تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - سبزی فروش




















کاغذهایم تمام شده...

سبزی های خوبی خریده ای!

ظرف  و سبزی ها را می آورم و شروع می کنم به سبزی پاک کردن.هر وقت سبزی پاک می کنم ،یاد فروغ می افتم.

-علی! اینکه به جای گشنیز،جعفری داده!

حرصم در آمده ،با عصبانیت می گویم:فکر کنم این  سبزی فروش فرق بین جعفری و گشنیز را نمی داند.

با ناراحتی از اینکه این جعفریها را که هم کم هستند و هم تنها چه کنم،جدایشان می کنم و کنار سینی مرتب می چینم،ذهنم مشغول شده به اینکه با این جعفری ها چه کاری می توانم انجام دهم؟

-علی!این جعفری ها فقط به درد کوکو می خورند!

چقدر بدم می آید از سبزی خوردنهایی که جعفری و اسفناج هم دارد!یادم باشد فردا تره بخرم تا بتوانم کوکو بپزم.

از این طرز فکر کردن و حرفهای خودم تعجب می کنم!چقدر شبیه خانمها صحبت می کنم!!

صدای خانمهای کوچه می آید.

-علی!چقدر این زنها بیکارند!

-چی شده به یاد بیکاری زنها افتاده ای؟

-:صدایشان از کوچه می آید.

حواسم به جای سبزی ها به کوچه و صداهایش پرت می شود.

صدای تابستان می آید از کوچه،صدای بچه هایی که دنبال توپ می دوند و فریاد می زنند و زنهایی که از تنهایی  و شاید هم ناچاری به هم پناه آورده اند تا در سایه غیبتی جانانه  و حرفی موذیانه آرامشی یابند و تنهایی هایشان را قسمت کنند.زنهایی که زندگیهاشان در همین خلاصه می شود:ازدواج،زایش،کوچه،حرف،غذا پختن و شاید پاک کردن سبزی ها!

......

-وای!جعفری ها و گشنیزها را با هم قاطی کردم!حواسم پرت شده!

راستی من کی یاد گرفتم کدامها سبزی خوردن هستند و کدام آش و...

احساس ناراحتی می کنم .من که از این چیزها اصلا سر در نمی آوردم ،حالا از سبزی فروش هم ایراد می گیرم.درست مثل مادرم!

نکند بزرگ شده ام!پس چرا هیچ وقت احساس نمی کنم به جمع آدم بزرگها پیوسته ام !

چه ناراحتی ابلهانه ای !

راستی!شاید حواس سبزی فروش هم به صدای زنهای خیابان پرت شده بود که به جای گشنیز،جعفری داده بود!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin