تماس باش. دخترک گفت:خیلی خوب،تو هم. اولین باری که بعد از آن همدیگر را دیدند پنج سال بعد بود. -خوب شد دیدمت. -خیلی خوب،تو هم. -با من در تماس باش. -خیلی خوب، تو هم. در را كه باز مي كرد از راهي كه دو سوي آن درخت هاي سبز سر به فلك كشيده بودند مي رفت تا به چشم انداز بي انتهاي گل هاي باغ برسد و صندلي كه مقابل گل ها مي گذاشت تا درعطر سكر آور آن ها غرق شود. آن جا در فضايي بين خواب و بيداري « لو» و« يو» ستاره هايي بودند كه مي درخشيدند و او به سفري دور و دراز در كهكشاني ناشناس مي رفت . در انتهاي سفر ، شهاب قرمزي بود كه از ميان آن ها سقوط مي كرد و در شعله هايي سركش به رنگ هاي مختلف بيدار مي شد سبز، قرمز، سفيد و رنگ هايي كه نمي شد توصيف شان كرد و تنها او بود و سكوت سنگين باغ ... نمي شد با گل ها حرف بزند ، نمي شد آن ها را لمس كند . هر چه مي خواست بگويد در گوش هايش زنگ مي زد و انعكاس آن ناگزير او را در روياي دور و دراز« لو» و« يو» فرو مي برد، زوجي كه در نزديكي باغ فروشگاهي را اداره مي كردند. و او عصرها از شدت فشار تنهايي و سكون به فروشگاه پناه مي برد تا در خطوط و انحناي ريز اشياء عجيبي كه از آن سوي آب ها آورده بودند محو شود . آن وقت نگاه پرسشگر «لو» او را به خود مي آورد. مجبور مي شد راجع به طرز كار دستگاهي كه مقابل اش بود سوالي بپرسد بدون آن كه پاسخ براي او اهميتي داشته باشد. يك روزكه در فروشگاه داشت در رنگ آبي چشمان « لو» غرق مي شد ، پيش از آن كه در آن آبي مشوش نفس هاي آخرش را بكشد هر دوي آن ها را براي شام به خانه دعوت كرد. هفته ي بعد در حاليكه با اشتياق به حرف هاي «لو» گوش مي داد «يو» در سكوت از پنجره خانه به گل ها خيره شده بود . «لو» از وضعيت آب و هوا مي گفت و ساعت حركت كشتي هايي كه در يك لحظه عرض و طول اقيانوس ها را طي مي كردند و ساكنانشان به شهرها سرازير مي شدند. «لو» از سرد شدن خورشيد و انهدام زمين مي گفت . و «يو» در حالي كه به گل ها خيره مانده بود با جمله اي توضيحات او را كامل مي كرد. از وسعت نظر اين دو بيگانه به اعجاب فرو رفته بود. بعد از صرف شام «يو» شيشه اي بزرگ كه با نوارهاي طلايي و نقره اي تزيين شده بود به او هديه داد. در شيشه مايع قرمز رنگي بود. پرسيد:« لو اين ديگه چه جور نوشيدنيه؟» يو پاسخ داد «يك بطري خون خالص كه به طريق خاصي تهيه شده، با مواد نگه دارند ه اي كه بدن انسان را در مدت كوتاهي متحول مي كنه.» مزه اي گس دردهان اش و بوي عجيبي در دماغ اش پيچيد. در حالي كه سعي مي كرد حالت تهوع اش را نشان ندهد از «لو» تشكر كرد. بعد از رفتن آن ها بطري را با نوار طلايي دورش در يكي از قفسه ها گذاشت. چند روز بعد كه به فروشگاه رفت تا از دستگاه هاي عجيبي كه جديدا" براي فروش آورده بودند ديدن كند «لو» او را به پشت بام برد و ديد كه تمام بام پر از گل هايي است كه آب از طريق دستگاهي عجيب، قطره قطره به آن ها مي رسد. يكي از گل ها را لمس كرد. جامد و بدون انعطاف بود. آن را بو كرد اما بويي نمي داد . لو خنديد و گفت : «مصنوعيه اما در خاك به عمل مي آد» بعد با هم به فروشگاه رفتند و لو به او يك بطري بازكن هديه داد. او فكركرد با اين وسيله مي تواند در آن بطري را باز كند و بازحالت تهوع عجيبي به او دست داد. «يو» براي هفته ي بعد او را به خانه اش دعوت كرد . تمام هفته را مانده بود كه به آن ها چه هديه اي بدهد تا اين كه درست روز قبل از مهماني فكري به خاطرش رسيد. ميان گل ها رفت . دسته اي از گل هاي قرمز را چيد بعد دسته اي گل سفيد ودر انتها تعدادي از گل هايي كه رنگ سبز عجيبي داشتند. آن ها را در ديگ مسي جوشاند . تبخير كرد و در شيشه ي قديمي بزرگي ريخت . دم غروب قبل از اين كه راه بيفتد شيشه ي مخصوص را كه براي ميزبانانش كنار گذاشته بود برداشت . در خانه ي آن ها همه چيز در هندسه ي غريبي موج مي زد . بعد از شام ، تمام مدتي كه با آن ها حرف مي زد سعي مي كرد نگاه اش به كريستال هايي كه با نخ هايي نامريي از سقف آويزان بودند نيفتد . چند دقيقه قبل از اين كه خداحافظي كند شيشه ي بزرگ رابه «لو» هديه داد. «يو» در شيشه را باز كرد . «چه عطر عجيبي!» و پرسيد: «اين چطور تهيه شده و از چيه؟» لبخندي زد و گفت : «خون تمام گل هاي باغ بدون مواد نگه دارند ه . هم مي تونيد بخوريد و هم اين كه با آب قاطي كنيد و پاي گل ها ي مصنوعيتون بريزين. آن ها هم عطري شبيه اين پيدا مي كنن.» بعد به شيشه اشاره اي كرد و ادامه داد: «عطر گل هاي باغ من و آن وقت كف دست اش را دوبار روي سينه فشار داد.» حالا هر صبح «لو» روي پشت بام چند قطر ه گلاب در آب پاش اتوماتيك مي ريزد . «يو» در خانه با «لو» از تجارتي جديد صحبت مي كند . «يو» يك روز در هفته به باغ بزرگ مي رود و به گل ها خيره مي شود . «لو» از پشت بام به سوي آن ها سرك مي كشد و به كشتي هايي فكر مي كند كه در يك لحظه اقيانوس ها را طي مي كنند و مردمي كه براي تجارتي جديد به سوي باغ بزرگ سرازير مي شوند. نویسنده:بهمن نمازی چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم: نویسنده:آنتوان چخوف قطار مسافری از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قراردارد به حركت در آمد. در يكی از واگنهای درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنما دقايقي پيش غذای مختصری خورده بودند و اكنون به پشتی نيمكتها يله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست. قطار مسافری از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قراردارد به حركت در آمد. در يكی از واگنهای درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنما دقايقي پيش غذای مختصری خورده بودند و اكنون به پشتی نيمكتها يله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست. نویسنده: آنتوان چخوف من به سر بهنیست کردن شخصیت داستانهایم عادت کردهام، پس بهتر است قبل از هر چیز مقدمات کار را فراهم کنم. فکر میکنم هوا بارانی باشد بهتر است اما مرده کشی توی باران خیلی سخت و زجرآور است و نباید روز روشن بمیرد. شب عاقلانهتر به نظر میآید، چون بیشتر تصادفها در شب اتفاق میافتد. داستان را شروع میکنم: در سیاهی قیرگون شب، مردی آرام آرام، طرف خیابان گام برمیدارد، خیابان در خلوت شبانگاهی، سنگینی اندام او را تحمل میکند، ماه حلقهای در آسمان انداختهاست. مرد به تک درختی رو میکند که صدای جغد از آن میآید. عقربکهای ساعت مچیاش روی دوازده ماندهاند ... اما اینکه نشد مقدمه داستان، مرد چرا باید سر قرار حاضر شود؟ با چه کسی ملاقات دارد،آنهم درنیمه شب. از زندگی او مختصری که میدانم مینویسم: سالهاست شعر میگوید. در محفلها و نشستهای ادبی، آن قدر جنجال به پا کرده که شهرتی فراهم نموده و برای همین گاهگاهی با نوشتن نامه یا تماس تلفنی از او برای ملاقات، وقت قبلی میگیرند و او همیشه قرار ملاقات ها را در پارک نزدیک خانهاش انتخاب میکند. من برای نوشتن این داستان طرح آماده نکردهام و این شخصیت داستان است که طرف مرگ پیش میرود. نگران و آسیمه سر، پیاده رو کنار پارک را دور میزند. در شبی که ماه به آسمان و زمین صفا دادهاست، چرا باید خطری پیش رو باشد، صدای دوست قدیمیاش بود، همان صدای خش دار همیشگی، بله، اشتباه نکردهاست او همیشهی خدا دیر میرسد. نویسنده :حسین نوروزی پور سعی می کند بوي عفونت اسها دکتر نعلبکی پر از مایع قهوه اي را تکان داد« « دکتر دستش را کنار ابرویش برد و جواب داد« دکتر هیس می کند « او نعلبکی را می گیرد و اخم میکند « « حالا، م نویسنده: لیلا صادقی ده سا « ویکتوریا چقدر خوشحالم که دوباره می بینمت. تمومش کردم . اولین رمانم رو فروختم . خب بگو زندگی با تو چه کرده؟» من به همسرم فکر می کنم و به دوسالی که با هم بودیم. به طفلی فکر می کنم که گفتی زندگی ات را ویران می کند و به پزشکی که به من گفت عوارض سقط جنین باعث نازایی من شده است. و به سرعت دور می شوم. نویسنده: هما توکلی پیدایش نمی کنم هی نویسنده: ناشناس عروسکهایم را گرفت و گفت:« اشکهایم را گرفت و گفت:«من همراه توام اینها را میخواهی چکار » نویسنده:ناشناس زن دلش می خواهد برود کنار پنجره اما آنقدر لوله و سیم به بدنش وصل شده که نمی تواند جم بخورد زن خیا اشک هایش تمام نمی شود نویسنده: ناشناس پیرمردي لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو رو ي صندلی اتوبوس نشسته بود دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پا یین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهرمی شد نویسنده : بنت کرف در شب سرد پا باد سرد، باز وزیدن گرفت و اجساد، همگی به فکر فرو رفتند. نویسنده:ناشناس وقتی که چنان ت « نویسنده: ناشناس مرد کام آخر را گرفت و سیگار ته مانده ي رمقش را سوزاند و به ریه هاي مرد فرستاد نسیمی به مچاله ي تن سیگار خورد و سراندش کمی آنطرفتر ساعتی بعد همه ي جنگل سوخته بود نویسنده : خوزه آرکادیوي اول خودم را مرتب کردم، راست ایستادم، سرم را بالا گرفتم « هر وقت که منتظر قطار بودم حس می کردم که حتما یک بهانه اي هست که یک آدم دیوانه از هل دادن من به روي ریلهاي قطار لذت ببرد، به این دلیل همیشه، اینجا، لبه مر نوشته: نیما نیلیان همینطور که روي صندلی نشسته بودم، پیر شدم پیر شده بودم نویسنده : ناشناس ماموندا نگاهی به مدا او می دانست زمانی که به خانه برسد با مادرش سر این موضوع که مدال اش را کجاي دیوار آویزان کند دعوا خواهد کرد و مادر عصبانی اش مدال را از پنجره آشپزخانه به بیرون خواهد انداخت. نوشته : لنا عباسی از خواب که بیدار شدم خوشحا مادربزرگم گفت « دو تا نان بگیر صبحانه بخوریم » مشدعلی خرده چوب می ریخت و تنور گُر می گرفت اگر خنسا زودتر می آمد به خانه مان می رفتم که لباس نو ب تا ظهر منتظر ماندم، دور و بر باغچه پلکیدم که مادربزرگم بنفشه کاشته بود و حسابی باغچه را خوشگل کرده بود داشت عید می شد و خنسا نمی آمد نوشته : عباس معروفی تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ بالا برود بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد کشید آهاي پرنده در حالی که چوب کوچکی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد نویسنده: ناشناس پیراهن بلند سیاهی تنش بود و بازوان عریانش زیر هاله اي از سایه ي حریر می لرزید زن خم شد تا دستمالی بردارد . مرد جعبه ي دستمال کاغذي را به سمت زن گرفت و در حالی که شانه هایش را می مالید گقت :« دوست صمیمی بودید؟» شوهر زن در نزده وارد شد و همین طور که کفش هایش را می کند گفت«شرمنده »و یک بطري شیشه اي و چند قوطی نوشابه از نایلون سیاهی بیرون آورد و روي پیشخوان آشپزخانه گذاشت . زن از اتاق خارج شد.شوهرش با دو لیوان بلند پر از یخ نشست جاي زن.« راستی خبر داري مهري هفته ي پیش خودکشی کرد » مرد داشت لیوانش را پر می کرد. نوشته: پونه بریرانی پدر گفت که نعش ملیحه را زیر پاهاي درخت بگذارند و با اشاره سر به بگم اشاره کرد که شروع کند نوشته: بیژن نجدی
«عجب!... شما هستيد، بفرماييد، خواهش ميکنم بفرماييد.»
با اندوه پيش رفتم، قدمهايم مرا ميکشيدند، انتظار نداشتم که بعد از يک هفته دوري و قهر اينقدر بيتفاوت مرا استقبال کند. فکر ميکردم با همة کوششي که او براي پنهان کردنِ احساساتش ميکند باز من خواهم توانست بعد از يک هفته، در اولين ديدار بارقة ضعيفي از شادي و خوشبختي آني را در چشمانِ او بيدار کنم و با اين همه ترسيدم به چشمانش نگاه کنم. ترسيدم در چشمهاي او با سنگي روبهرو شوم که بر روي آن هيچ نشاني از آنچه که من جستوجو ميکردم نقش نشده باشد. پيش خودم فکر کردم:
من نبايد مثلِ هميشه تسليم او باشم، من ميخواهم حرفهايم را بزنم و او بايد گوش بدهد، او بايد جواب بدهد، من او را مجبور ميکنم، و در تعقيب اين فکر با اطمينان و اندکي خشونت در مقابلش ايستادم.
«ميداني که براي چه آمدهام؟!»
مثلِ بچهها خنديد. شايد به من و شايد براي اينکه در مقابل حرفهاي من عکسالعمل خُرد کنندهاي نشان داده باشد. آنوقت درحالي که با يک دست صندلي روبهرو را نشان ميداد و با دستِ ديگرش کتابِ قطوري را که به روي زانوانش گشوده بود ميبست و گفت: «البته که ميدانم، البته، حالا اول بهتر است کمي بنشينيد و خودتان را گرم کنيد، اينجا، نزديک بخاري.»
وقتي روي نيمکت نشستم فکر کردم که او چرا ميکوشد تا با تکرار کلمة «شما» بين من و خودش ديواري بکشد.
آه، بعد از يک سال، بعد از يک سال، من هنوز براي او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتي که در آن حال «من و او» ديگر وجود نداشتهايم بعد از لحظات پيوند، بعد از لحظات يکي بودن و يکي شدن.
آن وقت از خودم پرسيدم: چه ميخواهي بگويي، با اين ترتيب و با صداي بلند، بيآنکه خودم توجهي داشته باشم تکرا کردم:
«با اين تريب.»
و صداي او را شنيدم:
«حالا ميتوانيم شروع کنيم.»
سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون درياي ديوانهاي در مقابلِ او طغيان کنم و به روش بيايم. پنجههايم را گشودم، در لبانم لرزشي پديد آمد، در جاي خود اندکي به جلو خزديم، ميخواستم فرياد بزنم:
«که چه؟ چرا به من راه نميدهي؟ چرا مثل ديواري در مقابلم ايستادهاي؟ يا راهم بده، يا راهم را باز کن، يکي از اين دوتا. هيچوقت نميگويي که از من چه ميخواهي، هيچوقت ندانستم که براي تو چه هستم. بگو، فقط يک کلمه، آن وقت من خوشبخت خواهم شد، حتي اگر کلمة تلخي باشد.
شايد اولين کلمات هم از ميانِ لبانم بيرون آمدند، اما بغض گلويم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرماي وحشتانگيز و تمسخرآلودي لبريز بود، دهانم را بست و پلکهايم را به زير انداخت. خجلتزده درونم را نگاه کردم و آهسته زير لب گفتم: «آه ديوانه، ديوانه!»
نگاهم از روي انگشتانِ لرزانم به پايين خزيد و به روي گلهاي رنگارنگِ فرشِ قالي، نوک کفشهاي او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبي هويدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بيرنگ و باريک بود و دستة عينک رابا هيجان ميفشرد، سينهاش که زندگي در پشت آن گويي بالبخند - خاموشي «زندگي» را مينگريست و چانة محکم و لبهاي لرزانش، و نميدانم چرا بيهوده آرزو کردم که بروم، به جاي دوري بروم و همه چيز را فراموش کنم.
او از جايش بلند شد و درحالي که با قدمهاي کشيدهاش به سوي من ميامد گفت: «و بالاخره هيچ چيز معلوم نشد!»
سرم را با بياعتنايي نوميدانهاي تکان دادم.
«چه چيز را بگويم چه چيز را؟»
به نظرم رسيد که آن چه مرا رنج ميدهد از او جداست، چيزي است در خودِ من و چسبيده به دنياي تاريک من و افزودم:
«قضيه خيلي يکطرفي است نه، من اشتباه ميکنم من بايد بروم و به تنهايي فکر کنم.»
آنوقت او دستهايش را گذاشت روي شانههاي من و روي صورتم خم شد. نفساش داغ بود. گونههاي لاغر و پيشاني بلندش را به گونهها و پيشاني من ماليد و در همة اين احوال من بوي تنش را با عطش تنفس ميکردم و دنياي من در ميان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشمهاي خاکستري و سرد، رنگ ميگرفت.
«اگر يک کمي از خودمان بيرون بياييم شايد بتوانيم اطرافمان، و ديگران را هم ببينيم.»
«عزيز من، کلمات خيلي زيبا و در عين حال خيلي تو خالي هستند. ميفهمي چه ميخواهم بگويم، بهتر نيست که قضاوتمان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنياي مسخرة کلمات تنظيم کنيم؟»
آه، او پيوسته با اين فلسفهها مرا گمراه ميکرد. انديشيدم چه ميخواهد به من بگويد. آيا دوستم دارد؟!
اين اولين ادراکم از گفتههاي او بود. بيآنکه به مقصود حقيقي او توجه داشته باشم، هيچوقت راجع به گفتههاي او عميقانه فکر نميکردم. از اين کار ميترسيدم و پيوسته در همة حرکات و گفتههاي او به دنبال يک اعتراف ميگشتم، اعترافي که به آن احتياج داشتم، ميخواستم راحت بشوم و او زيرکانه با من بازي ميکرد.
با هيجان دستهايم را به دور گردنش حلقه کردم:
«دوستم داري، نه؟ دوستم داري؟»
و در آن حال دلم ميخواست که از فرط شادي گريه کنم، اما او خودش را با اندکي تاثر و حالت رميدهاي از ميانِ بازوانِ من بيرون کشيد، به سوي ديگر اتاق رفت و در مقابل گنجة کتابها ايستاد.
«همهاش حساب ميکني، همهاش به خودت فکر ميکني.»
و آن وقت با هيجان بهطرف من برگشت.
«بيا انسان بشويم، بزرگ بشويم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بياوريم.»
آه. دنياي او براي من قابل لمس نبود. دنياي او براي من جسميت نداشت. ميدانستم که چه ميخواهد و چه ميگويد. ميدانستم که فقط ميخندد، فقط ميخندد، فقط ميخندد به همهچيز و به همهکس، حتي به خودش. اما من نميتوانستم مثل او باشم، ميخواستم فرياد بزنم:
«دستم را بگير و با خودت ببر به هرکجا که ميخواهي، شايد يک روز بتوانم با تو به آنجا برسم.»
اما احساس کردم که قدمهايم در سستي و رکودِ وحشتناکي فرو رفتهاند، حس کردم که قدمهايم مرا ياري نميکنند. من هنوز در تارهاي ابريشمين زندگي اسير بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان ديگر، به آن اوج رسيدن، به آن وارستگي و بينيازي رسيدن...آه، شايد همة سالهاي عمرم کافي نبودند و من بيهوده تلاش ميکردم: بيهوده تلاش ميکردم تا او را به سطحِ زمين به آن جايي که خودم زندگي ميکردم باز گردانم.
از مقابل گنجة کتابهايش برگشت و کنارِ من ايستاد. مثلِ شيطاني تاريک و وسوسهانگيز بود.
«گفتي اين آخرين بار است که به ديدنِ من ميآيي، نه؟»
قلبم لرزيد. نميخواستم او به همين آساني اين دوري و گسستن را قبول کند، دلم ميخواست دستم را بگيرد و مرا به خودش بفشارد و در صدايش اندوهي باشد و بگويد «تو اين کار را بهخاطر من نخواهي کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاريکي برگرداندم و نوميدانه گفتم:
«اين طور تصميم گرفته بودم.»
«وحالا چهطور؟»
بيشتر به طرفم خم شد. آه، او نزديکِ من بود، زندگي من بود و من ديگر چه ميخواستم؟
«حالا، حالا،...آه، نميدانم!»
شايد او همين را ميخواست، همين تزلزل و ترديد را و من او را کشف نميکردم. اين خيلي دردناک بود. آنوقت او با اطمينان برخاست.
«شام را با هم ميخوريم.»
من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نيم بود و انديشيدم:
«نبايد تسليم بشوم، نبايد مغلوب بشوم.»
و در همان حال گويي او با نگاهش به من ميگفت:
«دختر کوچولوي احمق، فتح و شکست چه معني دارد...آيا دوست داشتن براي تو کافي نيست؟»
«البته شام ميخوريم، اما بعد...»
و او با خونسردي گفت:
«بعد هر طور که دلت ميخواهد رفتار کن.»
«من اينجا نميمانم.»
و فقط اين حرف را زدم تا او بگويد «بمان» و لااقل يکبار از من با «کلمه»، کلمهاي که در گوش من صدا ميکند، چيزي خواسته باشد.
«اما او خنديد، خندهاش رنجم ميداد، چون ميدانستم که همه چيز را در من ميخواند.»
«البته اگر بخواهي، ميروي.»
من بيآنکه خودم بخواهم التماس ميکردم با جملاتي که هيچ مفهوم ديگري جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب ميکرد، بيآنکه لحظهاي از آن اوجِ بينيازي پايين آمده باشد.
آهسته گفتم:
«نه، اگر تو بخواهي ميمانم...و در غير اين صورت...»
نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل اينکه ميخواست بگويد: «بازي نکن، من دست تو را خواندهام، و با لحن کنايهآلودي گفت:
«من عادت نکردهام امر کنم. بهخصوص در مقابلِ خانمي... تو ميداني که در اين مورد خودت بايد تصميم بگيري.»
ميز کوچکش را جلو کشيد.
«شراب خوبي هم در خانه داريم.»
من ميدانستم که تسليمم و تلاشي نکردم. هيچچيز نگفتم. ميترسيدم که تا مرحلة زنِ حسابگري تنزل کنم.
در مقابلِ من پشتِ ميز نشست و درحالي که جام را پُر ميکرد به شوخي گفت:
«آنهايي که با زبانشان به آدم فحش ميدهند با قلبشان آدم را نوازش ميکنند.»
و با لبخند پُرمعنايي به صورت من نگاه کرد.
شب تاريک و سنگين بود و آتش در بخاري با زمزمة ملايمي شعله ميکشيد. خسته و نااميد سرم را بلند کردم و اطراف را نگريستم. همهاش کتاب، کتاب، کتاب، همة ديوارها از قفسههاي کتاب پوشيده شده بود و او در ميان اين همه کتاب زندگي ميکرد.
و ناگهان حس کردم که او برايم سنگين و غيرقابل درک است. نميتوانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آنوقت سرم را در ميان دو دست گرفتم و به تلخي گريستم.
«آه خداي من، پس من چه بايد بکنم؟»
و او با خونسردي گفت:
«دوستِ کوچکِ من نوشيدنيات را بخور، آنوقت ميرويم در آن اتاق دراز ميکشيم و من براي تو قصه ميگويم.»
سرم را بلند کردم. چيزي در چشمهايش ميسوخت. حس کردم که پلکهايم داغ و سنگين ميشوند. رويايي روي پيکهايم ايستاده بود. شب در ظلمت نفس ميکشيد، اما به نظرم رسيد که از پشت شيشههاي پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ ميکند...


ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل …
ــ نخير ۴۰روبل … !
ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد …
چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵
روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم …
به نجوا گفت:
ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … !
ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم!
ــ بسيار خوب … باشد.
ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ …
اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت:
ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام …
ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد!
و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت:
ــ مرسي.
از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم:
ــ « مرسي » بابت چه ؟!!
ــ بابت پول …
ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!!
ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند.
ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟!
به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! »
بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».
در باز میشود و اندامی بلند و چوب سان ، با كلاهی سرخ و پالتو شيك و پيكی كه انسان را به ياد شخصيتی از اپرت يا از آثار ژول ورن میاندازد ، وارد واگن میشود.
در باز میشود و اندامی بلند و چوب سان ، با كلاهی سرخ و پالتو شيك و پيكی كه انسان را به ياد شخصيتی از اپرت يا از آثار ژول ورن میاندازد ، وارد واگن میشود.
اندام، در وسط واگن میايستد، لحظهای فس فس میكند ، چشمهای نيمه بستهاش را مدتی دراز به نيمكتها میدوزد و زير لب من من كنان میگويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در میآيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد میدوزد ، آنگاه با خوشحالی فرياد میزند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها!
ايوان آلكسي يويچ چوب سان يكه میخورد و نگاه عاری از هشياریاش را به مسافر میدوزد ، او را به جا میآورد، دستهايش را از سر خوشحالی به هم میمالد و میگويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ ای، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه، پدر جان، واگنم را گم كردهام. و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب میخورد و زير لب میخندد و اضافه میكند:
ــ پيشامد است برادر، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويی تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدی خيلی راه داريم خوب است گيلاس ديگری هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر میكردم و میخوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانهها دويدم و در حالی كه قطار راه افتاده بود به يكی از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟
پتر پترويچ میگويد:
ــ پيدا است كه كمی سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خداحافظ!
ــ هوا تاريك است، میترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدی كه برسيم واگن خودتان را پيدا میكنيد. بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه میكشد و دو دل روبروی پتر پترويچ مینشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روی سوزن نشسته است. پتر پترويچ میپرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطی كرده ام كه خودم هم نمیدانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و میبردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه های خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قيافه ی من چيزی دستگيرتان نمیشود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس میزدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلی احمقانه ای داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سيری تماشا میكردم. آره پدر جان، حس میكنم كه دارم به يك ابله مبدل میشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم میفرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توی قطار!
تبريك ها و تهنيت گويی ها شروع میشود و بارانی از سوال های مختلف بر سر تازه داماد میبارد. پتر پترويچ خنده كنان میگويد:
ــ به ، به! … پس بی جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتی در تكميل خودفريبی ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی میكنم! نه تشويشی، نه دلهره اي ، نه فكری … فقط احساس … احساسی كه نمیدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختی ؟ در همه ی عمرم اينقدر خوش نبوده ام!
چشم هايش را میبندد و سر تكان میدهد و اضافه میكند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشت هاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرف ها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه میكند … لبخندش در انتظار من است … میروم در كنارش مینشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را میگيرم …
سر میجنباند و با احساس خوشبختي میخندد و اضافه میكند:
ــ بعد ، سرم ام را میگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه میكنم. میگيرم، در چنين لحظه اي سكوت برقرار میشود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!
ــ خواهش میكنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را در آغوش میگیرند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه میدهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويس ها براي خودفريبي افزونتر، به بوفه ي ايستگاه میرود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا میاندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاق هايي رخ میدهد كه در داستان ها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم میآيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش میگيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت میكند و خواب از چشمشان میربايد، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا میكند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بيرون میپاشد و دست هايش را تكان میدهد و يك بند پرگويي میدهدكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده میگذرد. تازه داماد خطاب به او گويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي ۲۰۹ كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!
ــ اطاعت میشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي ۲۰۹ ندارد. ۲۱۹ داريم!
ــ ۲۱۹ باشد! چه فرق میكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد!
سپس سر را بين دست ها میگيرد و ناله وار ادامه میدهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نمیشود!
يكي از مسافرها میگويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز میكند و میگويد:
ــ شما صحيح میفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم میتوانيد خوشبخت شويد، اما نمیخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احترازمیكنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع میشود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي میكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمیشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد میكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو!
ــ شما میفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل میشود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب میدهد:
ــ جفنگ میگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق میافتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمیبينم. به ندرت اتفاق میافتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نمیخواهم بشنوم. خوب آقايان، انگار داريم به ايستگاه بعدي میرسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف میبريد يا به طرف هاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد میگويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ میرويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو میرويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته میپرسد:
ــ به مسكو میرويم؟
ــ عجيب است آقا … بليت تان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما میشود. تازه داماد بر میخيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خودمیدوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح میگويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت میكرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد میپرد. سرش را بين دست ها میگيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم میزند و میگويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش میدهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانم تان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه میرسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان میگويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع میكنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال میگذارند.
اندام، در وسط واگن میايستد، لحظهای فس فس میكند ، چشمهای نيمه بستهاش را مدتی دراز به نيمكتها میدوزد و زير لب من من كنان میگويد:
ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در میآيد!
يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد میدوزد ، آنگاه با خوشحالی فرياد میزند:
ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها!
ايوان آلكسي يويچ چوب سان يكه میخورد و نگاه عاری از هشياریاش را به مسافر میدوزد ، او را به جا میآورد، دستهايش را از سر خوشحالی به هم میمالد و میگويد:
ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد.
ــ حال و احوالتان چطور است؟
ــ ای، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه، پدر جان، واگنم را گم كردهام. و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند!
آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب میخورد و زير لب میخندد و اضافه میكند:
ــ پيشامد است برادر، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويی تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدی خيلی راه داريم خوب است گيلاس ديگری هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر میكردم و میخوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانهها دويدم و در حالی كه قطار راه افتاده بود به يكی از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟
پتر پترويچ میگويد:
ــ پيدا است كه كمی سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد!
ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خداحافظ!
ــ هوا تاريك است، میترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدی كه برسيم واگن خودتان را پيدا میكنيد. بفرماييد بنشينيد.
ايوان آلكسي يويچ آه میكشد و دو دل روبروی پتر پترويچ مینشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روی سوزن نشسته است. پتر پترويچ میپرسد:
ــ عازم كجا هستيد؟
ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطی كرده ام كه خودم هم نمیدانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و میبردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه های خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قيافه ی من چيزی دستگيرتان نمیشود؟
ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره …
ــ حدس میزدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلی احمقانه ای داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سيری تماشا میكردم. آره پدر جان، حس میكنم كه دارم به يك ابله مبدل میشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم میفرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟
ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟
ــ همين امروز، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توی قطار!
