کاغذهایم تمام شده...
پروفسور ایکس یک آدم فراموشکار است.البته این جمله برایم خیلی آشناست.آنقدر آشنا که هیچوقت فراموشش نمی کنم.درست مثل اسمم که هیچ وقت یادم نمیره.پروفسورایکس. نمی دانم چه کسی هستی که داری خاطرات مرا می خوانی اما مهم نیست.حتی اگر هم بدانم زود فراموش می کنم و چه آشنا باشی و چه غریبه همه تان در ذهنم یکجا هستید.شاید تو قسمت فراموشی. داشتم می گفتم. دیروز شبکه تلویزیونی "با شما"از من برای مصاحبه در مورد تحقیقاتی که تا به حال انجام داده ام دعوت کرده بود.چون سابقه فراموشکاری داشتم با ماشینم نرفتم که خیابانها را گم کنم.تاکسی گرفتم و یکراست به شبکه "با شما"رفتم. به آقایی که مسئول اطلاعات بود گفتم:من پروفسور ایکس هستم .جهت مصاحبه از من دعوت شده بود قرار شد آقای اچ ساعت 9 اینجا دنبالم بیایند. آقای مسئول از حرف من جا خورد و گفت :ببخشید اما آقای اچ کارمند شبکه "از شما"هستند نه اینجا. نمی دانم چرا اسمها را اینقدر شبیه به هم انتخاب می کنند! به ساعتم نگاه کردم.رأس 9 بود.حالا باز باید تاکسی می گرفتم و یکراست می رفتم شبکه "از شما" بالاخره رسیدم.البته با نیم ساعت تأخیر.آقای اچ کهخیلی وقت منتظرم بود.با دیدن من دوید و گفت:پروفسور خوش آمدید .چقدر دیر!من هم با شرمندگی و مثل همیشه سری تکان دادم و با عجله به داخل ساختمان رفتیم.همه چیز آماده بود.از تمام چیزهایی که برای ضبط برنامه لازم بودفقط جای من روی صندلی خالی بود. سریع نشستم و با نفسی عمیق آماده ضبط برنامه شدم.مجری برنامه در رابطه با اسم و سوابق کاری من صحبت کرد و بعد از سلام و خوش آمد گویی اولین سوال را در رابطه با کشف روابط خاص بین اعداد را از من پرسید.مختصری توضیح دادم.شاید در حدود یک دقیقه.بعد از آن هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نمی آمد مسأله اصلی در آن تحقیق چه بوده است!اعصابم به هم ریخته بود مجری مبهوت مانده بود و کارگردان دائماً کات می داد. آقای اچ که کمی از فراموشکاری من آگاه بود نزدیکم آمد و با مهربانی پرسید:پروفسور!خلاصه ای از مطالب مورد نظرتان را روی کاغذ نیاورده اید؟آماده نیست؟ تازه یادم آمد که طی هفته گذشته با کمک زنم همه را نوشته بودم و آماده کرده بودم.اما....مثل اینکه توی تاکسی جا گذاشته ام .تاکسی اول یا دوم؟نمی دانم.حتی نمی دانم تاکسی را از کجا گرفته ام .حالا ساعت 5/10 شده بود .همه خسته بودند و عصبی. آقای اچ با محبت زیادی گفت:پروفسور!اگر اجازه بدهید شما را به منزلتان می رسانم و روزهای آینده دوباره در خدمتتان خواهیم بود. با شرمندگی از همه عذر خواهی کردم و به همراه آقای اچ سوار ماشینش شدم.چند متری که جلو تر رفتیم آقای اچ پرسید:پروفسور!به کدام خیابان باید بروم؟ یک لحظه تمام بدنم یخ زد.بعد از اینهمه خستگی یادم رفته بود آدرس منزلم کجاست.به آقای اچ هم خجالت می کشیدم بگویم آدرس منزلم را فراموش کرده ام.به روی خودم نیاوردم و با آرامش گفتم:شما لطفاً همین نزدیکیها نگهدارید من با مترو می روم. آقای اچ با تعجب نگاهم کرد و گفت:پروفسور!حالتان خوب است؟ با آرامش گفتم:بله. گفت:اما پروفسور!ما در این شهر مترو نداریم! باز هم یادم آمد دو سال پیش که در شهر دی زندگی می کردیم،منزلمان نزدیک ایستگاه مترو بود. نویسنده : مهدیه 
| Design By : Night Skin |
