تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - ...




















کاغذهایم تمام شده...

برای  خوش بخت بودن،به هیچ چیز نیازی نیست،جز به نفهمیدن و یأس انسان امروزه یأسی است ناشی از آگاهی اش به خویش و خوش بینی انسان در تاریخ،زاییده جهلش نسبت به خویش است."

به اینجا که رسید،کتاب را بست،دلش می خواست پرتش کند و به دیوار بکوبدش،از این همه نسبیت خسته بود،همه چیز نسبی است ،تاریخ نسبت به ما و ما نسبت به آینده... حتی چیزهایی که با قاطعیت و یقین گفته و نوشته می شوند... می خواست بنویسد،از هر آنچه آزارش می داد ،اما مدتها پیش تصمیم گرفته بود چیزی ننویسد،نوشته هایی که داستان نبودند و علاوه بر همه این ها ،دوست ترین هایش هم شعار خطابشان می کردند.می اندیشید که زندگی اش چقدر به شعار نزدیک است و چرا نوشته هایش شعارگونه اند؟

پنجره قدی با قاب چوبی که پشت خودش درخت انار و گلهای محمدی داشت ،تنها منظره ای بود که دوست داشت همیشه رو به رویش بنشیند ... میزش درست رو به روی همان پنجره بود و جز او و کاغذ و قلم هایش چیزی نبود داخل فضای به آن بزرگی،روزهایش را همان جا به شب می رساند و شب هایش را که دیگر خواب در آن معنی نداشت همانجا می گذراند.از زمانی که دیگر نمی نوشت فقط فکر می کرد و قدم می زد.ذهنش درگیر شده بود با شعارها...در هر اتفاق زندگی اش و حتی حرف هایش دنبال ردپای شعار می گشت... زمین زیر پایش می لرزید،با خودش فکر کرد که دیگر این خانه سست تر از آن است که بتوان درونش ماند. می گشت و می گشت طول و عرض اتاق را ،همین طور که قدم می زد،قدم به قدم  و با هر طنین صدای برخورد پاهایش با زمین،تکه ای از دیوار فرو می ریخت... می ریخت...

موریانه ها از لابلای خاکروبه ها هجوم آورده بودند و تمام اتاق را گرفته بودند...تنش می سوخت،آن قدر توان نداشت حتی که خودش را به میز برساند و نوشته هایش را نجات دهد...ذره ذره میز و کاغذها را جویدند .همه چیز در چشم به هم زدنی نابود شد... نه از پنجره خبری بود ،نه از دیوار و نه از میز...

برای لحظه ای ،بعد از آن همه زجر و جان کندن ،احساس عمیق آرامشی پیدا کرد.دراز افتاده بود روی زمین،موریانه هایی که از سنگینی جنازه اش جان به در برده بودند،تن های سنگین شان را از میان خون های داغ بیرون می کشیدند و با خطی باریک و قرمز به دنبالشان،کشان کشان می رفتند... و او حالا آرام افتاده بود ،بی دست،بی پا،بی چشم... دیگر خیلی دیر بود که بفهمد زندگی حقیقت ندارد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin