تمام بعد از ظهر خوابش نبرد.ساعت سه و نیم-چهار-پنج.بالاخره وقت حاضر شدن رسید.لباسهایش را طبق عادت همیشگی پوشید.نگاهی به آینه انداخت.یک خط لب و رژ مختصر لازم بود تا حفره های خالی از احساس چشمهایش را با آن صورت بی روح بپوشاند.ساعت به پنج و نیم نزدیک می شد.بی اعتنا به گلهای باغچه از کنارشان گذشت و از در خارج شد.نگاهی به انتهای بن بست انداخت.
آب می ریخت پشت سر بقیه که افتاده بودند به جان کوچه و جارو می زدند.قالیچه های کوچک کنار کوچه پهن شد تا خانه های خیالی برپا شود.هر کس بچه اش را بیاورد با خودش.برخلاف عروسک های بزرگ بچه ها ،دوقلوهای کوچکی داشت ،آرتا و یارتا.ماشین با سرعت پیچید توی کوچه روی اولین قالیچه ،روی رختخواب دوقلوها.چسبیده بود به دیوار،از ترس نمی توانست فریاد بزند،صدای ترمز ماشین که بلند شد،یارتا و آرتا برای همیشه رفته بودند. درمراسم تشییع جنازه شان همه با بچه هایشان بودند.دو قبر کوچک کنار باغچه و دو سنگ کوچک.آن روز تا آخر مراسم گریه کرده بود.روزهای بعد نه عروسکهای بزرگ و نه دوقلوهای دیگر،به دنیای دیگران بازش نگرداندند.تنهای تنها شده بود.ماهیهایش هم که یکی یکی مردند.کنار آن دو دفنشان کرد.برای مراسمشان دیگر بچه ها با عروسکهایشان نبودند.
از کوچه بیرون آمد و میدان را هم گذراند،برای گرفتن تاکسی باید به آن طرف خیابان می رفت.روی خطکشی وسط ایستاده بود.دستی هلش داد یک قدم به جلو برداشت .کیفش جلوتر از خودش به هوا رفت .موتور با سرعت به کیفش خورد.خیابان خلوت شد.گذشت.می لرزید....وقتی به خانه رسید کانگوروی روی کیفش را دید که پاره شده بود.صورتش پیدا نبود.دیگر هیچ وقت به کیف دیگری علاقه پیدا نکرد.
از خیابان گذشت.تاکسی در دست گرفت.شیشه ماشین پایین بود.باد به شدت توی صورتش می خورد.سرعت گیر به بالا و پایین پرتابشان کرد.سرش به شیشه ماشین خورد.دستش را نگاه کرد.پوستش برگشته بود.سر و صدای بچه ها با مانتوهای یکرنگ .کسی دستش را گرفت و بلندش کرد.صدای زنگ آمد.همان که بلندش کرده بود می گفت:"بدو بریم الان دیکته داریم."دیکته!دیکته!دیکته یعنی چی؟چه کلمه عجیبی !کلاس پر از سر و صدا بود.یک دفتر از کیفش بیرون کشید.خرگوشها و پسرکی که یک کیک با چند شمع روبرویش بود.رویش نوشته بود:دیکته!یادش نمی آمد اسم بچه ها را !معلمش را! معنی دیکته را!خودش هم نفهمید چطور بعد از چند ماه همه چیز یادش آمد.
-کجا نگه دارم خانم؟
ماشین چند متری گذشته بود از پارک قرارشان.گفت:همینجا!همینجا پیاده می شوم.
چشمش به دوستانش افتاد!هیچ تغییری نکرده بودند آنها هم او را دیدند .پیش آمدند،روبوسی و احوالپرسی که تمام شد روی نیمکتی نشستند.بعد از چند سال هم را پیدا کرده بودند تا از دوران مدرسه برای هم بگویند.از روزهایی که در چند سال بی خبری گذرانده بودند.
نیمکت جای راحتی نبود.اطرافشان شلوغ بود و از طرفی به راحتی نمی توانستند هم را ببینند.روی چمنها نشستند.آن دو می گفتند و می خندیدند از روزهایی که گذرانده بودند...بالاخره حرف دلش را گفت :از کارهایی که کرده اید بگویید .از روزهایی که گذرانده اید....دوباره خنده بود و خاطره های شیرین!
باز هم دلش گرفت!بین اینهمه خنده دیگر جای حرفهای او نبود با آنهمه فراز و نشیب که هیچ خنده ای هم نداشت!ساکت بود!باورش نمی شد آدمهایی هم باشند که جز خنده و شادی اتفاق دیگری برایشان نیفتد.
هوا که تاریک شد خداحافظی کرد.تاکسی گرفت و مستقیم به خانه برگشت.کنار باغچه نشسته بود اما باغچه دیگر جایی برای او نداشت.