کاغذهایم تمام شده...
(۱) راننده بدون هیچ عجله ای می راند.نوار سوسن را هم گذاشته بود"این کار دله گناه من نیست" نفسش به شماره افتاده بود،عرق از سر و رویش می ریخت،در آغوش لزج او آرام یافت. تلفن برای چندمین بار زنگ زد.خسته تر از آن بودند که گوشی را بردارند اما انگار ول کن نبود.چند بار دیگر هم زنگ زد و قطع شد.آخرین بار شملره "رها"افتاده بود. تلفن را برداشت ،"رها"بدون احوالپرسی بعد از سلام با عجله گفت"هر چه زود تر برگرد بیا...خودتو برسون... راه زیادی نمانده بود تا به مقصد برسند اما راننده در یک توقفگاه ایستاد .نزدیک صبح بود.دلشوره رهایش نمی کرد. رنگ از صورتش پرید..."آرش همه چیز تموم شد" رها می گفت و می گفت:فرهاد سه چهار ساعت پیش تماس گرفت.از مسافرت برگشته ...چرا جواب نمیدادی؟ شیرین را به سینه اش فشرد :"ناراحت نباش عزیزم!مشکلی پیش نمیاد .پاشو حاضر شیم برسونمت ترمینال،با آخرین سرویسها می تونی برگردی.اما یادت باشه همیشه منتظرت هستم" سوز سرمای زمستان به صورتش می خورد ،نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت خودش را برای جواب آماده کند.تمام حرفهایی را که برای چنین روز ی آماده کرده بود و سفارشش را به "رها"هم کرده بود موبه مو تکرار کرد. بعد از چند تا بوق بالاخره مسافرها سوار شدند،با خودش تکرار می کرد تنها چیزی که نیاز دارم خونسردی است. آخرین ترمز ماشین کشیده شد.قلبش به شدت می زد.نمی دانست دقیقن چه چیزی انتظارش را می کشید.امیدوار بود که بتواند از عهده کارهایش به خوبی برآید.از طرفی هم با سفارشهایی که به رها کرده بود خیالش راحت بود. چشمهای پف کرده و قرمز فرهاد خبر از گریه های شب پیش می داد.حضور مهرداد شوهر رها،کمی خجالت زده اش کرد.اما سریع خودش را جمع و جور کردو با آرامش ایستاد و احوالپرسی کرد.سلام فرهاد...کی برگشتی؟خوش گذشت؟...و فرهاد ساکت بود و عصبانی . خبری از"رها"نبود.قرارشان هم همین بود،اگر روزی ماجرا لو رفت انگار که"رها"بی خبر از همه چیز بوده است. مهرداد شیراین را به اتاق برد و از ناراحتی فرهاد گفت .شیرین با آرامش گفت:اما من... و همان دروغی را که بارها تمرینش کرده بود به زبان آورد. مهرداد حرف می زد و از سوء تفاهمی میگفت که فرهاد دچارش شده بود ...چشم شیرین دور اتاق روی دیوارها می گشت ...ناگهان در یک نقطه ثابت ماند... تابستان که دوستش به مسافرت رفته بود و خانه را به او سپرده بود "آرش "را به شهر خودش آورد و کلید را به او سپرد و خوابگاه خوب و امنی رو به راه شد.به فرهاد گفته بود صبحها به جای دوستش سرکار می رود تا از مسافرت برگردد.صبح بعد از اینکه فرهاد را راهی اداره می کرد سریع ناهارش را می پخت و می رفت جایی که می دانست کسی منتظر اوست .تا ظهر که به خانه برمی گشت بوسه بود و آغوش و کنار .صحبت از روزهای آینده و آرزوهای دور دست.روزهای خوشی بود و روز آخر هم این تابلو زیبا را هدیه گرفته بود که حالا روی دیوار و رو به رویش بود. حرفهای مهرداد به آخر رسیده بود که شیرین برخاست و ضمن تشکر از او به طرف فرهاد رفت و بعد از نوازش با تبحر خاصی همان حرفهای تکراری را توضیح داد.