تبريك ها و تهنيت گويی ها شروع میشود و بارانی از سوال های مختلف بر سر تازه داماد میبارد. پتر پترويچ خنده كنان میگويد:
ــ به ، به! … پس بی جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد.
ــ و حتی در تكميل خودفريبی ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی میكنم! نه تشويشی، نه دلهره اي ، نه فكری … فقط احساس … احساسی كه نمیدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختی ؟ در همه ی عمرم اينقدر خوش نبوده ام!
چشم هايش را میبندد و سر تكان میدهد و اضافه میكند:
ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشت هاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرف ها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه میكند … لبخندش در انتظار من است … میروم در كنارش مینشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را میگيرم …
سر میجنباند و با احساس خوشبختي میخندد و اضافه میكند:
ــ بعد ، سرم ام را میگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه میكنم. میگيرم، در چنين لحظه اي سكوت برقرار میشود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم!
ــ خواهش میكنم.
دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را در آغوش میگیرند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه میدهد:
ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويس ها براي خودفريبي افزونتر، به بوفه ي ايستگاه میرود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا میاندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاق هايي رخ میدهد كه در داستان ها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم میآيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش میگيرم!
نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت میكند و خواب از چشمشان میربايد، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا میكند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بيرون میپاشد و دست هايش را تكان میدهد و يك بند پرگويي میدهدكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند.
ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي!
در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده میگذرد. تازه داماد خطاب به او گويد:
ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي ۲۰۹ كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم!
ــ اطاعت میشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي ۲۰۹ ندارد. ۲۱۹ داريم!
ــ ۲۱۹ باشد! چه فرق میكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد!
سپس سر را بين دست ها میگيرد و ناله وار ادامه میدهد:
ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نمیشود!
يكي از مسافرها میگويد:
ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند.
ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز میكند و میگويد:
ــ شما صحيح میفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم میتوانيد خوشبخت شويد، اما نمیخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احترازمیكنيد.
ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟
ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع میشود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي میكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمیشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد میكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو!
ــ شما میفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل میشود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد …
تازه داماد در مقام اعتراض جواب میدهد:
ــ جفنگ میگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق میافتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمیبينم. به ندرت اتفاق میافتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نمیخواهم بشنوم. خوب آقايان، انگار داريم به ايستگاه بعدي میرسيم.
پتر پترويچ مي پرسد:
ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف میبريد يا به طرف هاي جنوب!
ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟
ــ مسكو كه شمال نيست!
تازه داماد میگويد:
ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ میرويم.
ــ اختيار داريد! داريم به مسكو میرويم!
تازه داماد ، حيران و سرگشته میپرسد:
ــ به مسكو میرويم؟
ــ عجيب است آقا … بليت تان تا كدام شهر است؟
ــ پتربورگ.
ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد.
براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما میشود. تازه داماد بر میخيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خودمیدوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح میگويد:
ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت میكرد انتخاب كنيد؟
رنگ از رخسار تازه داماد میپرد. سرش را بين دست ها میگيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم میزند و میگويد:
ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟
مسافرهاي واگن دلداري اش میدهند كه:
ــ مهم نيست … براي خانم تان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه میرسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد.
تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان میگويد:
ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده!
مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع میكنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال میگذارند.
الو، سلام سلام خوبی تو؟
بله، خوبم میآیی بیرون، هواخوری؟ هوا؟
الان چه وقت هوا خوری است؟
اتفاقاً بهترین وقت... .
مرد سیگاری روشن میکند، پک میزند، صدای بوق ماشین را میشنود. پیکان مدل قدیمی سبز رنگی چند قدمی او پارک میکند. مرد لحظهای مردد میماند. لحظهای از پیاده رو به خیابان پا میگذارد و مات و مبهوت میایستد. ماشین با گازی تند به جلو خیز بر میدارد. اندام مرد ولو میشود، پیکان دنده عقب میگیرد و زوزه لاستیکها در پارک میپیچد، با سیاهی شب فرار میکند... . اما این یک تصادف ساده است، مثل همهی تصادفهایی که منجر به مرگ میشوند چه کسی میتواند رانندهی متخلفی را که از محل حادثه فرار کردهاست پیدا کند؟ این روزها کسی به فکر این جور داستانها نیست. چرا هیچ و پوچ سرم را درد بیاورم. از قدیم گفتهاند سری که درد نمیکند دستمال نمیبندند. برای همین شاید، نوشتهام را پاره میکنم و یا شاید عنوان داستان را عوض کنم و بنویسم این فقط یک شوخی دوستانه بود.













| Design By : Night Skin |
