کاغذهایم تمام شده...
شکست.افتاد و شکست. لعنتی!همیشه باید اتفاقی بیفتد.یکبار هم نمی توانم کاری را درست انجام بدهم.همین یکی کم بود که بالاخره این هم اتفاق افتاد. اگر روزی برسد که همه چیز بشکند،همه چیز نابود شود و از بین برود چه اتفاقی می افتد؟حتما هیچ اتفاقی.آدمها که همه رفته اند .گیریم این وسایل هم بروند .بروند و بشکنند .مثل همه آدمهایی که رفتند و مرا شکستند. بدم می آید.از همه ،از همه ،حتی از تو لیوان لعنتی،از تو که سر خوردی و افتادی،دلم به حالت نمی سوزد،خودت خواستی بیفتی.حالا هم رفتی.راحت شدی؟فکر کردی تو هم بروی من تنها می شوم؟نه جانم تنها نمی شوم.هنوز هم هستند.قفسه ها را ببین،همه هستند.هستند. نازنین چقدر نامردی کرد در حق من.دوستم بود،خواهرم بود،رفت.تو که دیگر هیچ اشکالی ندارد که رفتی.برو،برو فکر نکن تنها می شوم بی تو،نگاه کن! داشتیم تو خیابان راه می رفتیم.10 سال با هم از این خیابان گذشته بودیم،هیچ وقت هیچی نگفت از حرفایی که بار آخر گفت.چرا؟چرا؟چرا اینقدر عوض شده بود؟انگار عقلش پاره سنگ برداشته بود. از خدا حرف می زد.از خدا.نازنین از خدا حرف می زد.از چیزایی که هیچ وقت نمی گفت. از فروغ که برایش خواندم به نظرش مسخره می آمد،فروغ به نظرش مسخره بود! نگاهش کردم. -راستی نازنین چادر پوشیدی؟چی شده؟خیلی وقته ندیده بودمت.حالا فکر کنم خیلی عوض شدی. فاصله دارم ازت. .... "نازنین منم قبول دارم.خدا رو قبول دارم.وقتی تنها می شم فقط اونو دارم" هر چی گفتم نمی شنید انگار.داد زدم نازنین با توام حرف بزن!حرف بزن! گفت:"دیگه با تو نمیام خیابون.دیگه نمیام!" به همین راحتی گفت نمیام.بعد از آن دیگر نیامد،به همین راحتی !به همین راحتی!به همین راحتی! عوض شده بود.به نظر خودش راه درست را پیدا کرده بود اما گمان کنم همان راه قبلی را هم یادش رفته بود. آره!نازنین رفت.تو هم رفتی.اشکالی ندارد.بیا !اینها را هم با خودت ببر ! نفهمیدم چی شد.قفسه را با هر چی داخلش بود هل دادم و ریختم. همه چیز شکست.همه چیز شکست.شکست.درست مثل من. نویسنده :مهدیه
| Design By : Night Skin |