اخمهای فرهاد که باز شد و لبخند معصومانه ای هم گوشه لبش ظاهر شد ،چای و صبحانه را آماده کرد و دو دوست و همکار را با کمی تأخیر به اداره فرستاد. با "رها"تماس گرفت و از چند و چون دقیق مسأله با خبر شد .همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود.با خیال راحت نفسی کشید .با آرش هم تماس گرفت و تمام وقایع را برایش شرح داد. شروع کرد به عوض کردن لباسهایش. روان نویس روی رانهایش می لغزید و با داستانی همراه می شد.گاهی که قلقلکش می آمد می خندید و بعد هر دو با صدای بلند می خندیدند.نقاشی ها تا زیر زانو ها ادامه داشتند. از ترس اینکه مبادا فرهاد نقاشی ها را ببیند .اولین کاری که کرد این بود که به حمام رفت و مشغول پاک کردن یادگاری های شد. فرهاد در تمام طول زندگی عاشقش بود ،بی دریغ به او عشق ورزیده بود و حالا که متوجه اشتباهش درباره شیرین شده بود باز هم خوش حال بود و به اندازه گذشته دوستش داشت. از در که وارد شد احساس کرد چقدر دلش برای در آغوش کشیدن شیرین تنگ شده ،به طرفش رفت و بوسیدش و او را تا اتاق خواب بغل کرد. یادش آمد قرصش را دیشب توی اتوبوس خورده بود.بعد از چند لحظه صدای ناله اش بلند شد. دستهایم را باز می کنم.می چرخم.می چرخم.می چرخم...می افتم.بلند می شوم.دستم را به دیوار می گیرم.موزاییک شکسته زودتر از خودش به چشمم می آید.تکان می خورد.همه چیز همه چیز.می رود و برمی گردد.کف اتاق را می گویم. مشت می زنم به دیوارها ،پایم به تخت گیر می کند و می افتم دوباره!دلم می خواهد راه بروم.حتی اگر دوازده متر باشد،اما راه می روم باز هم می چرخم،بگذار بیفتم،محرومم کرده اند از همه چیز!از چرخیدن و مشت زدن که محرومم نکرده اند!مشت می زنم به دیوارها!دیوارها!دیوارها!پایم گیر می کند به شکستگی موزاییک و می افتم.بلند می شوم.می چرخم دور اتاق و دست می گیرم به دیوارها.سه متر!چهار متر! راه می روم دوازده متر.شاید هم کمتر! از روی تخت که نمی روم.می نشینم.هنوز همه جا می چرخد.دست می کشم به موزاییک ها که سالهاست پاهایشان را هم بسته اند.آنها چه جرمی کرده اند؟من چه جرمی؟فریاد می زنم!فریاد می زنم!به چه جرمی؟به چه جرمی؟ موهای بلندم را تراشیده اند.دیگر از آن موهای همدم و غمخوار هم خبری نیست!فریاد می زنم. پاره کن!پاره کن!هر چه هست در مورد زنان!جنبش !فمنیسم!!پاره کن! دور بینداز! وقتی یک ملخ آزادی ام را می گیرد.جنبش چه معنی می دهد؟پاره کن! سرم داغ می شود.چشمم سرخ.صورتم پر خون.سرم شکسته شاید!به دیوارش کوبیدم. پاره کن!پاره کن!پاره کن سرم را!کاغذهایم را!پاره.... فریاد می زنم! صدای پای ملخ می آید.با آن کلیدهای پر سر و صدایش.کلید می چرخد.می چرخد! یاد شاملو می افتم. فریاد می زنم.باز هم فریادی و دیگر هیچ! در قفل در کلیدی چرخید !کلید چرخید و پیدایش شد آن ملخ!نه!نگهبان چاق و خپل زندان! زنها با چادرهای کشی و سیاهشان دستهایم را گرفته اند . نمی خواهم!نمی خواهم بیایم با شما.