تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - ...




















کاغذهایم تمام شده...

(این نوشته داستان نیست...یعنی قرار بود بشود اما رهاشد... حالا شاید این جا می نویسم تا برای لحظه ای غبار گرفته باشم از وبلاگم...شاید می نویسم برای آن که می داند مورچه ها و موریانه ها سیری ناپذیرند و شاید برای خودم)

آهای با تو ام!کجا می ری؟!گوش همه ی دنیا رو به روی صدات کر کردی،صدای منو که می شنوی !ها؟نگو که نمی شنوی،با تو ام... از زندگی ات راضی هستی یا نه؟

دود سیگارش به آسمان می رفت و خاکسترش روی مورچه می ریخت ،زانو هایش را جمع کرده بود توی شکمش و مدام پک می زد.

به نظرم خیلی احمقی!چرا؟... می پرسی چرا؟چون داری خودتو گول می زنی،یکبار هم که شده آروم تر حرف بزن تا تو هم بفهمی که کسی حرفا تو نمی فهمه... خودتو گول نزن !زود باش!حرف بزن...طوری که همه ی ما بشنویم... همه ی آدما بشنون...

 فقط باید روی همین موزاییک راه بری... حالا بگو... راضی هستی؟از زندگی ات راضی هستی؟... لعنتی...

پایش را محکم کوبید روی موزاییک.

حالا راحت شدی؟باید ازم ممنون باشی... فهمیدی؟ مطمئن باشم دیگه حرفی نمی زنی؟... خوبه... این طوری خیلی بهتره،حرفا تو با خودت ببر اون دنیا... اون جا شاید.....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin