تبليغاتX
کاغذهایم تمام شده... - جزیره -4




















کاغذهایم تمام شده...

لیوان روی میز افتاد،شیرها ریخت روی زمین،دوید  دستمال آورد و فرش را پاک کرد... کتاب هایش را برداشت تا از فضای سنگین اطرافش دور شود،دستی بزرگ "اشعار کامل پینک فلوید"و "زندگی تئاتری من"را از دستش کشید و از بالای سرش پرت کرد ان طرف اتاق... ظرف های زیادی شکسته بود در زندگی شان اما کتاب که پرت شد انگار تمام زندگی مچاله شد در گوشه ای و رفت تا...
صداها بالا رفت و بالاتر "من آرامش ندارم نمی گذارم تو هم داشته باشی"... بیش از حد همه چیز طبیعی شده بود،فریاد ها ،نگاه ها،اشک ها... همه چیز...
نشسته بود روی مبل و پاهایش را گرفته بود توی بغلش ،به لیوان زرد خیره شده بود،لیوانی که افتاده بود روی میز و ته مانده های شیر بی خیال و آسوده تویش مانده بود و تکان نمی خورد.فرو رفت توی لیوان و هی راه رفت و لیوان قل خورد ،افتاد و فرو رفت توی نقش قالی ،شیر را مزمزه کرد،هنوز گرم بود ،مثل شیر مادر...
با این همه جر و بحث که همیشه داشتند چه جای بچه بود؟او چه گناهی کرده که باید بیاید و تماشاچی شکستن ظرف ها و بالا رفتن صدا ها باشد و حالا هم کتاب ها...وقتی بزرگ شد هم برود یا صدای بلند بشنود یا خودش...
صدا توی گوشش می پیچید...می پیچید...می پیچید،دیگر نتوانست تحمل کند،برخاست و میز را محکم به زمین کوبید،بلند بلند حرف می زد و بعد مثل این که داستان غم انگیزی خوانده باشد که طاقت از کفش رفته باشد،خودش را هی زد،آن قدر به سر و صورتش زد و آن قدر به قلبش چنگ زد که انگار می خواست درش بیاورد و پرتش کند تا بخورد به دیوار و له شود بلکه آرام بگیرد.
به خودش پیچید و غلت زد روی زمین... توی بیمارستان احساس کرد مسئولیت بزرگی از دوشش برداشته شده"همان بهتر که به دنیا نیامد"
خیره شده بود به سقف.خسته بود از بوس و کنارهای بعد از دعوا،می دانست که او هم خسته است.
چشمش به خشکی افتاد ،دست و پایش را گم کرد.دریا آرام بود و آبی...
بسته های کاغذ را با دقت توی قایق چید و قلم ها را  ریخت توی جعبه ای و آرام درش را بست.چاقویی که تازه خریده بود و تیزش کرده بود برداشت،به همه چیز نگاه کرد ،فکر کرد به هیچ چیز دیگری این همه محتاج نیست.یادش به شرابی افتاد که سال ها پیش انداخته بود،می توانست همراه خوبی باشد...
خشکی نزدیک می شد و نزدیک تر...
کاغذ و قلم ها را به جزیره آورد،ساعت ها خیره شد به آن ها،بعد مثل این که الهامی به قلبش رسیده باشد برخاست و جامش را پر کرد،جام پر و خالی شد ،یک قطره هم توی بطری نماند.سرش گیج رفت...گیج...گیج... قلبش گرم تر از همیشه بود با این که حس می کرد زنده بودنش حتی برای خودش هم مفید نیست.تیزی چاقو زیر نور برقی زد،همه جا تلو تلو می خورد،چاقو دور و نزدیک می شد.چشم هایش را بست و چاقو را کشید روی رگ های دستش،دوباره کشید.سرخوشانه برخاست ،تلو تلو می خورد و خون می ریخت...
صدای آژیر شنید،چشم هایش را باز کرد ،همه جا سیاه بود اما... خانه پر از خون بود...

**

جزیره ها تمام شد!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدیه عباس پور| |


Design By : Night Skin