فریاد می زنم! دستهایم را محکم گرفته اند.به چه جرمی ؟به چه جرمی؟ رهایم کنید. روسری را روی موهای تراشیده ام می بندند! با کتک آرامم کردند.بستندم به صندلی دستهایم را از پشت! بگذاریدم! رهایم کنید! فریاد می زنم تا صداهای ابلهانه شان را نشنوم. نور!ماشین!درب!باز!سوار!جاده و خیابان! پیاده ام می کنند.چند نفر سفید پوش می آیند. با مغنعه های سفید و رو پوشهای سفید.می گیرندم! می برند! می بندند دستها و پاهایم را به تخت! چشمم می افتد به موزاییک ها یک موزاییک شکسته! پاهایشان را سالهاست که بسته اند. (۳) حیاط مدرسه فقط یک پله کوتاه و طویلداشت.گوشه سمت چپ پله نشسته بود .دستهایش را زده بود زیر چانه اش و به دیگران با دقت نگاه می کرد...آسیاب بچرخ...می چرخم... با دقت نگاه می کرد به همه،چشمهایش می چرخید.گرگم به هوا آسیاب بچرخ،لیوانهای آب،ساندوچهای نیم خورده،دویدن به سمت توالت ها و اضطراب از شلوغی آنها . چشمهایش ثابت مانده بود به توالتها .همه را زیر نظر داشت .متوجه خانم طالقانی شد که از توالت برمی گشت .دستهایش را جدا از بدنش جلو سینه نگهداشته بود.چشمش را به صورت معلمش دوخت و تا وقتی که وارد دفتر شد تعقیبش کرد. -یعنی خانم طالقانی هم پریود می شه؟ ## از درد به خودش می پیچید.احساس می کرد تا مغز استخوانش یخ زد.پتوها هم کار ساز نبودند.دستهایش رامشت کرد ه بود و به رانهایش می کوبید که حالا مثل دو تکه چوب خشک شده بودند کمرش را به زمین فشار می داد.عرق می ریخت .شکمش را ماساژ می داد.هیچ چاره ای نبود جز درد کشیدن.ایپوبروفن هایش ماه قبل تمام شده بود.اشکهایش بی صدا و آرام می ریخت.نباید پدر و برادرهایش بویی از مسئله نمی بردند.چرایش را خودش هم نمی دانست.لعنت می فرستاد بر هر چه زن است.دوباره همان نفرتی به جانش می افتاد که کلاس پنجم روی تنها پله مدرسه گریبانش را گرفته بود.از همه دخترانی که دست به دست هم می چرخیدند و معلمی که با دستهای شسته از توالت برگشته بود.از بچگی محکوم به کشیدن درد بود.هر ماه حول و حوش یک روز معین.خون داغ بیرون آمد احساس می کرد تمام گرمای بدنش را این خون گرفته و با خود بیرون می برد. ## اعضای خانواده و به خصوص مادرش سرگرم خرید وسایل بودند.هفته آخر بود بیشتر به کم و کاستها توجه می شد که مبادا چیزی از قلم بیفتد.همین یک هفته را مهمان خانواده بود و از هفته بعد جایی دیگر و خانواده ای دیگر.زندگی دیگری انتظارش را می کشید از طرفی خوشحال بود که صاحب یک زندگی مستقل خواهد بود و از طرفی دلهره داست .چند روزی بود که از تمام دوستان متأهلش درباره آن شب پرس و جو می کرد و می ترسید.ضربان قلبش را در گلویش حس می کرد.نزدیک می شد و نزدیکتر و بوسه هایی که با ترس می پذیرفت.فرارسیده بود زمانی که هیچ فراری از ان نداشت... از درد فریاد می زد التماس می کرد...نه...نه...نه و بالاخره خون سرازیر شد.هنوز درد را حس می کرد و راهی تازه که در بدنش آشکار شده بود.چشمش که به خون افتاد دوباره همان نفرت به سراغش آمد.اشکهایش را پاک کرد و اندام دردناکش را به طرفی غلتاند تا برای چند لحظه هم که شده با نفرتش تنها باشد. ## سنگینی نگاه دیگران را حس می کرد.دلش نمی خواست از خانه بیرون برود .حتی سعی می کرد جلو آینه هم نرود احساس می کرد به بادکنکی تبدیل شده که فقط با یک سوزن ممکن است بترکد.ورم کرده بود و از زیباییش هیچ چیز پیدا نبود.یک تکه گوشت ورم کرده...فقط همین نیمه های شب بود که دردش شروع شد.اول خیلی کم و قابل تحمل بود اما کم کم هر چه به صبح نزدیکتر می شد دردش هم بیشتر می شد.نزدیکیهای طلوع خورشید بود که به دیوارها چنگ می زد و فریاد می زد و موهایش را گرفته بود و بی آنکه بداند می کشید.نه تحمل راه رفتن را داشت نه طاقت نشستن.با خونسردی به بیمارستان رساندندش و بلافاصله داخل اتاق عمل شد.صدای فریادش تمام بخش را پر کرده بود.آخرین فریاد و احساس کرد چیز لزجی مثل ماهی از تنش بیرون خزید.نوزاد را نشانش دادند.پر از خون بود و دختر! سرش را به تخت تکیه داد و برای دردها و رنجهای دخترش گریست. (۴) روزی که برای خرید به مغازه میوه فروشی رفته بود ،توت فرنگی های سرخ هوش از سرش پرانده بود،حالا که چند ماه بود که مادرش مرده بود،مسئولیت خرید و خانه با او بود،یکی از توت فرنگی ها را برداشت،بزرگ و رسیده بود،توت فرنگی را که به جایش برگرداند ،دستی مردانه دراز شد و همان را بلند کرد،نیم نگاهی به او و توت فرنگی انداخت و گفت:"فصل توت فرنگی هم رسیده!"اولین بار بود که از شنیدن صدای مردانه ای به خودش لرزید،بی اعتنا از مقداری توت فرنگی خرید و از مغازه بیرون رفت.آنقدر خودش را سریع به خانه رساند که هیچ خاطره ای از مسیر در ذهنش نمانده بود،کلید را با سرعت از کیفش درآورد یادش افتاد که سیب زمینی نخریده که اصلا برای همان هم رفته بود.با دودلی پله های مارپیچ آپارتمان را گذراند،طبقه سوم دوباره در و دوباره کلید،وارد شد،با خودش فکر کردامشب شام چیزی می پزم که سیب زمینی لازم نداشته باشد. لباسهایش را که عوض می کرد،مدام به فکر لرزش اندامش با شنیدن صدای آن مرد می افتاد ،با خودش می گفت:"یعنی عاشق شده ام؟"تا به حال چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود. بوی روغن داغ همه جا را گرفته بود،با اکراه کارهایش را انجام داد و از آشپزخانه بیرون آمد،دیگر هوا تاریک شده بود.به ذهنش فشار می آورد تا قیافه آن مرد را به خاطر بیاورد وحتی صدایش را و جمله ای که او گفته بود را بارها با خود تکرار کرد:"فصل توت فرنگی هم رسیده."نمی دانست چند ساعت گذشته که پدرش مثل همیشه با تک زنگ کوتاهی کلید را چرخاند و وارد شد و خندان به تنها دخترش سلام کرد.سارا با بی توجهی جوابی داد و طبق عادت همیشگی اش برای آوردن چای و شام به آشپزخانه رفت که پدرش گفت:"عجب توت فرنگی هایی خریدی بابا!چند تا بشور و بیار با هم بخوریم ،من که خیلی هوس کردم."سارا که داشت بشقابها را آماده می کردجا خورد.تازه یادش افتاد که پاکت توت فرنگی ها را توی راهروی سالن گذاشته و یادش رفته است. توت فرنگی های تمیز واقعا خوشمزه بودند،با مزه هر کدام از آنها صدای آن مرد را می شنید که:"فصل توت فرنگی هم رسیده"انگار این جمله باعث می شد مزه آنها به مزاقش خوشتر بیاید. فردا با دقت آماده شد و بیشتر از هر روز جلوی آینه به خودش نگاه کرد و بعد با ترس و اضطراب از خانه بیرون رفت.این بار به قصد خرید سیب زمینی. اگرچه از مواجهه با آن مرد مضطرب بود اما بدش نمی آمد که دوباره او را ببیند.نزدیک میوه فروشی که رسیدبا احتیاط به داخل نگاه کرد،خبری از آن غریبه نبود،به سرعت وارد شد و از ترس اینکه مبادا فراموش کند سریع و با صدایی بلندتر از حد معمول گفت:"دو کیلو سیب زمینی لطفا!"مغازه دار سلام کرد و یک پاکت به دستش داد.شرمگین از بی نزاکتی اش سر خودش را گرم کارش کرد. پول خریدش را حساب کرد و تقریبا با جرأتی که پیدا کرده بود،خارج شد.اما هنوز از محدوده مغازه نگذشته بود که توی پیاده رو همان مرد را دید،طوری وانمود کرد که انگار او را ندیده اما متوجه سلام کوتاه مرد شد،این اتفاق کافی بود تا تمام حواسش به او جلب شود.فکرهای شب و روزش از او مردی ساخته بود که گویا بهتر از او در دنیا وجود نداشت. دیدارهای آن دو آنقدر تکرار شد که که دیگر رویاهای سارا اتفاقات روزهایش بود نه ساخته و پرداخته ذهنش. عشق اتفاقی آنها اعتماد نفسی به مرد داده بود که بالاخره پا پیش گذاشت و از سارا خواستگاری کرد.مخالفتهای اولیه پدرش بماند.اما در نهایت آن دو ازدواج کردند و شاید سارا هیچ روزی در زندگی مشترک به شادی روز ازدواجش نبود. تازه بعد از اولین روز ازدواجشان بود که متوجه بددلی ها و بد اخلاقی های حمید شد.اوایل چشم پوشی می کرد و نادیده می گرفت تا هم تحمل کردن برای خودش آسان باشد و هم به این گمان بود که عشقشان با این صبوری پایدارتر خواهد شد. حمید هر وقت عصبانی می شد به ظرفها هجوم می برد و دانه دانه آنها را می شکست.لیوان،بشقاب،پارچ،هرچه به دستش می آمد. سارا همینطور که آخرین تکه ها را جمع می کرد و اشک می ریخت به این فکر می کرد چه سودی دارد فرزندی که در راه است به دنیا بیاید و یا هر روز مشاجره آنها را بشنود و یا بین پدر و مادر یکی را انتخاب کند و تا آخر عمر سرخورده این ماجرا باشد. حالا هر روز سارا قرص می خورد به امید اینکه فرزندش را از شر دنیا خلاص کند .به روزهای آخر رسیده بود اما هنوز خبری از مرگ جنینش نبود.روز آخر به امید اینکه مرده به دنیا بیاید به بیمارستان رفت.هیچ شوقی حتی در آخرین لحظات هم به او دست نداده بود تا شادی مادر شدن در رگهایش بدود.با رنج و درد فراوان که باعث شد لحظه ای از غمهای زندگی اش غافل شود ،بچه به دنیا آمد و صدای گریه اش در گوش سارا پیچید.به جای لبخند رضایت اشک نا امیدی از چشمانش جاری شد.آنقدر زجر کشیده بود که وقتی دکتر با تردید و احتیاط به او گفت فرزندش عقب مانده ذهنی است ،هیچ احساس ندامتی در خودش حس نکرد.
دستهایش را حلقه کرد دور کمر او و لبهایش را بوسید و گفت:"عزیزم!سعی کن درست رو زود تر تموم کنی و بچه دار هم نشی.اونوقت کارامون راحت تر پیش میره"و او را سوار اتوبوس کرده بود.
| Design By : Night Skin |

